14 اسفند 88 بود. اولین کنسرتم. با استرس کمی رفتم رو سن.

بعد از اون کنسرت گفتن که تو تابستون کنسرت داریم. تابستون شد. گفتن شهریور. شهریور شد گفتن آذر. آذر شد گفتن دی. دی شد گفتن آخر بهمن، بهمن شد گفتن بهار. بهار شد گفتن تابستون و تابستون شد گفتن پاییز، پاییز شد و بلخره زمستون و اسفند! دو سال در حال پیچیده شدن بودیم! اول قرار بود 19 اسفند کنسرت داشته باشیم که گروه دیگه ای پول بیشتری داد و جای مارو گرفت. کنسرت ما هم علاوه بر اینکه پول بلیطش از 10 تومان به 15 تومان تغییر کرد تاریخش هم شد 25 اسفند. که با موافقت اکثریت انداخنش 26 اسفند، چون جمعه بود و راحتتر.

25 (پنجشنبه) آخرین جلسه تمرینمون بود و کنسرت فرداش و ساعت 2 الی 5. استادمون تاکید کرد که 12 آموزشگاه باشین که ساز هاتون رو کوک کنم. ساز من که خدارو شکر کوک بود. ویولن ها و بعضی سنتور ها باید کوک میشدن و میشدن 445.

ساعت 11 با مامانم ناهار خوردیم و بابام رو فرستادیم بره نوار سر آستین بچه ها رو بگیره. مانتو و شلوارمون مشکلی بود و شال قرمز. به خاطر همین تصمیم گرفتیم که یکم هنری ترش کنیم و از مشکلی بودن که شبیه مجلس ختمه در آیم. ناهار قرمه سبزی داشتیم. منم عصابم به شدت خورد بود. به خاطر استرس کنسرت نبود. به خاطر این بود که دیر میرسیم آموزشگاه! و یکسره از 11 تا 12 قر زدم! بیچاره مامانم!

اونم دوتا قرص بهم داد. یکی واسه کمر دردم که ناشی از پوشیدن کفش 10 سانتی روز 5 شنبه بود و یکی آرامبخش! گفت روژین رو سن خوابت نبره!!!!! علیرضا (که قرار بود کنارم بشینه) میزنه بهت میگه بلند شو بیچارمون کردی:D

میل به ناهار نداشتم! یکی دو قاشق خوردم و حاضر شدم. یه ربع به 11 حرکت کردیم! منم یه رون قــــــــــــر! آخه جمعست ترافیکه! کی یه ربعه میرسه هفت  حوووووض!!!

ساعت 12:10 آموزشگاه بودیم. استاد نیومده بود!!!!!!!!!!!!! تا 12:30 منتظر موندیم که یباد. و نیومد. استاد ما خیلی ریلکسه! کلا تو این دنیا نیست! و همین آرامششه که من خیلی دوست دارم!!! اصلا به ضاهر اهمیت نمیده! دوسال پیش هم سر کنسرت با همون کت معمولیش اومده بود! یه کراوات و موهای شونه زده!

با بچه ها گفتیم این دوباره رلگیش اوت کرد! رفتیم فرهنگسرا تا استاد برسه.

شب پیشش نیلو بهم اس داد گفت شال مشکی بیار که ببندیم رو شال هامون. گفتم چند تا؟ - هر چند تا که داری.

آخه یادش رفته بود که به بچه های دیگه بگه که بیارن. قرار شده که برای میز های سنتورمون که یک شکل نیست رومیزی بندازیم. ماهم چند تا اصفهانی داشتیم. مامانم برشون داشت.

منم که میدونستم عمری بتونم از 12 تا 5 با کفش 10 سانتی راه برم یه کفش دیگه برداشتم.

تقریبا شده بود صفر قندهار! کلی وسیله دستمون بود.

