از یکی دوماه پیش قرار بود بریم لواسان. اول برای اینکه از روز درسی گرفته نشه گفتن چهار شنبه و پنجشنبه. ولی ما گفتیم پنجشنبه المپیاد داریم و نمیخوایم کلاس المپیاد رو از دست بدیم. انداختنش شنبه و یکشنبه.

جمعه نمایشگاه بودم و وقتی اومدم خونه خسته و کوفته بودم. شنبه هم امتحان شیمی و ریاضی داشتیم و منم لای کتاب هارو باز نکردم.

شیمی که نگرفت و ریاضی هم طبق معمول به خاطر بی دقتی گند زدم! درس هم که نخونده بودم، سرعتم برای حل مسائلش سخت بود! غر نمیزنم (خود معلممون هم میگه) همیشه سخت ترین سوالات برای امتحانه! من دیگه برای امتحانای ریاضی سوالای معمولی رو خیلی کم مخونم چون میدونم یک درصد هم از اون ها نمیاد!!!

صبح موقع سوار شدن سرویس، آقای راننده ی عزیزمون گفت که صندوق جا نداره و چمدون من رو تو ماشین جا نداد  و ککش هم نگزید که من نمیتونم چمدون ببرم به خاطر همین پدر بنده با وجود کارهای زیادش مجبور شد اول چمدونم رو بیاره مدرسه بعد بره سر کار!

2:30 مدرسه تموم شد و ماهم ساعت 3 حرکت کردیم به سمت لواسان.

تو مینی بوس، کمبود آهنگ به شدت حس میشد. سروناز شروع کرد به خوندن و ماهم همراهی میکردیم ولی بچه های دیگه بی بخار تر از اونی بودن که همراهی کنن.

بچه ها اسپیکر آورده بودن ولی اهنگ هاشون خارجی بود و به قول معلم دینی باهاشون مانوس نبودیم!

راستی یادم رفت که بگم ناظممون و معلم پرورشی و معلم ورزشمون باهامون اومده بودن و متاسفانه معلم پرورشیمون با مینی بوس ما اومد و از اول تا آخر قر قر کرد!!! بر خلاف معلم ورزشمون که کل اردو یک بار هم که قر نزد هیچ کلی هم همکاری کرد! برخلاف اخلاق سر کلاسش!!!

راننده که دید در به در دنبال آهنگیم خودش اهنگ گذاشت اما اهنگ اون هم داغون بود!!!

ساعت 4 رسیدیم اردوگاه امام خمینی. اردوگاه که چه عرض کنم! جنگل بود!

خیـــــلی سرسبز بود و منظره های عااالی ای داشت. بچه ها بهش میگفتن ماسوله!

توی کوه بود. اولش گم کردن که باید برن بالای کوه یا پایینش. من هم از این فرصت استفاده کردم و حسابی از اطرافم لذت بردم. شقایق های قرمز وحشی بین سرسبزی علفها جلوه قشنگی به محیط داده بودن. من که واااقعا لذت بردم. یه کلاغ هم تنها داشت تو آسمون پرواز میکرد! کاملا رویایی بود! حد اقل برای من! یاد حرف آقای آجورلو افتادم که روز اردو ی فشم گفت : هیچ کدوم از شما سرتون رو بردین بالا تا به برگ این درختها نگاه کنین؟؟؟

ساعت 4:15 وارد خوابگاه شدیم. دوتا اتاق بود. یکی 32 نفره و یکی 42 نفره. ما کلا رو ی هم رفته حدود 45،46 نفر بودیم. کلاس 101 رفتیم تو 42 نفره هه که حدودا 15 نفر بودیم + سه تا مراقب = 18 نفر

و کلاس 102 رفتن 32 نفره بدون هیچ مراقبی.

به محض رسیدن و معلوم شدن جاهامون مارو بردن تیر اندازی [اکثر بچه ها روی طبقه ی دوم تخت خوابیدن]

تیر اندازی با اصلحه بود و از 5تا تیر من هیچ کدومش به هدف نخورد طبق معمول!!!

