بلخره این دوروز هم گذشت و کم و بیش بازدید کننده داشتیم.

این هفته آخر فقط برای کارای نمایشگاه بدو بدو میکردیم و منم آویزون بچه ها که بچه ها پوستر هاتون!؟!؟! بروشور هاتون؟!؟!؟! بدوین درستش کنین و ....!

این دوندگی ها سه شنبه یه روز مونده به نمایشگاه اوج گرفت و کلاسها یک ساعته شدو کلاس زبان برگذار نشد و از صبح تا 8 شب این ور بدو اون ور بدو و به مناسبت روز کارگر واقعا عین کارگر و بیشتر از آن کار کردیم! کارگر وقتی کار میکنه یه چیز میگیره ولی ما تازه باید پول هم بدیم;)

مدرسه بودجه نداره و تمام هزینه نمایشگاه به عهده خود بچه ها بود! مدرسه ای مثل فرزانگان1 که بیش از 30 ساله که هست خب مثلما خیلی بودجه دارن و میتونن هزینه هارو به عهده بگیرن ولی مدرسه ما که سه سال تاسیس شده و معلوم نیست مسئولش آموزش پرورشه یا سمپاد(!) بودجه ای هم نداره!!!

سه شنبه با بچه ها سه ،چهار تا میز سنگین رو بردیم و چیدیم تو غرفه فیزیک.

هی من میرفتم پیش ناظم میگفتم پوستــــــــــــــــر!!! میگفت نرسیده!

نرسیده

نرسیده

و نرسیده که شد ساعت 8!!!

پوستر های ادبیات و زمین شناسی که آخر از همه حاظر شده بودن رو هنوز پرینت نگرفته بودن! و فاطمه رفت که یه لیستی از چیز هایی که بچه ها نیاز دارن تهیه کنه که با پرینتها بریم و بخریم!

من که از صبح روز پیشش در حال بدو بدو بودم واقعا جون نداشتم ولی درخواستش رو زمین ننداختم و باهاش رفتم. از اختیاریه تا وسطای اختیاره جنوبی پیاده رفتیم و برگشتیم ! در به در دنبال خرازی که سه تا خرازی محل بسته بود! یک ساعتی  در حال راه رفتن بودیم! پاهامون پرس شده بود!!! تو اون هیری ویری که نای راه رفتن نداشتم یه آقا هه که داشت از روی جوب میپرید با شتاب تشیف آورد تو دل من و پای مبارک بنده رو له کرد! با فاطمه مرده بودیم از  خنده! پام له بود به لطف اون آقا تلید شد!;) البته زیاد محکم تلید نکرد! حواسش بود!

بعد از یه ساعت در به دری و از این مقازه به اون مقازه رفتن رسیدیم مدرسه! مثل عاشقی بودیم که به معشوقش رسیده بود! خیلی خسته شده بودیم!

ولو شدم رو زمین!

بوی رنگ و تینر تمام مدرسه رو برداشته بود! هم دیوار هارو رنگ زده بودن و هم کلاس هارو.

اتاق معلم هارو هم کرده بودن کافی شاپ و از قحطی اسم ،اسمش رو گذاشتن کافه ... !!!!

ساعت که 8 شد دیگه نمیتونستم رو پام وایسم! رفتم پیش ناظممون (با حالی که دیدن داشت) گفتم یه آژانس واسه فلکه چهارم تهرانپارس! گفت اوووووووو! چقدر دووور!

میخواستم برم خونه مامانبزرگم که وسط راه مامانم زنگ زد گفت دیره برو خونه.

حدود 8:30 رسیدم خونه. تا نیم ساعت دورو بر خونه گشتم و بعدش با روپوش مدرسه که تبدیل شده بود به روپوش کارگری روی مبل ولو شدم و سعی کردم بخوابم. بعد از حدود نیم ساعت مامانم رسید و اون موقع بود که واقعا حالم بد شده بود! صبح گلوم کم و بیش درد میکرد و شب سرما خوردگی اوج کرد و حالم خیلی بد شد. شب هم تب و لرز کردم و صبح دیرتر رفتم مدرسه! وقتی رسیدم پگاه (هم گروهیم) لپ تاپ نیاوردم!!!!! منم گفتم خب میگفتی میاوردم خودم! گفت سنگین بود بهت هم زنگ زدم جواب ندادی! گفتم مگه لپ تاپ من سبکه! چه طوری دوروز اوردم بردم!!!! سعی کردم عصبانیتم رو بهش نشون ندم! گفتم یکی گیر میاریم!(که تا آخر روز گیر نیاوردیم!!!)

