یییییییییییییییییه سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام ماچپرررررررررررررررررررررر انرررررررررررژی!چشمک

یوووووووووووووهووووووووووووووو!!دلقک

آغاز پاییز و سال جدید تحصیلی مبارررررررررررررک! هورا

هورررررررراتشویقتشویق

چه خبر بود مدرسه؟؟؟؟؟؟؟؟متفکردوس جوناتونو دیدین؟؟؟قلب

با هاشون تو یه کلاس افتادین یا مثه من نه؟؟مژه

ببینم نکنه نرفته باشین مدرسه!!نیشخند

منو مطهره تو یه کلاس نیافتادیم زبانآخاما اشکال نداررررررره زنگ تفرررررررریح با هم میریم!!قلب

یه چیز دیگه تو نظرات بگین روز اول مدرسه چی شدسوالok??

چی تعریف کنم چی شد؟؟؟؟فرشتهاگه می خواین ببینین چی شده برین ادامه مطلب...بای بای


 


به نام خدا...

اولین روز از سومین فصل به روایت من...

قدم های سنگینم را به آرامی بر میداشتم ،دلم می خواست زود تر برسم اما انگار پا هایم نمی آمد!!!سعی می کردم آیت الکرسی بخوانم اما از بس شادی در وجود داشتم یکهو یادم می رفت کجا بودم و باز از اول می خواندم!!...چندین بار این طور شد..!

بچه هایی که با لباس های مدرسه راهی بودند هر دانش آموزی را در راه می دیدند عجیب نگاهش می کردند!...بالاخره رسیدم، از لای جمعیتی که اولیای دانش آموزان تشکیل داده بودند خودم را به داخل مدرسه رساندم اول از هر چیز گفتم «بسم الله الرحمن الرحیم»تا سالی خوب را برای خودم رقم بزنم!..

بعد مهتا یکی از همکلاسی های سال پیش را دیدم... سلام گرمی کردم اما زود از پیشش رفتم چشمم دنبال مطهره بود چون با هم قرار داشتیم اما هنوز پیدایش نبود برای همین من هر چه زودتربه سوی لیست نام ها رفتم... قلبم تند می زد و تنها فکر آن لحظه ام این بود که با مطهره در یک کلاس افتاده باشم قبل از رسیدن به قسمتی که لیست ها را به آن جا زده اند با رکسانا،مروارید ، کیمیا ،که چند نفر از دوست های نه چندان صمیمی پارسال بودند ملاقات کوتاهی کردم و آن لحظه بود که قدم هایم را تند وتندتر برای دیدن لیست ها کردم...

به دنبال اسم خود در اولین لیست که متعلق به کلاس 1/3(سه یک)بود گشتم نه نام من بود نه مطهره...

لیست دوم را که دیدم اسم خودم را به عنوان سومین دانش آموز کلاس2/3 دیدم شک نداشتم که نام مطهره نیز در این لیست است چون من برای این امر آنقدر دعا کرده بودم که می دانستم خدا مستجاب کرده من 72 بار از اول تا آیه 12 سوره الرحمان را خوانده بودم،72 بار!و به مادر بزرگم و مادر و پدر و هر که می شناسم سپرده بودم که دعا کنند!! ..خلاصه لیست را دو بار مرورکردم اما نامش را نیافتم... ناراحت و غمگین شدم اما هنوزامیدی داشتم با خود گفتم: باید به لیست های دیگر نگاهی بیاندازم اگر آن جا نبود پس از قلم افتاده و حتما در کلاس ما هست!هنوز شروع به نگاه  کردن نکرده بودم که نامش به چشمم خورد بله او در کلاس دیگری بود آن هم کلاس 3/3 ... این مرا بیشتر ناراحت کرد... شاید بگویم  خواندن آن همه دعا به سختی و مستجاب نشدن آن مرا بیشتر ازاینکه در کلاسش نبودم ناراحت میکرد!اخمهایم در هم رفته بود به سمت در رفتم و منتظر مطهره ایستادم...به محض اینکه او را دیدم به علامت نارضایتی سرم را تکان دادم و او متوجه موضوع شد این بود که نتوانستیم سلام گرمی به هم کنیم هر دو اخم در چهره داشتیم اما باز به سوی لیست ها رفتیم تا ببینیم همکلاسی های جدیدمان چه کسانی هستند؟در کلاس من 3نفر از دوستان پارسال که زیاد دوستشان نداشتم هم کلاسم بودند ،مطهره هم موقعیت یکسان مرا داشت ...اخم هنوز روی صورتم مانده  بود که مادرم را پشت خود یافتم !او مطلع شده بود که امسال به جای 12:30 ساعت1:10 بعد از ظهر تعطیل می شویم و آمده بود تا به من نیز خبر بدهد با این خبر بار دیگر شوکه شدیم!بعد از آن به سر صف هایمان رفتیم من کسی را درست  نمی شناختم به یکی از دخترها که ازش بدم نیامد پیشنهاد بقل دستی شدن را دادم اما او از قبل برنامه دیگری داشت... این شد که تصمیم گرفتم میز دوم ردیف کناری بنشینم و هر کس بقلم نشست با او به هر نحو سازش کنم بله این بهترین راه بود بعد از این تصمیم مدام با مطهره یا دوستان قدیمی دیگرم در صف صحبت کردم ...

