آخرین امتحان هندسه بود. دقیقا روز قبلش هم دینی داشتیم و فقط یه نیم روز وقت داشتیم تا هندسه بخونیم.

منم توی اون نیم روز فقط خوردم و خوابیدم!

صبح یکشنبه (امتحان هندسه) ساعت 6 صبح تا 7 هندسه خوندم. بعد با خوشحالی به مامانم اس ام اس دادم که هندسم تموم شد!!!!!!!!

رفتم مدرسه. بچه ها همه سرشون تو ی جزوشون بود!

هیچی نگفتم! حتی وقتی ازم پرسیدن چه قدر خوندی، وقتی دیدم همشون چندین و چند ساعت خوندن، هیچی نگفتم!

یواش یواش با دیدن شتر گاو پلنگ زدن بچه ها داشتم استرس میگرفتم که چرا اونقدر کم خوندم!

بیخیال شدم!

با یاسی رفتیم سر جلسه نشستیم.

اصولا ما تقلب میکنیم ولی زبونی! ولی هندسه رو دیگه نمیشد که زبونی به هم برسونیم!

گفتم دستت روبه سمتم دراز کن! منم دستم رو به سمتش دراز کردم! به هم رسید و تصمیم گرفتیم که روی برگه بنویسیم!

مراقبمون معلم زبانمون بودم خوب میدونست من و یاسی چه آب زیر کاهایی هستیم! به خاطر همین صندلیش رو آورد درست بقل من و یاسی! منم که مثلا قصدش رونفهمیده بودم ، بهش یه لبخند به معنی سلام!!!!!!!! خوبین؟ زدم! و یه لبخند جواب گرفتم!

بعداز حدود نیم ساعت که مطمئن شد کاری نمیکنیم رفت سر جاش!

بچه ها تند و تند چک نویس میگرفتن، در حالی که چک نویس من سفید بود!

همون لحظه یاسی گفت سوال 2، قسمت 4!

منم بهش گفتم، برگم رو که تموم کردم بهت میدم.

روی چکنویسم سوال 4 رونوشتم ولی خانوم حسن پور همچنان زل زده بود به ما دوتا!

منتظر شدم تا یکی چک نویس بخواد! هیچکسی نمیخواست! هی میگفتم بزار خودم ازش بگیرم! ولی میترسیدم بگه ببینم چک نویست پره یا نه! که یه طرف چک نویسم خالی بود!

بلخره یکی چک نویس خواست و تا اون بره از روی میز برداره و بده به اون دختره ، من برگه رو دادم به یاسی!

اولین باری بود که اینجوری تقلب میکردیم و هر دوتامون شنگول بودیم :))

بعد از اینکه هردومون مطمئن شدیم از همدیگه سوال نداریم، بلند شدیم که برگمون رو بدیم.

رفتیم بیرون. همه مووووووووش آب کشیده بودن! اخه قرار گذاشته بودیم به مناسبت آخرین روز امتحانا آب بازی راه بندازیم! معاون هامون هم که عادت دارن به این کار! معمولا در هر مراسمی این اتفاق میفته!

خب مثلما ما خشک بودیم و اونا هم اومدن خوشـــــــــــگل خیسمون کردن!

حوصله نداشتم آب بریزم رو بقیه، ولی حسابی خیس شدم!

یاسمن(یکی دیگه نه یاسی!) اومد آب رو ریخت توی سورتم! مقنعم کلا خیس شد!

پشتم هم که کلا خیس بود!

پگاه میگفت به من دست نزن خیسسیییییییی!

از لای در نگاه کردم که ببینم سرویس لاتمون تشیف آورده یا نه! که متاسفانه دیدم اومده.

تا یه ساعت ینی تا یک داشتیم آب بازی میکردیم.

تقریبا از بچه ها خدافظی کردم. البته خداحافظی هامون خیلی جدی نبود چون 17تیر مدرسه دوباره شروع میشه!!!!!!!!! یکشنبه و سه شنبه ها کلاس های درسیمونه و دوشنبه و چهارشنبه ها هم المپیاد!

تابستونمون به تباهی رفت!!! البته برنامه من تقریبا هر سال همین بوده ولی مدرسه یه چیز دیگست:(

داشتم دنبال بچه ها میگشتم که خدا فظی کنم که سرویسمون باهمون لحن لات گونش گفت: خانوم شکری سوار شین بریم دیــــــگه!

بی اعتنا راهم رو ادامه دادم و سوار سرویس شدم!

******

دیروز اولین روز کلاس زبانم بودو بعد از ترم هاااااا من و مائده تونستیم یه ساعت کلاس برداریم!

چون جلسه اول بود با مامانم رفتم و برگشت باسرویس.

توی کوچه کلاس (ینی همون دم درش) مائده و نرگس رو دیدم که عین دیوونه ها دارن پرسه میزنن!

رفتم کلی سلام علیک و اینااااا

بعد گفتن بریم آبمیوه مهمون من!

گفتم قراره فردا باشه هاااااا

گفتن نه! خب امروز هم میخوریم فردا هم میخوریم!

!!

بعد رفتم تو خیابونا پرسه زدن و اون دوتا هم عین دیوونه ها میخندیدن! هرکی بهمون میرسید از کارایی که داشتیم میکردیم خندش میگرفت و منم حرص میخوردم که اینجا خیااااابونه! نکنین این کارارو!

بعد به زور انداختمشون توی کلاس

همین دیگه!

معلم ما آخرش نفهمیده بودکه زنگ خورده و ده دقیقه تو کلاس موندیم. وقتی از کلاس اومدم بیرون سریع از مائده اینا خداحافطی کردم و گفتم معلممون حاج مرادیــــــــه!!

گفتن خب که چی؟؟

- شما دوتا خیلی ازش خوشتون میاد گفتم بگم!

بعد سریع رفتم سمت سرویس ها!

همیشه سرویس ها همه یه جا وایمیستن و اسم بچه هاشون رو میخونن! به خاطر اینکه دیر رسیده بودم دیگه بچه اای اونجا نبود.

از مسئول سرویس ها پرسیدم: این ترم هم باشمام.

گفت نه با فلانی ای

و بعد رفتم خووووونه!!!!