بعدش که رسیدم به غرفه های فیزیک دیدم پوستر ها نیستن! حالم بد بود و این وضع آشفته هم بهش اضافه شده بود! عصابم به شدت خورد شدو خیلی عصبی شدم و میشه گفت داشت گریم میگرفت. برای اینکه کسی از آشفتگیم بویی نبره سریع رفتم تو آزمایشگاه فیزیک و سعی کردم آروم شم! تلاشم برای اینکه کسی از حالم با خبر نشه بی فایده بود چون وقتی اومدم بیرون مسوول آزمایشگاه همین جوری داشت بهم نگاه میکرد و فهمید عصبانی شده بودم! گفتم حالم خوب نیست و تب و لرز کردم:)

هر کی بهم میرسید از رنگ و روم میفهمید حالم خوب نیست و میگفت برو خونه خوووووو!!!!

مدرسه محترمه پوستر گروه فیزیک + دوتا زیست رو توی آژانسی که آورده بودنشون جا گذاشته بود! و پوستر حدود ساعت 12 رسید و تا اون موقع ما نه پوستر داشتیم و نه لپ تاپی برای ارائه!!!

خدارو شکر بعد از اینکه پوستر رو زدیم روییس خوارزمی و سمپاد رسیدن و کار ما رو بدون پوستر ندیدن!!!

مسئول خوارزمی خیلی از طرحمون خوشش اومد و گفت تو این یه هفته باقی برای خوارزمی ارائه بدین میتونه موفق شه.

رئیس سمپاد اول رفت سراغ پروژه روژین و یاسی که اونا علاوه بر پروژه خودشون دوتا آزمایش جانبی داشتن که رو یکیش مسلط نبودن و آقای فرهانی شروع کرد به سوال پیچ کردنشون!!

فهمیدم از کدوم استایل آدم هاست و خوب نوع رفتار باهاشون رو میدونستم! یه جورایی تو مایه ی بابای خودم!!!! یه کم ضعف تو طرف مقابل میبینن یا قانعشون میکنن که هیچی بلد نیستی و حتی اگر حرفی هم نزنن طرف تخریب شخصیتی میشه یا با هم به جواب درررست میرسن! که این بار خوشبختانه به جواب درست رسیدن!

به پگاه گفتم من توضیح میدم! گفت چراااا؟؟؟؟ مگه بد توضیح میدم! با هزار و یک دلیل که تو واسه مسئول خوارزمی توضیح دادی حالا نوبت منه تونستم راضیش کنم که توضیح بدم!

میدونستم اگه پگاه با اون وضع خجالتی بودنش و اینکه صداش خیلی ضعیفه توضیح بده رئیس سمپاد مارو میگیره به سوال!

وقتی اومد سعی کردم هرچی اعتماد به نفس دارم رو بریزم تو صدام و براش توضیح بدم! گرفتگی صدام هم به این مطلب کمک کرد.

و پنجشنبه که امروز باشه چند تا مدرسه از نمایشگاه دیدن کردن.

چون پنجشنبه بود اصلا مجال استراحت نداشتیم و بازدید کننده پشت بازدید کننده!!!!!

دیروز این جوری نبود! نیم ساعت یه بار میومدن!

راستی! امروز روز سمپاد هم بود!!!

بهم تبریک بگین!!!!:D

دوباره شنبه باید بریم مدرسه و دوتا امتحانو دوباره معلما!!! دیگه بهونه ای برای پیچوندن کلاس عربی و زبان نداریم:(((((!! اوووف!!!  هنوز مدرسه مونده! تنها چیزی که نمیتونم تحمل کنم عربیه! سه سال راهنمایی خیلی معلم عربیمون خوب بود ولی این امسالیه خیلی .....ه!!!!امتحانش بالای 18 بشیم ینی تهشیم دیگه! نه از سختی! از بی سوادیمون!!!!!

راستی روز معلم هم بعدا بعد مبارک!!!