معاونانمان ول کن نبودند آنها مدام برای ما سخنرانی می کردند ولی دانش آموزان حرف زدن  با یکدیگر را ترجیح می دادند!!آنان به  حرف زدن درباره ی مسائل سیاسی می پرداختند و این بیش از هر چیز حوصله مان را سر می برد. زگروه سرودی به نام«حنانه» به مدرسه ی ما دعوت شده بود ،آن گروه از دختران جوانی با چادر های سبزی که برق می زد و نقش زیبایی داشت تشکیل شده بود.

ما دیگر خسته از ایستادن شده بودیم پس برای شاداب کردن مدرسمان همگی دست می زدیم و گروه« حنانه»نیز شعر گل گندم را می خواندند من نمی دانم چرا این شعر را انتخاب کردند!! در این بین من و دوستانم برای بی حوصله نماندنمان آنها را مسخره می کردیم!می دانم چندان درست نیست اما باید به ما خوش می گذشت !ما قیافه یکی از دختر های جوان را که بینی اش را عمل کرده بود مورد تمسخر می گرفتیم ! یا دختر دیگری که شباهت عجیبی با دبیر زبان ما پیدا کرده بودما  را به خنده وا می داشت!بعد ازخلاصی  از دست معاونانمان به کلاس هایمان راهی شدیم کلاس ما به ظاهر خوب بود البته کمی بوی رنگ می داد که می شد تحملش کرد.در کل 34نفر بودیم،34 تا دختر که می خواستن یک سال تحصیلی پر بار را در کنار هم بگذرانند. من همان میز مورد نظرم نشستم ، میز دوم ردیف راست ، و تنها کسی که کنام نشست یکی از همان همکلاسی های گذشته ام بود اسمش یاسمین است که ما یاسی صدایش می کنیم دختر بدی نیست درسش هم خوب است اما نه بهتر از من!کمی شلوغ کار است مثل خودم!اول از اینکه کنار من است خیلی ناراحت بودم اما کمی بعد تصمیمم عوض شد. سعی کردم با دختر های اطراف دوست شوم جلوییی هایم دختران خوبی به نظر می رسیدند یکی شان مینا نام داشت اول ازش خوشم آمد اما بعد فهمیدم شخصیتی جدی و خشک  داره و من هم از آدم های خشک لذت نمی برم! بعد از مینا به صحبت با بقل دستیش پرداختم ،از شخصیت زهرا یعنی بقل دستی مینا خیلی خوشم آمد نمی دانم چرا ؟!ویژگی خاصی نداشت اما من را حسابی جذب  خود کرده بود .به پشتی هایم نگاهی انداختم به نظرم افراد شل و ولی بودند!!یک جور هایی!!مثل برادرم کم حرف و ساکت...

