یکی آخر قدرت...

یکی قعر چاه...

یکی غرق پول

دیگری بی خانمان...

××× کجایی عدالت؟ ازت سوال دارم... کجایی؟؟

- چه بر سر این دختر بی سرپناه می آید؟

دختری که تنها سر پناهش خانه دو متری پدرش در گوشه ای از حیاط مدرسه ای کوچکتر است...

دختری که تنها سر پناهش مادری است بی خانمان تر از خودش... و پدری بی چیز...

عدالت کجایی؟ عدالت کجایی که ببینی؟؟

که ببینی این بچه کودکی اش با را پرسه زدن در کلاس های مدرسه میگذراند...

وقتی بزرگ شود چه میگویند؟

دوستانش به او خواهند خندید...

او وقتی بزرگ شود تحقیر میشود... تنها به خاطر آلونک کنار مدرسه اش...

عدالت کجایی؟ کجایی که این دختر راببینی؟

دختری که در اوج نداری شاد است... میخندد... و به دیگران عشق میورزد... و دیگران را دوست می دارد...

عدالت... میبینی؟ میبینی؟؟ تو نیستی... اما خوشبختی هست...

بدان در نبود تو زندگی از بین نمیرود.... عشق و محبت کشته نمیشود...

آری... بدون تو زندگی همچنان جریان دارد...

18/ بهمن/91
پ.ن:
 این رو در وصف دختر سرایدار مدرسه نوشتم، زینب... که البته برای من نمادی 
از همه بچه هاییه که با وجود سختی ها شادند...
 چهارشنبه عصر که ما کلاس المپیاد داشتیم، اومد سر کلاس نشست
 و شروع به نقاشی کرد از ما 5 تا و معلممون، حتی تمام چیزایی که 
رو تخته نوشته شده بود رو مو به مو کشید! :D این کارش و محبت های قبلش خیلی
 احساساتم رو برانگیخته (!) کرد و باعث شد که همون جا با وجود اینکه معلممون داشت
 درس میداد این رو بنویسم و حتی وقتی زنگ خورد و باید میرفتیم خونه همچنان در حال
 نوشتن بودم! دوستم داشت کلافه میشد که تمام سعی ام رو کردم تا زود تمومش کنم! :D
و در آخر چه بسیــــار کودکانی هستند که در نداری دارا اند...
- این نوشتم رو تو یه دفتری شبیه به سر رسید وارد کردم و جالب بود که زیر همون
 صفحه چنین چیزی نوشته شده بود: آنچه را که داریم و از آن لذت میبریم، چندان که
 باید ارج نمینهیم و چون از دست برود پی به ارزش آن میبریم و در این هنگام است که 
با این حقیقت متوجه میشویم تا مالک چیزی هستیم، از مالکیت آن بی خبریم! (شکسپیر)
- برام جالب بود!

××روژیــ ــ ــن