امروز تو سرویس نشسته بودم و به لطف ترافیک و تموم شدن حرف با دوستا و درس ها یه جورایی تنها سرگرمی اونم ساعت 6 صبح نگاه کردن به منظره ی بیرون بود. گرچه هر روز یه شکله، اما ماشیناش که یه شکل نیستن! تازه اگرم باشن هر روز ادم میتونه یه برداشتی از منظره داشته باشه!
همه اینا دست به دست هم دادن تا من یهو یه تو ذهنم جرقه بزنه و همون جا قلم و کاغذ رو بر دارم و شروع کنم به نوشتن!
- من در طهرانی زندگی میکنم که جز کوه و آسمان گاه آبی، گاه خاکستری وماشین ها ی ؤ دود و مردم پر مشغله و گه گاهی جنگل های مصنوعی و ساختمان ها ی سر به فلک کشیده چیز خاص دیگری ندارد... .
من در طهران پردودی زندگی میکنم که هر روزش بیماریست... خستگی ست... اما انرژی در شهر موج میزند... کار، مشغله... .
من در طهرانی زندگی میکنم که همه از آن مینالند. اینقدر مشغله دارند که فرصتی برای سر بلند کردن و دیدن زیبایی ها نداشته باشند؟!
این "همه" که حد اقل 3 ساعت از روزشان را در ترافیک و رفت و آمد از این سر شهر به آن سر شهر میگذرانند ، نمی توانند لحظه ای سر بلند کنند و زیبایی هارا ببینند؟!
طهران من بر خلاف آن چیزها که این "همه" میگویند زیباست... .
تمیز نیست... خلوت نیست... پاک نیست...
کثیف است... شلوغ است... نا پاک است...
اما زیبا هم هست!
بیایید ما جزء این "همه" نباشیم.سرمان را برای لحظه ای بلند کنیم و تنها برای یک لحظه بیندیشیم... بیندیشیم به آنچه که میبینیم... .
در شهر من زندگی ، شور ، شوق موج میزند. کوه های سر به فلک کشیده ، همان جنگل های مصنوعی و همان آسمان خاکستری گاه آبی ... این ها کافی اند، برای شادی و شاد زیستن... شاید برای آن "همه" کوچک، خرد و ناچیز باشند اما برای من و شادی ام کافی اند... نه برای آنکه کم خواه ام... برای اینکه میبینم و به دیده ام عشق میورزم...
این چیز های کوچک و ناچیز برای من جلوه ی زیبایی خداوند و انرژی هر صبح من اند!