از یه نگاه دیگه...

 

دست هامونو میگیریم بالا و ازت تقاضا میکنیم، بعضی وقت ها  آروم تو دلمون میگیم که رازمونو کسی جز خودمون نفهمه، وقت هایی که خیس اشک هامون میشیم و التماس میکنیم و لحظه هایی که میبریم و داد میزنیم ؛همه داریم به خواستمون و خودمون فکر میکنیم اون موقع هیچ کدوممون فکر نمیکنیم اون بالا چه خبره،چشم هامون محدود میشه و فقط خودمونو میبینیم ، اگه تو اون بالا بودی  با دیدن هر دل شکسته میبخشیش و فراموش میکنی اون هم دلت رو شکوند،با شنیدن ناله ها میگذری و با نجواها فراموش  میکردی چه ها نکرد؟؟ نه گاهی باید واقع بین باشیم خودمونو بذاریم جای اونی که هر روز میلیارد ها میلیارد بار صدامونو میشنوه و ما نمیخواهیم یادمون بیاد که دیروز چه کردیم.. جدای ما گیاهای سبزش همیشه شاخه هاشون برای شکر بالاست و حیوان هایی که اطاعت میکنن ازش و رام اند اما شاخه همون درخت کنده میشه و اون حیوون هم با تیر ما کشته... با اینکه ما همیشه شکر نمیکنیم و همیشه آرام نیستیم اما ازت میخواهیم با کوچکترین بی تابی هامون جوابمون رو رد نکنی... فقط کافی ه خودمونو بذاریم جای اون... برای همینه که خدا خداست و ما بنده...یه کم با انصاف باشیم

... گاهی نیازه عینک ه بدبینی رو برداریم و زود دلخور نشیم ، شاید عینکمونو بر عکس زدیم !

/ 4 نظر / 10 بازدید
مهدی

سلام مائده خانم مهدی ام شناختید ازtanhatarin22 شرمنده تازه امروز نظرتونو دیدم.من به حرف شما ایمان پیدا کردم و دیدمو نسبت به زندگی عوض کردم. امروز فکر می کنم یه آدم دیگه ای شدم.چقدر من بدبخت بودم که تو این مدت فکرمو مشغول کسی کرده بودم که دیگه قرار نبود برگرده. از امروز دیگه میخوام یه نو و نوایی به وبلاگ بدم.میخوام کلا در رابطه با علاقه های خودم بنویسم.در رابطه با زندگی موفق. ممنون میشم اگر تو این راه کمکم کنید.

صحرا

اپ خوفی بود گلم...منمــــ اپم جیگر بدو بیا با نظرات شادم کن