ما چه قدر فقیر هستیم...

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک روستا برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو، یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند.

 

در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟

پسر پاسخ داد: عالی بود پدر!

پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟

پسر پاسخ داد: بله پدر!

و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟

پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا، ما در حیاطمان یک فواره داریم و آن ها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوسهای تزیینی داریم و آن ها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود، اما باغ آن ها بی انتهاست!

با شنیدن حرف های پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر بچه اضافه کرد: متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!

/ 3 نظر / 30 بازدید
nema

سلام کنجکاوی بنده به خاطر اسم روژین بود داستانتون هم جالب بود

mary

متنت عین حقیقته ...منم خیلی دلم گرفته از این آدما ولی چیکارمیشه کرد... ازحرف ـآدم هادلگیر نشو...نیش زدن عادت قدیمی آنهاست...سالهاست که به هوای بارانی میگویندخراب...

شکروی

Hello It was used You wish for the ending of Elevated God Be مرحبا انه كان يستخدم كنت ترغب في إنهاء الله مرتفعة أن تكون سلام بسیار مورد استفاده قرار گرفت برای شما از خداوند تبارک و تعالی عاقبت بخیری آرزومندم موفق باشید شکروی سرفراز باد ایران http://salamshokravi.persianblog.ir