به همین سادگی بعد یه مدت دراز دلم نوشتن خاست و همینه تا دلت نخاد نمیتونی بنویسی

از صبح یه حالت عصبی بودنی بود

و تو راه بودیم دو تا تصادف دیدیم و داشتم فکر میکردم تا سه نشه بازی نشه و همینم شد سومی وحشتناک بود از اونا که به قول مامانم در شهر نشونش خاهد داد! نا آروم شده بودم بعد که جلو یه مغازه منتظر مامانم بودم اعلامیه یه جوونو دیدم از همونایی که تیپشونو اصن نمیپسندم و اینا ولی .. فکر کردم چقدر سخته و یه جورایی تو این سختی گیر کرده بودم ناآروم شده بودم همه چی اذیتم میکرد

بهم گفتن آروم باشم بهم گفتن همه چی ساده اس

و نمیدونم چی شد که قبول کردم

ساده گرفتم و ساده شد

تمام دغدغه هایی که از صبح تو ذهنم بود و قلبمو به تپش مینداخت پاک شدن

هیچوخ اون خط یه کتاب روانشناسیو یادم نمیره;

آدم بعضی وقتا باید همه چیو رها کنه مگر دنیا دارای صاحبی نیست

_مائده_