بعد از اون رفتیم تو محیط و از منظره استفاده کردیم و کلی عکس های هنری گرفتیم.

بعد مارو گوش دراز فرض کردن و مارو بردن سالن ورزشی که بازی کنیم. قصدشون تخلیه انرژی ما و سرگرم شدنمون و اینا بود!

وقتی وارد میشدیم میز تنیس بود و آبخوری. دوباره یه در داشت که وارد زمین والیبال میشد و با یه تور از زمین فوتبال جدا شده بود. روی دیوار ها هم عکس های رشته های ورزشی رو کشیده بودن.

مانتو هامون رو دراوردیم و شروع کردیم به فوتبال بازی کردن. کلاس 101 باهم و 102 هم باهم.

بیشتر به وحشی بازی شباهت داشت ولی خیلی خوش گذشت!!! وقتی توپ کنار دیوار گیر میکرد همه میریختن سر توپ فلک زده و سعی میکردن توپ رو بگیرن.

تو بازی ما تکروی نقشی نداشت! همبستگی جالبی بود و لذت بردم. دوساعتی در حال بازی بودیم.نیم ساعت ،45 دقیقه بچه ها داشتن والیبال بازی میکردن و منم چون والیبال بلد نبودم کنار دیوار نشسته بودم و نقش مشوق داشتم.

تصمیم گرفتم برم اینترنت با گوشیم ولی اونجا اصلااااااا خط نمیداد و  اگر هم میداد 5 دقیقه طول میکشید که یه صفحه باز کنه!!!

بیخیال نت شدم.

مامانم زنگ زد وباهم حرف زدیم.

بعدش هم مانتو هامون رو پوشیدیم و رفتیم به سمت خوابگاه.

عرق خااالص بودیم:D

تو خوابگاه همه لباسهاشون رو عوض کردن ولی بوی مطبوع پا همه جا پخش بود!

حدود ساعت 7 بود که رفته بودیم خوابگاه.

ساعت 9:30 شام حاضر بود. قبلش با گلناز رفته بودم تو حیاط برای قدم زدن. هوا تاریک تاریک بود و نمیشد چیزی دید ولی از بالا همه شهر معلوم بود. گلناز دستش رو انداخت دور کمرم و راه رفتیم. زنگ زد به زن دایی هاش تا روز مادر رو بهشون تبریک بگه. منم به همه مامان هایی که میشناختم یه اس ام اس فرستادم. اکثرشون معلم هام بودن و ساعت 9:30 و زیاد زنگ زدن بهشون رو نمیپسندیدم.

خانوم اکبرزاده (معاون) اومد گفت برید شام. خودش خیلی خسته بود. روی لبه ی باغچه نشسته بود. گفت شما برین منم بعدا میام. دستم رو به سمتش دراز کردم گفتم بلند شین:)

گفت خیلی خستم دو دقیقه دیگه میام. لبخند زدم و گفتم باهشه:)

رفتیم تو سالن غذا. باید خودمون میرفتیم شام رو برداریم. ظرف غذا + ماست + قاشق و چنگال + نون + نوشابه

با دیدن نون فهمیدم غذا جوجه ی خالیه!! من عادت ندارم غذا رو با نون بخورم و باید به خوردن جوجه بدون پلو راضی میشدم. هیچ وقت توی سفر به این چیزها قر نمیزنم. همونش هم صفا داشت!!!

توی جوجه سیخ چوبی بود که من آی کیو بالا اول فکر کردم استخونه!!! همگی از قانون جنگل پیروی کردیم و نصف غذا رو با دست خوردیم. جوجش خوب بود:)

******

با چادر مهدیه تخت های خودمون رو از مراقب ها جدا کردم و بچه ها آهنگ گذاشتن و شروع به رقصیدن کردیم.