چند لحظه بعد خانم چاقی بالبخندی بر لب از در وارد شد خوب از این دسته از خانم ها کسانی نیستند جز دبیر ها!...

بله این خانم مهربان دبیر علوم ما بود، مقنعه مشکی رنگ و مانتو ساده قهوه ای یی به تن داشت،از طرز صحبت کردنش متوجه می شدی ارتباط صمیمانه ای با دانش آموزانش برقرار می کنه، لبخندش همچنان بر صورتش بود و از طرز کارش بسیار می گفت ،بعد از ما اجازه گرفت تا کمی از درس را توضیح بدهد، تنها به منظور آشنایی نه درس دادن جدی!!  دبیر علوم  سال گذشته مان به خاطر ناظم بودنش خوب تدریس نمی کردمن  هم از او دل خوشی نداشتم...اما خداوند این بار از این لحاظ ما را مورد رحمت خویش قرار داد ،این خانم خوش روی نسبتا چاق بسیار خوب تدریس می کرد  حد اقل من که از تدریسش لذت ها بردم!فکر کنم او متوجه شده بود که من بسیار خوب به حرف هایش گوش کردم!

گاهی وقتی چشمش به من می افتاد لبخندی محو را می توانستم در چهره اش ببینم .اما امیدوارم این ها فکر های من نباشد و آن لبخند محو همیشگی  نبوده وفقط مختص من باشد!حتی او یک بار با دیدن کتاب من که سیمی شده گفت :«چه قدر خوبه که کتاباتونو سیمی کنید هم راحت ترین و هم باعث نظم میشه»با این جمله لبخند روی لب هایم آمد  و به سیم های کتابم خیره شدم...

زنگ زده شد اما این زنگ نبود درواقع سوت معاونان بود! به هر حال روز اول بود و یک سری محدودیت هایی داشتیم!

به هر نحو خود را به کلاس 3/3 یعنی کلاس دوستم مطهره رساندم و دست در دست هم دادیم و پا به حیاط گذاشتیم. همه چیز عین قبل بود بارها فکر می کردم هنوز دوم راهنمایی ام ،لباس های دوم ها برایم آشنا تر بود تا یونیفرم هم پایه ای هایم!! تنها چیزی که توجه و البته نظر مارا جلب کرد این بود که مغازه دار بوفه مدرسه مان یک خانم کم سن و جوان بود ،تا به حال بابا های مدرسه مان این کار را می کردند.حتی برای اولین بار در مدرسه مان بستنی فروخته می شد و من از این بابت بسیار خوشحال شدم!بعد از پایان زنگ تفریح دوباره با صف وارد کلاس 2/3 یعنی کلاس خودمان شدیم دوباره بعد از گپ و گفت کوتاهی با اطرافیان این بار خانم نسبتا لاغری که به طرز بدی ابروهایش را تاتو کرده بود وارد شد اواین سال تحصیلی به عنوان دبیر ورزش در کنار ما خواهد بود اما  او  هیچ لبخندی به لب نداشت و بر عکس دبیر قبلی به نظر نمی آمد قصد داره به ما نزدیک تر بشه..اما از این دست جملات بسیار می گفت که می خواهد با ما صمیمی باشه اما بیشتر حالت شعار داشت! البته بعد از اینکه فهمیدیم همسرش به تازگی فوت شده به او حق دادیم که در وضعیتی نیست که با ما صمیمی شود.او هم از نحوه برنامه هایی که قصد اجرای آنها را داره زیاد صحبت می کرد حتی بیشتر از دبیر قبلی!به طوری که من سرم را روی میز گذاشتم.در میان صحبت هایش در به یک باره باز شد. او ناظم مان بود همان دبیر علوم سال گذشته و ضمن عذر خواهی از حضور دبیرمان  با ما درباره ی انتخاب نماینده کلاس همان مبصر های همیشگی!صحبت کرد بعضی از بچه ها بسیار مشتاقانه داوطلب شدند اما من بعد از تجربه های این کار خسته کننده مطمئن بودم که حتی قصد داوطلب بودن را هم ندارم .بالاخره دو نفر از این داوطلبان انتخاب شدند یکی شان هم مینا بود همان جلوییم من هم موافق بودم او با آن اخلاق جدی و خشکش به درد همین کار میخورد!دیگری هم دختر سبزه رو با قد متوسط به عنوان نماینده برگزیده شد. بعد هم معاون پایه مان نماینده های دیگر از قبیل مالی ،بهداشتی و... انتخاب کرد که من هم چنان برای انتخاب  شدن دوری می جستم!با خروج معاون دبیر ورزش به سخنانش ادامه داد و از بچه ها خواست اگر در رشته ی ورزشی ای مقامی کسب کردند بگویند، بچه ها مقام ها ی مختلفی در رشته های مختلفی کسب کرده بودند اما آن یکی از آنها  که توجه مرا جلب کرد صدای خفیفی  بود که معلوم بود از یک دانش آموز ساکت هست او گفت که نفر اول شنا در کشور شده!من دنبال منبع این صدا گشتم و فهمیدم او پشتی من است اسمش کیمیا بود همان لحظه یادم افتاد دو سال گذشته یک دختری به نام کیمیا مقام اول را در شنا آورده بود و من مصاحبه او ا خوانده بودم و با خود گفتم :نکنه این همون...

