بعد از مدت ها به خاطر سوال یکی از دوستام راجع به استتوس یاهوم که مقدمه همین نوشتست دست به قلم بردم و شروع به نوشتن کردم... چیزی که روزها تو سرم میومد و میرفت و هر بار شاخ و برگ جدیدی میگرفت رو آوردم روی برگه...

سخته جزو نوازشگران بودن نه نوازش شوندگان... دوست دارم برای لحظه ای نوازش شنونده باشم اما نه.... نمیشود... نباید بشود... میپرسی چرا؟ من از تو میپرسم چرا؟ چرا نوازش گر نباشم؟!

آری، میخواهم از این آشوب درون خلاص شوم... دیگر نمی خواهم افسوس بخورم... می خواهم شاد بودن را بیاموزم... میخواهم زندگی کنم آن طور که میخاهم... آن طور که میخواهی و آن طور که میخواهد... برایم نوشت: زندگی کن تا خیالم از بابت تو راحت باشه و مطمئن باشم طعم واقیش رو میچشی... آری ، من هم میخواهم زندگی کنم تا طعم واقیش را بچشم... میخواهم شاد باشم... میخاهم گذشته را فراموش کنم ، غم ها و ناراحتی هارا به خاک بسپارم، بدون سنگ قبری، بدون نشانه ای... میخواهم کینه ها رو به دور بریزم، بسوزانمشان، نابودشان کنم، و خواهم بدوم به سمت زندگی ، به سمت ابدیت، به سمت آنکه همه کس و همه چیز به او تعلق دارد... میخوام به سمتش بروم... شاید برای هزارمین بار... اما دیگر نمیخواهم برگشتی در کار باشد... میخواهم همان جا بمانم ... در کنارش... زیر سایه آرامشش، مهربانی و محبتش...

برایم نوشت تغییر حق توست... منم هم میخواهم به حقم برسم، به آن چیز که حق من است، به آنچه که برای من است...

می خواهم آسوده شوم... از هر آنچه در گذشته ام بوده... بود و نبودش را در حال نمیدانم... دانستنش هم برایم اهمیتی ندارد... سودی هم ندارد... میخواهم فراموشش کنم... میخواهم همه چیز را فراموش کنم ، میخواهم همه چیز را به خودش بسپارم و خود با دلی آرام و سبک به سمتش به پرواز در آیم...

به امید آنکه دیگر بازگشتی در کار نباشد...

**روژیــ ــ ــن**

30/ اردی بهشت/ 1392