فرهنگسرا که رسیدیم مامانم شروع کرد به دوختن سر آستینای بچه ها و مامان نیلو همزمان شال هامون رو درست میکرد. مامانم نخ سوزن باهاش بود و کلی به دردمون خورد! شال هارو از پشت با نخ دوخت و شال مشکلی رو لول کرد و گذاشت دور سرمون و دم شال رو انداخت پشتمون. طرح قشنگی بود. با بقیه گروه ها متفاوت بود. رفتیم سنتور ها و ویولن هارو گذاشتیم پشت سن. شمردیم. یه سنتور کم بود. واسه ستایش بود. ستایش که استرس شدیدی برای کنسرت داشت استرس نداشتن ساز هم بهش اضافه شد! که دیدیم علیرضا داره بقیه سنتور هارو میاره.

من جدیدا موهام رو کوتاه کردم و اون مدل شال رو نمیتونست رو من اجرا کنه. مامان نیلوفر کلیبسش رو دراورد و زد به سرم. خوب نشد. کلیبس گلی نیاز بود!

مامانم گفت عمت اومده برو بلیط هارو بهش بده. یه بلیط کم داشتیم به خاطر همین مامانم نمیتونس بیاد بیرون چون اگر بیرون میومد دیگه نمیتونست بره تو.

رفتم بلیط رو که بهشون بده. دست زدم به سر ژینا(دختر عمم) گفتم کلیبس گلی به سرت نیست؟!!!! عمم گفت من دارم! گفتم آخ جووون! مرسی! بلیط در ازای کلیبس!

ما رو از سالن بیرون کردن چون مهمونا باید وارد میشدن. تو راهرو  هفت سین چیده بودن. با ستایش و نیلوفر ایستاده بودیم  و داشتیم به سفره نگاه میکردیم که دیدم یه چهره آشنا داره نزدیکنم میشه! اول نشناختمش بعد دیدم خانوم تقی زاده معلم اول راهنماییم که دعوتش کرده بودم با همسرش بود. کلی سلام علیک و خوش بش کردیم و منتظر دوستش و شوهر دوستش شدیم. گفت پول بلیطا چند شد؟ گفتم نمیـــــــــگیرم!!

- نشد دیگه!

- eeee اذیت نکنین دیگه!!!!

بعد از نیم ساعت جنگ و دعوا 60 تومن رو بهم داد.

به چشم برادری خدایی شوهرش ماه بود! هم اخلاق هم قیافه!

دوم راهنمایی که بودم تو اردو که میخواست شمارم رو بگیره برای یه سری کتاب حلقه دستش دیدم! گفت مبارکه! گفت آره دیگه اینجوری شد!!! اون موقع تازه عقد کرده بودن.

جدیدا عروسی کردن.

ستایش در حال مرگ بود از استرس! دستش رو گرفتم گفتم ستایش جان، عزیز من ! بیخیال!!!!! یه دختره که اسمش لیلا بود و قرار بود با علیرضا دوئت اجرا کنن گفت اگر خوب بزنی هیچی نیمشه ولی اگر بد بزنی معروف میشی! همه میگن نگاه کن همونی که خراب کرد!

و به قول استاد هیچکس اون پایین از موسیقی چیزی حالیش نیست! خراب کردی به جهنم!

داشت اشکش در میومد!

- یه نفس عمیق بکش!

یه مدت خوب میشد بعد دوباره اشک تو چشمش جمع میشد!

بابا! ستایش بیخیاااال! فوقش گند میزنیم دیگه! تو هم خراب کردی منصوره و نیلوفر با تو نتشون یکیه ! کسی نمیفهمه!!!!

برنامه شروع شده بودو  استاد هنوز نیومده بود. فهمیدم مشکلی پیش اومده! ولی یه استنباط دیگه هم بود که تازه از خواب بیدار شده!!!!!

ستایش  وقتی که دید کنسرت شروع شده و هنوز نیومده استرسش بیشتر شد!

-ساز هامون رو کوک نکرده!!!!

- ما 5امین برنامه ایم، تا اون موقع میرسه.