 بعد از چند دقیقه باز معاون وارد شد و با سینی بزرگی که  در دست داشت از نمایندگان خواست وسایل داخل سینی را بین ما پخش کنند وسایل شامل یک جایزه و دو برنامه هفتگی بود.جایزه یک بسته خودکار 8رنگ بود که لبخند را به لبانمان می آورد چون دختر ها به طور کلی از جایزه  خوششان می آید هر چیزی که باشد!!این بار دبیر ما را به حیاط بردحسابی نرمش کردیم در آن موقع زمان را مناسب دانستم تا از کیمیا سوالاتی بپرسم  و او به من گفت همان دختری است که من مصاحبه اش را خوانده ام !این واقعا برایم عجیب بود!پس از مکالمه کوتاه اما باور نکردنی من و کیمیا 5 بار دور زمین دویدیم ،ما اولین کلاسی بودیم که در سال تحصیلی  جدید ورزش می کردیم! زنگ که خورد من و مطهره باز با هم به حیاط رفتیم من از جیبم کاغذ چروکی درآوردم تا به او نشان دهم در کاغذ تعدادی تصویر بود که خطای دید ما باعث تکان خوردن بعضی از اشکال می شد!این اشکال برای او مانند من بسیار جالب بود .دقیقه ای بعد برای او جریان کیمیا ومصاحبه را تعریف کردم ،مطهره لحظه ای که فهمید همچنین دختری در کلاس ما است دهانش باز ماند!!!زنگ مثل همیشه به صدا درآمدنیمی از  زنگ بعدی معلم نداشتیم  و حرف زدن را بر کارهای دیگرم مقدم دانستم البته همه دانش آموزان این کار را می کردند بیشتر حرف هایم را با زهرا گذراندم ما درباره ی چیز های مختلفی حرف می زدیم مثلا برای هم گفتیم وقتی بچه بودیم چه اشتباهات احمقانه خنده داری در تلفظ کلمات داشتیم یا درباره ی گوشی های موبایلمان بحث می کردیم که در پایان فهمیدیم تلفن های همراهمان یک مدل است!!!نیمه ی بعدی زنگ را نیز با دبیر حرفه و فن ، خانم لاغر اندام با چهره ای جدی و به شدت شبیه دبیر قرآن سال گذشته ی مان گذراندیم .سخت گیر بود دقیقا بر عکس دبیر های حرفه و فن !اثری از رفاقت با دانش آموزانش در چهره اش نبود حتی مانند دبیر زنگ پیش شعار نمی داد.!این زنگ نیز گذشت پس وقتش بود که به خانه هامان برویم من پس از مدتی جستجو مادرم را پیدا کردم و با هم به سمت خانه راه افتادیم در راه بسیار از من می پرسید و من بیشتر از پرسش های او پاسخ می دادم! این بود که اولین روز از سومین فصل گذشت!!...