اون وری ها (102 ها) چراغ رو خاموش کرده بودن و پارتی راه  انداخته بودن.

ما هم همین کار رو کردیم ولی هی  معلما چراغ رو روشن میکردن و هی ما خاموش!!!

اول تسلیم شدن ولی بعد باز استبدادشون گل کرد و روشن کردن، البته من به اونا حق میدادم! وقتی چراغ خاموش میشد هیچیییی رو نمیشد دید و ما چراغ قوه مبایل رو میزاشتیم رو چشمک زن و میشد خود خود پارتی! اما اونا نمیتونستم همدیگه رو ببین و میدونین که ! وقتی زنها به هم میفتن تنها کاری که میکنن حرف زدنه! البته مردها هم همینن ولی شدتش کمتره! و وقتی موقع حرف زدن کسی رو نبینی نمیتونی خوب حرف بزنی :D

چراغ هارو روشن کردن: اول تصمیم گرفتیم پتو هارو از دوسر تخت ها به هم وصل کنیم تا تاریک شه ولی دوتا مشکل بود: 1. بعضی پتوها کوتاه بودن. 2. ارتفاع تخت ها کمتر از قد ما بود!

بیخیالش شدیم.

یه سری ها در حال بزن و برقص بودن و ماهم در حال پاستور بازی کردن: سلام بی بی، بلف و ... . کلی هم به هم دیگه سر بازی بلف میخندیدیم!!! چون تعدادمون خیلی زیاد بود دو دست پاستور داشتیم. یعنی به جای 52 تا 104 تا ورق بود!!!:D

ساعت 11 خاموشی دادن!

ما هم با نور مبایل در حال بازی بودیم!

رفتیم تو اتاق 102.  اونا یه پنجره باز روبه بیرون داشتن. معلم ها خواب بودن ما هم از پنجره با آستین کوتاه که هممون تنمون بود پریدیم بیرون:D هوا سرد بود! چند دقیقه که نشستم سردم شد و رفتم کت برداشتم. همه نشستیم لبه ی اونجا. جایی که بودیم طبقه سوم بود و میشه گفت مثل پاسیو بود  و مثل لبه ی پشت بوم. یه میله هم روی این لبه بود که مانع افتادن ما میشد. ماهم پامون رو از زیرش رد کردیم و نشستیم. همه کفش هامون رو دراوردیم که نیفته پایین. به هم چسبیده بودیم که گرممون شه! حدود 10 تا کنار هم بودیم. بچه ها شروع کردن به آهنگ تایتانیک خوندن و وسطاش که حفظ نبودن گیر میکردن!

از پایین صداهای عجیب غریبی میومد. یه سری کارایی داشتن میکردن. ترق توروق، ترق توروق!

بعد از یه مدت دیدیم یکی اون پایین یه چراغی دستشه و داره میاد بالا. البته نمیومد بالا ما تو اون تاریکی که همدیگه رو هم نمیتونستیم ببینم فکر کردیم کسی داره میاد به سمتمون. همه پریدیم تو پنجره. البته مطمئن بودم که به سمت ما نمیاد ولی قصد داشتم برم تو. ولی وحشت بنده زمانی شد که دیدم دونفر واقعا دارن از پله میان بالا!!!!!!!

بعد که نزدیک تر شدن بچه های خودمون بودن و زدم زیر خنده! وضعیت داشتیم اون لحظه!!!

رفتیم تو اتاق خودمون. بچه ها هی بلند بلند حرف میزدن و منم هی میگفتم ساااااااکتتتتت! اون بنده خدا ها خوااابن! گناه دارن، خستن!

حدود 1 بود: نشسته بودیم رو تخت و حرف میزدیم.

گلناز ساعت 11 خوابید!

منم خواب و بیدار بودم. گفتم من رفتم بخوابم. حدودا 2 بود. نه! 1:30

بعد از رفتن من بقیه هم اومدن. همه بیدار بودیم ولی خواب بودیم! ینی تو رخته خواب بودیم ولی تاحدودی بیدار!