گفت بهش زنگ بزن ببین کجاست. گفتم زشته! بیا خودت حرف بزن!

- سلام استاد ، ستایشم. برنامه شروع شده هااا

- باشه تو راهم.

ساعت 2:30 شد که استاد رسید.

ستایش عصباااانی! چرا انقدر دیر کردین! به شوخی هم دستش رو به علامت زدن تکون داد!

بهش سلام کردم. حالش اصلا خوب نبود. چشماش قرمز بود! کاملا قرمز.

شک نداشتم که اتفاقی براش افتاده. گفت روژین ساز هاتون کجاست؟ -پشت پرده. - بیا بهم نشون بده.

داشتیم میرفتیم که یکی از استادای دیگه رو سر راه دید.

-استاد کجایین !! دوساعته داریم دنبالتون میگردیم!

- ببخشید. یه مشکلی واسه چشمم پیش اومده بود.

خیلی ناراحت شدم. من واقعا استادم رو دوست دارم! چه مشکلی بود که 2ساعت و نیم دیر کرده!

با کمک استاد تونستم وارد شم! اجازه نمیدادن. گفت بریم. گفتم پشت سنه! از کنار برین معلوم نمیشین. گفت باشه. پس من رفتم. و منم لبخند.

رفتم پیش مامانم. گوشیم رو ازش گرفتم. ردیف آخر چند تا صندلی خالی بود اونم اونجا نشسته بود. کیفش رو دادم داییم که ردیف 5 بود. مامان بزرگ و عمم کنارش. و ردیف جلوشون خالم و دختر عمم و مائده جونم نشسته بودن!

برگشتم. هنوز برنامه بچه های ارف تموم نشده بود. اولین برنامه بودن. چه قدر بامزه بودن!!! سن هاشون بیشتر از 7،8 سال نبود! پیرشون دیگه 7 ساله میزد!!!!

لوح هاشون رو گرفتن. برنامه بعدی کیبرد و ویولن بود. که ما باید وقتی اجراشون تموم میشد میرفتیم پشت سن تا وسایل رو آماده کنیم و بچینیم.

بنده خدا شالش افتاد. بدون هیچ عکس العملی ادامه داد. وسطش صدا بردا گند زدو صدا قطع شد! اینم هی داد میزد که بابا صدا نمیاد! البته این قسمت رو خودش گفت!!

بلند شد تعضیم (تعزیم، تعظیم) کرد و ادامه داد.

رفتیم پشت سن. هم سن و سال ما بود. تو دلم اعتماد به نفسش رو تحسین کردم! عالی بود!!!

ولی عصابش خورد بود که چرا وسطش صدا قطع شد!!! ولی نمیدونس این باعث شده که همه اعتماد به نفسش رو تشویق کنن!

سنتور هارو چیزدیم. باید کنار علیرضا و کیبرد میشستم که افتاد دور ترین نقطه از اونا! و مسلما صدا رو نمیشنیدم تا بتونم خوب بزنم!

زودتر از معمول پرده کنار رفت و صندلی من از بقیه یه کم جلو تر بود.به منصوره که بقلم بود گفتم بده؟ گفت نه نه! دست نزن، خیلی خوبه.

یه کوچولو که اومدم خودم رو بکشم عقب وقتی داشتم سنتور رو جابه جا میکرد پایه میز جمع شد و نزدیک بود سنتور بیفته! خم شدم و پایش رو درست کردم.

صدا که مثلا تنظیم شد شروع کردیم! تاحالا تو عمرم صدا بردار به اون داغونی ندیده بودم! صدا اصلا خوب نبود!

به ستایش نگاه کردم! حالش بهتر بود.

اجرامون یه قطعه بود که دوبار تکرار میشد. سر بار اول صدا قطع شد. استاد همچنان نشسته بود و نزدیک بود با صدا برداره دعواش بشه. چون میخواستن بگن بلند شین برین. استاد هم گفت یعنی چی! این همه زحمت کشیدن! منم خیلی عصبی شده بودم! بعدا مامانم گفت نمیدونی چه جوری صدا برداره رو نگاه میکردی!! به خدا بد نگاش نکردم!!!!!

