سلام !...........................................................مژهمژه

بی کار بودم گفتم یه متن بگذارم که همتون خوشتون بیاد!!:

داستان خواستگاری مامان بزرگم !!!!!!!تعجب

البته چون قدیمیه در داستان شخصیت های فوت شده زیادی هست که جلوی اسماشون نوشتم(خدابیامرزتش)!!!!!!!!قهقهه

چند ماه پیش از مامان بزرگم  پرسیدم  چه جوری با ، بابا بزرگ (خدابیامرزتش) ازدواج کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟متفکر

یه داستان باحالی داشت من که از خنده مردم!!!!!!!!!!!قهقهه

 مامان بزرگم گفت :همسادمون به مادرم(خدابیامرزدش) گفت آفاق   خانوم !!! یه پسره خوبی هست که دنباله یه دختر خوبه!!!(چه چیزا !!!) منم دختر گلتون معرفی کردم!!!!(چه کارا با اجازه کی؟!!!)قراره پس  فردا بیاد خواستگاری!!!!!!!!!!!!(خود همساده بریده و دوخته!!!)

پس فردا.....

پس فردا این آقا پسر خوب که میشه بابا بزرگم(خدابیامرزدش) اشتباهی میزنه و میره خونه ی یک  نفره دیگه!!!!!!!!!!!!! چون گفته بودن واسه امر خیر اومدیم اونام که دختر ترشیده داشتن میگن :بفرمایید!!!!!!و میره تو و  فکر می کرده اینا همونان!!!بعد از 5 دقه  دیگه میفهمه اینا همونا نیستن!!!!!!!!! ومعذرت می خواد و زودی می زنه از خونه دختر ترشیده بیرون!!!! و دختر خوبه که مامان بزرگه من باشه رو پیدا می کنه!!! ومیره تو ...خلاصه یه دل نه صد دل......... بزار حالتو بد نکنم!!!! خلاصه موقع بله برون میرسه !!! و سر مهریه دعواشون میشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

و ول می کنن همدیگرو !!!!!!!!!!

نه بابا تموم نشد این پسرا از قدیمم این جوری بودن یه کاری می کنن پشیمون می شن بعد میان منت کشی!!!!!!!!!!!!!!!!!! آره بعد از 2 سال بر می گرده و میگه اگه دخترتون ازدواج نکرده می خوامش!!!!!!!!!! و تا آخرش معلوم شد دیگه !!!!!!!با هم ازدواج می کنن و سالهای خوبی رو در  کناره هم میگذرونن!!!!!!!!!!!!فرشته

خوووب  براتون ادامه مطلب عکس از خواستگاری گذاشتم!

شما که تا اینجا اومدین زحمت بکشید دست مبارکو به سمت موس و موس مبارکو به سمت ادامه مطلب بفشارید!!

!