کاش میشد سرای سینه ی من جای گل های صبر  و طاقت بود

کاش این خانه پر از احساس تکه ای سنگ بی رفاقت بود

کاش این مرغ پر عطوفت و مهر از سرای دلم سفری میکرد

آشیانی دگر بنا می ساخت مهربانی ز سر بدر میکرد

دل پر مهر چشمه ای است زلال با نسیمی به موج بر میخیزدم

وای بر لحظه ای که بی خبری سنگ ها را درون آن ریزد

بر هم سوخت این دل پر سوز غیر خود باهم کنار آمد

عقل و احساس در ستیز شدند عاقبت دل به روی کار آمد