گفت بچه ها از اول.

و شروع کرد.

اینبار دستم کمتر میلرزید. خیـــــــلی کم استرس داشتم. اجرای بار دوم از لحاظ صدا بهتر بود. یه جاش رو که باید دوبار میزدیم من حواسم نبود یه بار زدم و بچه ها بار دوم بودن منم همین جوری مضراب رو تکون دادم تا برسه به جایی که بتونم شروع کنم! برام جالب بود! خیلی ریلکس بودم! با دوتا قرص بایدم ریلکس میبودم!

تموم شد. استاد اشاره کرد و همه ما بلند شدیم تعظیم کردیم و رفتیم داخل!

هممون دوست داشتیم کله صدا برداره رو بکنیم!!! من که اصلا صدای سنتورایی رو که باید میشنیدم تا بزنم رو نمیشنیدم!!! و خودم میشماردم تا درست بزنم!

استاد گفت بچه ها عاااالی بود. مرسی. حالش بهتر شده بود. و من نفس راحت کشیدم.

دختر عمم اومد بهم گل داد و مامانم که ده تا شاخه گل برای بچه ها ی گروه گرفته بود نتونست دونه دونه بده به بچه ها و همه رو یک جا داد به استاد.

اونم پشت پرده گل هارو پخش کرد.

علیرضا بلافاصله بعد از ما دوئت داشت با لیلا. سریع لباسش رو عوض کرد.

چه قدر اون پشت گرم بود! آب پز که سهله! مرغ سخاری شدیم! تمام بدنم خیــــس بود!!!

نیلوفر یه قل دیگه هم داره، نگار. که میخواستن این دوتارو باهم معرفی کنن و به خاطر همین میخواست لباسش رو عوض کنه. رفت تو دستشویی. مشغول جمع کردن وسایل و کمک کردن بودم که گفت روژیـــــــــــــن! -بــــــله؟؟؟؟؟ بیا بدو! رفتم کمک کردم لباسش رو بپوشه! (فکر بد ممنووووع!!!!!!) تموم که شد باهم رفتیم بیرون، علیرضا میخواست بره دستشویی که دید دوتایی باهم از دست شویی اومدیم بیرون! چشماش گرد شد! گفت برین که به کسی نمیگم! هر سه تا زدیم زیر خنده!!!

رفتیم پایین. گل هاو روسری هارو به بابام دادم و گوشیم رو ازش گرفتم و رفتم ردیف جلو(5)

نشستم رو پای خالم! خانوم تقی زاده هم تو همون ردیف بود! گفت آفرین! مرسی! لبخند زدم و گفتم ممنون.

خالم داشت به زور شال مشلی رو از رو سرم بر میداشت! میگفت این چیه بستین عین عربا شدین!!!!گفتم دلتم بخواد! متنوع تر بودیم که!!! برش داشتم! حالا نمیتونستم دوخت شال رو باز کنم! دو طرف شالی که پشت سرم بود و کشیدم و نخ پاره شد! کلیبس رو در آوردم و دادمش به عمم که ردیف پشت نشسته بود! خانوم تقی زاده هم شاهد تمام این اتفاقات بودو یه جورایی آبروم رفت!

ردیف 5 : خالم- مائده- ژینا- شوهر دوست خانم تقیزاده- دوست خانوم تقی زاده- خود و همسرش

ردیف 6: داییم- مامانبزرگم- عمم

ژینا لاغره. همیشه با هم رو یه صندلی میشینیم. تو خانواده پدریم از همه نزدیک تر بهم ژینا ه. بلخره هم شیره ایم دیگه!!! یه سال و خورده ای ازم کوچیکتره.

