مردی خواب عجیبی دید ، او خواب دید کنار ساحل با خدا قدم میزید روی آسمان صحنه ها یی از زندگی او صف کشیده بودند دو همه ی آن صحنه ها ٢ ردیف در پا روی شن ها دیده میشد که یکی از آنها به او طعلق داشت و دیگری به خدا، هنگامی که آخرین صحنه جلوی چشمانش آمد دید که بیش از ١ جفت رد پا دیده نمیشود ، او ناگهان متوجه شد که این صحنه سخت ترین دوره زندگی او بوده است . این موضوع او ر ا ناراحت کرد و به خدا گفت : (( خدایا تو به من گفتی که در تمام راه با من خواهی بود ولی حالا متوجه شدم که در  سخت ترین دوره زندگی ام فقط یک جفت رد پا دیده شده است ، چطور در لحظه ای که به تو احتاج داشتم تنهایم گذاشتی؟))

خداوند پاسخ داد :(( من تو را دوست دارم و هرگز تو را ترک نخواهم کرد دوره امتحان و رنج یعنی همان دوره ای که فقط یک رد پا را میبینی. آن زمانی است که من تو را در آغوش گرفته بودم... !!