زنگ گوشیم رو خاموش نکردم که صبح زود بیدار باشم.

_______________________روز دوم _____________________

طبق معمول همیشه ساعت 5:15 زنگ زد. همراه من گوشی همتی (پرورشی) هم زنگ زد.

ساعت 6 گوشی کس دیگه ای زنگ زد. و همین طور 7 و 7:10. هر بار گوشی از زنگ میزد من ساعت رو نگاه میکردم.

دیگه داشتم از صدا ها روااانی میشدم!

گلناز هم هی روی تخت زیری من تکون میخورد ودوبرابر تکون اون بالا تکون میخورد!!!!!

منم که میومدم تکون بخورم تخت قرچ قروچ صدا میداد و نگران بیدار شدن بقیه بودم. البته همه بیدار بودن ولی هیچ کس همت بلند شدن رو نمیکرد.

گوشیم شارژ نداشت به خاطر همین هی سرک میکشیدم که ببینم گلناز بیداره که گوشیم رو بدم بزنه به برق یا نه.

وقتی مطمئن شدم بیداره گوشیم رو دادم بهش. بعدش هم خودم دیگه خواب از چشمام پریده بود و بلند شدم با گلناز و رفتم دستشویی. میدونستم اگر با بقیه بخوام برم دیگه دست شویی رفتنم با خداست!!! 40 نفر!!:D

ساعت 8 دیگه همه بیدار شده بودن و تا همه از تخت بیان بیرون شد 9.

روژینو آناهیتا کنار هم خوابیده بودن. تخت آنا زیر کولر بود و اون هم از ترس سوسک رفته بود پیش روژین.

شبنم و فائزه هم کنار هم خوابیده بودن.تا 3 داشتن با هم حرف میزدن که همون جا خوابشون برده بود.

به زور روژین و آنا رو از تخت کشیدیم پایین.

9:30 صبحونه حاضر بود. نون و پنیر و کره و چایی شیرین و مربا.

خوردیم و بعدش رفتیم پینت بال.

من

سروناز

غزال

ثمین

روژین

آنا

شبنم

فائزه

حاضر شده بودیم که بریم تو زمین

لباسمون شبیه لباس سربازی بود.

شلوار من به شدتتتت گشاد بود. واسه بقیه هم

همه نگران بودن که نیفته پایین!:))))

دست به شلوار رفتیم تو زمین

به دونفر شلیک کردم و خورد و خودم هم سه تا خوردم!!!

اول پای راستم خورد و جیییغ کشیدم.

بعد خورد کمرم، گفتم آااخ

بعدش خورد به پای چپم. گفتم اووف. دیگه به دردش عادت کردم. زیاد صدام در نیومد.

بعد رفتیم راپل.

منظره قشنگی داشت.

کلی پله رفتیم بالا بعد قرقره 20 کیلویی برداشتیم

بعد چیز میز به خودمون بستیم

دوباره کللیییی پله رفتیم بالا

حاااالاااااا::::

صف بستیم که از طناب آویزون شیم که بریم اوون ورش!

آقاهه قرقره رو به طناب وصل کرد. من رو به قرقره. نشستم روی سنگ و بدش سر خوردم پایین!

ارتفاع اونقدر زیاد بود که اگر میفتادیم (که نمیفتادیم) کم کمش مرگ بود!!!

خیلی حااال داد! وسطش یه کم این ور و اونور میشد که دلم تقریبا هووری میریخت!

ترمز:

یه طناب به طنابی که من اویزونش بودم وصل بود که با سرعت میخوردیم توش و تهش دست آقایی که پایین وایساده بود، بود که میکشید و ما می ایستادیم. وقتی متوقف شد احساس کردم همه چیز دور سرم میچرخید ولی خیلی باحال بود! سرحال شدم!