این بار هم باهم رو یه صندلی نشستیم.من بین  ژینا و مائده بودم و هی باهم حرف میزدیم و میخندیدیم و خالم از اون ور من رو سیخ میداد که ساکت! به ژینا گفتم بیا اینور که من الان سوراخ سوراخ میشم!

عمم عروسی دعوت بود. گفت روزین جان اشکال نداره من برم؟ گفت نه:)

خداحافظی و رفتن.

منم نشستم جای ژینا. دوستش چه شوهری داشت!!!!! روابط عمومی صفـــــــر!!!!!

مائده هم که گوشیم رو که تازه گرفته بودم ازم میگرفت و شروع میکرد عکس انداختن!! وقتی من رفته بودم ، چه عکسایی که نگرفته بود! تازه امروز صبح تو گوشیم دیدمشون!!!!

موقع اهدای جوایز اساتید ،استاد نبود! رفته بود.:( گلش هم پیش ما جاموند!!!

پول رو هم گذاشته بودیم تا براش یه چیزی بخریم. علیرضا گفت من میرم براش کیف چرم بخرم. به همه چیز فکر کرده بودیم! و همین طور به کارای هنری و چون زنش نقاشه گفتیم از این چیز میزا تو خونش پره. یه کیف براش بگیریم! آخه تو کیفش میشه گفت آشغال دونیه!!!!

هر وقت میگه برو از تو کیفم مضراب بر دار در درجه اول که عمرا بشه پیداش کرد و در درجه دوم حال آدم بهم میخوره!! موز له شده، سیب پلاسیده و .... ! کفش هم که عین چی سنگینه!! نمیشه بلندش کرد!!!

علیرضا گفت نفری 15 تومان بزاریم کیف چرم بخریم. گفتم علیرضا جان پول کم میاری!چرم بالا ی 200 تومنه! - نه بابا!!!

خلاصه 5 شنبه شب با آلاله (دوست دخترش که سه تار میزنه و مرداد شروع کرده) رفتن دنبال کیف چرم.

خیلی از آلاله خوشم میاد! خیلی دختر خوفیه!!1

و تو کنسرت فهمیدیم که آقا با 140 هزار تومن یه ریش تراش خریده!!!!!

ریش تراش هم خوبه ولی خب... !!!

خدارو شکر موقع رفتن کادو ی استاد رو بهش داد! حد اقل مثل گل من جا نموند!

کنسرت قرار بود سه ساعت باشه که شد 4 ساعت و نیم! از 2 تا 6:30

از سر درد درحال منفجر شدن بودم!

با اون کفش هم که نمیتونستم راه برم!!!! نه به خاطر پاشنش! ناخن شستم داشت فرو میرفت تو پام! هنوزم ناخن شستم درد میکنه!!

از لیلی که ویولن میزنه شمارش رو گرفتم. و آخرش هم که رفته بودیم پشت سن که وسایل رو جمع کنیم شمارم رو به آلاله دادم. اخه اون موقع گوشیم دست خودم نبود که ازش شمارش رو بگیرم.

علیرضا هم که طبق معمول در حال  بارکشیدن بود! میز رو از این ور ببر اون ور از اون ور بیار این ور!!!!

خواهر علیرضا هم کنار آلاله وایساده بود. دست دادم و خداحافظی کردیم.

آخر هم یه عکس با خانوم تقی زاده و دوستش گرفتیم.

خواستیم با بچه های گروه جمع شیم که عکس دست جمعی بگیریم که نشد. از فرهنگسرا که اومدیم بیرون با نگار و نیلوفر خواستم عکس بندازم که همش باد میزد و شال من میرفت رو سرم!!! عصابم خورد شد ، شال رو انداختم و گفتم خب بابا! حالا عکس بگیر!

نگار و نیلو دوطرفم ایستادن و عکس گرفتیم.

لحظات به یاد ماندنی قشنگی بود. عاشق تک تک اون لحظات بودم.

به قول رایحه یاس: همین باهم بودن هاست که زیباست... .

و من عاشق این زیبایی ام!