دیروز دوباره برف اومد و این بار بیش تر نشست!!!

حالا بذارین خاطره دیروز و بتعریفم!!!

سوار سرویس کلاس شدم که برم کلاس. آروم آروم داشت برف میومد. وقتی با دوستام رسیدیم کلاس شدتش یکم بیشتر شده بود!!! خیــــــلی خوشحال شدیم!!! عین برف ندیده ها (که البته برف ندیده هستیم!!) با لا و پایین میپریدیم و میگفتیم برف!!! رفتیم تو کلاس. یواش یواش مائده هم اود تو. بعد از اون هم معلممون اومد تو!!

وسطای کلاس بود که بچه ها پنجره کلاسو باز کردن. یهو دیدم همشون از خوشحالی دارن بال در میارن!! شدت برف خیلی زیاد شده بود و یه لایه کوچولو نشسته بود!! معلمه هم هی میزد تو ذوقمون که برف نمیشینه و مدرسه ها تعطیل نمیشه(ولی تا الان که برخلاف حرفشو دیدیم!!)!! آخه برف دوست نداره و میگه وقتی برف میاد همه جا گل میشه!! مائده هم داشت خودشو میکشت که بتونه بیرونو ببینه!!!

منو بچه ها هم گفتیم برف رومانتیکه!! معلمه بهمون خندیدو گفت کجای برف رومانتیکه!! به خاطر حرف ما اسم برف رو گذاشت رومانتیک و گفت:weather is romanticing!!

خلاصه کلی در مورد این موضوع حرف زدیم و اونم بهمون خندید!! تازه مجبور بود به جای این که پیاده بره (پیاده روی دوست داره) با تاکسی بره!!!

کلاس تموم شد و رفتیم تو سرویس! سر یه موضوعی کلی با بچه ها خندیدیم. یواش یواش تن صدامون داشت میرفت بالا تر که...صدای راننده در اومد و هممون خفه شدیم!!!!

حالا رسیدیم به امروز صب!

ساعت 6 بیدار شدمو صبحونمو خوردم که بابا بزرگم زنگ زد و گفت دبستان و راهنمایی و دبیرستان و پیش دانشگاهیا تعطیلن!! زیاد خوشحال نشدم چون امروز ریاضی داشتیم با چند تا درس دیگه که از معلماش خوشم میاد!!

چون مامانم شاغله اومدم خونه مامان بزرگم. ساعت 8 با بابا بزرگم رفتیم برف بازی و ساعت ده با دوستام!! کلی یخ زدیمو آدم برفی درست کردیم بعد برف به  هم پرت کردیم( البته چیزایی که به طرف من پرت شد شبیه برف نبود!! یه چیزایی تو مایه های تخته سنگ بود!!)

الانم که اینجا دارم مینویسم!! الا دوستم زنگ زد و واسه ساعت 4 قرار گذاشتیم!! من از رو نمیرم!!!