ســـــــــــــــــــــلام

قبل از همه چیز یه خاطره از روز آخر مدرسه(البته برای من!)

امروز تو مدرسه مسابقه علمی داشتیم به خاطر همین زنگ هامون 45 دقیقه ای بود!

ریاضی هم امتحان داشتیم! طبق معمول گند خورد تو ریاضی!!!! آخه تو 45 دقیقه کی امتحان ریاضی میده! قربون عدداش!!! من که جواب در نیاوردم! فقط راه حل نوشتم!!

ساعت 11 همه زنگ هامون تموم شدو مسابقه علمی شروع شد!

اول زیست بود! 4 تا فیلم که باید میگفتیم به چه نکته ای اشاره داره.

دو یا سه تا فیلمش رو مطالبش رو خونده بودیم، اونم نه کامل! تشخیص د ادنش هم سخت بود چون اجزا و اندامک ها واقعی بودن نه نقاشی!

زیست رو دوتا فیلم رو تجزیه و تحلیل کردیم و هر چی تو طول سال یاد گرفته بودیم رو آوردیم رو برگه که یکیش بلخره درست دراد:D

بعد فیزیک.

باید قایق و سازه درست میکردیم. یه سازه ی مقاوم و بلند (تا سقف)

که ما امتیازی نگفتیم و فقط به خنده گذشت!

و بعد شیمی

باید یه چیزی رو کف میکردیم و میزاشتیم تا سرد شه که باد کنه. و یکی دیگه که شیطونک درست کنیم که چون ما جزو گروه های آخر بودیم مواد واسه شیطونک کم  اومدو فشفشه درست کردیم!

بچه ها تو حیاط آتیش به پا کرده بودن و از روش میپریدن. ما هم 4 تا فشفشه درست کردیم، بچه های دیگه هم چند تا فشفه درست کردن و رفتیم حیاط.

گذاشتیم رو چراغ الکلی و وقتی اتیش میگرفت بچه ها دور میشدن و نور سفیییییییید رنگ گوگرد و منیزیم پرمنگنات پخش میشد! البته نا گفته نماند که بوی مطبوووووووووعی هم داشت!

یکی دست من بود. مهدیه ازم گرفت و داد سروناز. گفت بزن. سروناز گفت میترسم. ازش گرفتم خودم گذاشتم رو آتیش.

چراغ الکلی خاموش شده بود، آخه هوا سرد بود ولی من از شدت جنب و جوش گرمم بود.

دوباره روشن کردیم. حالا مگه اتیش میگرفت!

خیلی ناگهانی و غیر منتظره روشن شد و من بلند شدم. یکم چرخوندمشو تموم شد.

تا حدودی دستم هم سوخت! آستینم که شاهکار شد! وقتی رسیدم خونه دیدم که لک شده!!!

بعدش همه باهم (اول، دوم، سوم) دست هم و گرفتیم و حلقه زدیم. اول یار دبستانی من رو خوندیم، بعد آلیسا بازی کردیم و بعد شروع کردیم به گفتن ما پیک میخوایم یالا (اشاره به اینکه ما فردا مدرسه نمیایم)

و لا any اثر!

سروناز شروع کرد خوندن، گفتیم برو بالا بلند گو بگیر بخون! رفت بلند گو رو برداشت، ازش گرفتن:d

شروع کرد بدون بلند گو خوندن! با اجازتون غیر مجاز!

معاون مدرسه اومد گفت یار دبستانی بخونین. شروع کردیم، داشتن فیلم میگرفتن که ما خسته شدیم و کانال رو عوض کردیم! برگشتیم رو آهنگای خودمون! بنده خدا کسی که داشت فیلم میگرفت نزدیک بود سکته کنه! فیلم رو قطع کرد!

چیز بدی نمیخوندیم ولی خب برای اداره مشکل داره!

بعدش هم که اسامی برنده هاو امتیاز ها رو اعلام کردن. و خونه.

با مامانم اومدیم خونه مامانبزرگم. اینا رو به خالم گفتم، گفت مطمئنی میری مدرسه! جای دیگه ای نمیری/!؟!؟!؟

**************

عاشق عید نوروزم! نه به خاطر تعطیلیش! به خاطر فرهنگ آریاییمون. احساس میکنم که همبستگی ها تو این مدت بیشتر میشه.

جشن نیکو کا ری رو دوست دارم و خوشحال میشم وقتی که خیالم راحت میشه که با کمک من حد اقل یه نفر خوشحال میشه. هر کی و هر کجا که میخواد باشه. مهم اینکه یه نفر رو خوشحال میکنیم.

به قول مامانبزرگم: عید آمدو ما لختیم، دیشب به بابا گفتیم، با با گفت: عید مال عزیزونه، عید مال بزرگونه، عید مال فقیرون نیست.

 

من معتقدم که برکت سبزه به اینکه خودت سبزه رو بکاری. چون لذت بخش تر از اینه که بریو از بیرون یدونه آماده ی پلاسیده بگیری! هر سال با مامانبزرگم سه  چهار تا گندم و سه چهار تا عدس سبز میکنیم.

کلاس موسیقیم طرف هفت حوضه، پارسال از هفت حوض تا سرسبز کلی دست فروش نشسته بودن و مشغول فروختن چیزهای عید بودن. ولی امسال اصلا به درد نمیخورد!

احساس میکنم که امسال شورو شوق آنچنانی برای عید ندارن! مامان منم که امسال سر سال تحویل سر کاره! البته از طرفی خوبه! دیگه سر سفره هفت سین نگاه های تلخشون رو نمیبینم!

لباس عید هم که به واسطه کنسرتی که در  راهه خریدم وگرنه حالا حالا ها حوصله خرید نداشتم.

جمعه کنسرته!!!!!!!!!!!! هی وای من!

عطیه و سارا رو میبینم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! هوراااا! دلم براشون تنگ شده بسیااااااار!

امیدوارم سال 91 برای همه سالی پر بار و خوووووووب باشه! هم خوشی توش باشه هم سختی که خوشمزه باشه!!