مسافت زیاد بود ولی چون سرعتمون زیاد بود زود تموم میشد! تا بیای عادت کنی و به منظره نگاه کنی تموم میشد!

آخر سر هم خانوم اکبر زاده رفت!

ازش فیلم گرفتم!

بعد هم برگشتیم سالن.

و بعد از سالن رفتیم ناهار

باقالی پلو با مرغ بود

یکی از بچه هابه باقالی حساسیت داشت و زرشک پلو پیدا شد و خورد! دلم پیشش بود!

وقتی ناهار تموم شد ساعت 2 بود. گفتن سه حرکت میکنیم.

تا 2:15 وسایلم رو جمع کردم و تا 2:30 تو بیشه چرخ زدم(اینترنت)

یه ربعی خوابیدم که با صدای گلناز بلند شدم

روژین

روژین

روژین شکری

- بله بله؟؟

- شارژرت رو بده غزال میخواد.

بعدش دیگه نتونستم بخوابم

خیلی خوابش شیرین بود.

تا یه ربع به سه دراز کشیده بودم.

بعدش حاضر شدیم که بریم باغ پرندگان.

باغ پرندگان پایین کوه بود.

جایی که مابودیم تا جایی که میتونستیم مینی بوس سوار شیم، کلی پله داشت و منم ساکم سنگین بود! راننده هه ساکم رو گرفت و برام برد تو ماشین. خیلی حال کردم!!! ساکم سنگین بود و سختم بود اون همه پله!

کلی ازش تشکر کردم.

توی باغ پرندگان:

قسمت مرغ هاش بوی خیــــلی بدی میووومد!!!! خفه شدیم

تاووس های خیلی قشنگی داشت! سفیــــد بود یکیش!!!1

یه میمون هم تو باغ پرررندگان بود!  خیلی باااامزه بود!

بهش پفک دادیم. نصفش رو گاز زد و بقیش موند. دستش رو آورد که برش داره، افتاد و کلی سعی کرد که برش داره که پفک بیچاره خورد خاک شیر شدو میمون بنده خدا نتونست بخوره!

خیلی بامزه بود!

خسته بودم. رفتم پیش پرگل نشستم. داشت با مامانش در مورد رفتن به خونه حرف میزد.

گفتم من با آژانس میرم تو هم سر راهی با هم بریم. تعارف کرد گفت نه! یه پل هواییه میرم خودم. زیاد اصرار نکردم که سختش باشه. میدونه که آدم تعارفی ای نیستم و اگر میخواست بهم میگفت.

تو مینی بوس خیلی خسته بودم و چرت میزدم. گوشیم رو دادم به مهدیه که عکس های باغ پرندگان رو برام بلوتوث کنه. 100 تا بود!!!

رسیدیم مدرسه. آزانس گرفتم و رفتم خونه مامانبزرگم. مامانم میخواست بره ملاقات داییش ولی واسه مامانبزرگم مهمون اومد و نتونست بره و با بابام رفتیم خونه. مامانم من رو شوت کرد تو حموم.

از حموم که اومدم بیرون، یه خانوم و آقا اومدن برای دیدن خونه. طبقه دومیه میخواد بلند شه و خونه نیست به خاطر همین میان خونه ما رو میبینن.

امروز امتحان فیزیک داشتیم. و منم حوصله خوندن رو نداشتم. امروز رفتم مدرسه و فیزیک هم امتحان گرفت.

یه امتحان هم که خوب و بدون غلط دادم، برگه رو جمع نکرد!!!!!

یه نمره کامل هم نمیتونم دااااشته باااااشم!!!!!!!!؟؟؟؟

پ.ن1: فکر نکنم هیچ احدالناسی باشه که کلش رو بخونه!!!!

پ.ن2: یه آجی دارم (خواهر نه هاااا!!) اسمش رها ست! خیلی ماهه:d

raha160.persianblog.ir

سفارش کرد که ازش تعریف کنم:D

اینم تعریف رها جونم:D