نفسی عمیق میکشم و به آسمان خیره میشوم...
نفسی عمیق میکشم و به کبوتر هایی مینگرم که با بالهایی گشوده ، سبک و با آرامش ، بر فراز آسمان آبی در پروازند...
نفسی عمیق میکشم و به کوه ها ی سر به فلک کشیده مینگرم... کوه های برف پوشیده... سرد و استــوار...
کوه هایی که هر روز به من پیام استواری میدهند... و پرندگانی که صلح و آرامش را با خود دارند...
دو باره نفسی میکشم ، به درختانی مینگرم که در میان شلوغی شهر ، رفت و آمد و داد و بیداد ها گم شده اند...
زیباییشان به عادت تبدیل شده...
اما همچنان اســتوارند و زیباییشان را در سر تا سر شهر به رخ میکشند...
نفس دیگری میکشم و این بار طیاره سبز رنگی را میبینم که به سمتم می آید و رشته افکارم را پاره میکند و پیام دوباره مدرسه رفتن را یادآور میشود...
با خود فکر میکنم: ایـــ کاش در مدرسه هم میشد نفس هایی به این عمیقی کشید...

صبح 5 شنبه ساعت 6:15. 9 آبان 1392 !

***روژیــ ــ ــن***