فردا(چهارشنبه) امتحان ا لمپیاد داریم و امروز با بچه ها دنبال یه راه میگشتیم تا زنگ عربی و زبان رو بپیچونیم! عربی ساده بود، رفتیم گفتیم ما فردا المپیاد داریم میشه بریم کتابخونه درس بخونیم؟ داشت بهونه میاورد که روز قبل از امتحان که درس نمیخونن استراحت میکنن! میزاشتیم  ادامه بده باید سر کلاس خواب آور عربی میشستیم! بعد سروناز گفت خب سر کلاس میشینیم میریم ته کلاس میخونیم، شما اگر خواستین درس بدین ما گوش میدیم!

قبول کرد!

فهمیدیم که زنگ ها نیم ساعت کوتاه شدن چون دوساعت آخر سخنرانی داشتیم!

منم که حوصله سخنرانی های کسل کننده ی مدرسه رو نداشتم گفتم یه ساعت عربی، یه ساعت زبان، دوساعت سخنرانی وقت دارم فیزیک بخونم!

زنگ عربی گذشت! رسیدیم به زبان! خجالت کشیدیم ازش اجازه بگیریم  چون روز پیش هم زنگش رو رفته بودیم فیزیک بخونیم و اون هم با کمال تواضع اجازه داده بود!

سر زنگ زبان کلش رو نشستیم! به سخنرانی امید داشتم!

آخر زنگ پرگل گفت سخنران پسر دکتر حسابیه!

من دهنم تا زمین باز شد!

رفتیم تو کلاس، کلی از دکتر حسابی با هم حرف زدیم و من یه سری چیزایی رو که در مورد دکتر حسابی میدونستم به بچه ها گفتم و تصمیم گرفتیم تو سخنرانی باشیم!

بلخره سخنران پسر پدر فیزیک ایران بود دیگه!!!!!

رفتیم تو نماز خونه و ته نشستیم که بتونیم پشت بدیم! طبق معمول گفتن بیاین جلو!

بعداز اینکه سر صحبت مهندس حسابی نشستیم تو دلم از ناظممون تشکر کردم که گفت بیاین جلو!

شروع کرد به حرف زدن.

کلی شوخی و کلی مفهوم های عمیق.

تا اون موقع اسم دکتر حسابی فقط برام اسم یه پروفسور بود، اسمی مثل بقیه اسم هایی که همیشه میشنیدم.

اما بعد از اینکه پای صحبت مهندس نشستم، دکتر حسابی برام یه الگو شد.

یه چیز هایی درمورد زندگی دکتر حسابی و سختی ها یی که کشیده میدونستم!

و با چیز هایی که امروز به دونسته هام اضافه شد نسبت به هدفم پایدار تر شدم!

 میدونستم دکتر حسابی پسر یکی از کله گنده های دربار  اون زمان بود که وقتی پدرش زن دوم گرفت، زن دومش گفت که باید زن اول و بچه هاش رو رها کنی!!!!

و اونم گفت باشه!

وقتی این رو خوندم نمیدونم که چه قدر به پدر دکتر حسابی فحش دادم!!!!!!

البته اون موقع کسی نمیدونست که دکتر حسابی میشه دکتر  حسابی ، و شاید اگر میدونست به خاطر منفعتش هم که شده بود ولش نمیکرد!

خلاصه پدر گرامی دکتر حسابی زن و بچه هاش رو بدون هیچ چیزی ول کرد! چه قدر ساده!!!!(تا اینجا رو خونده بودم و اما چیزی که مهندس حسابی گفت) 

در حدی که همسر یکی از مقام های عالی دربار باید میرفت و تو خونه خدمتکار دربار زندگی میکرد!

دکتر حسابی و برادراش میرفتن تو کوچه ها میگشتن و نون خشک پیدا میکردن و میاوردن میشستن، خشک میکردن و به عنوان غذا میخوردن!:O:O

میدیدن مادرشون (خانوم) گریه میکنه، میگفتن چرا گریه میکنی؟

میگفت من هنر نمیکنم که بچه بزرگ کنم تو این وضعیت ، علم و دانش شما چی؟!

و خدمتکار دربار به خاطر علاقه ای که به خانوم داشت در به در دنبال یه مدرسه رایگان میگرده تا بلخره  یه مدرسه که برای کشیش های مسیحی بوده و رایگان بوده رو پیدا میکنه!

این مدرسه به جرم اینکه دکتر و فکر کنم خواهرش(نمیدونم خواهر داشت یا برادر:D) مسلمون بودن خیلی اینها رو اذیت میکردن.

و مادر دکتر نگران بوده که نکنه من دوتا بچه مسلمون به این مدرسه دادم و دوتا بچه مسیحی به من برگردونن!

و این طوری میشه که دکتر حافظ قرآن، سعدی ، حافط، منشات قائم مقام و ... میشن!

شماره چشم دکتر 13.5 بود! و انقدر پول نداشتن که بخوان عینک بخرن! و وقتی چیزی میخوندن با فاصله یک سانتی از چشمشون میخوندن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

و طبق دانسته های خودم:

دکتر برای اینکه بتونن مخارج خونه و ... رو بدن دنبال درس خوندن میرفتن و یه کاری رو پیش میگرفتن(که یادم نیست ترتیب رشته هایی که دکتر خوندن چیه) و به خاطر مشکلاتی مجبور به ترک اون حرفه میشدن! و  سراغ یک رشته دیگه! و رشته دیگه!

طبق اطلاعاتم دکتر به همه اینها علاقه زیادی نداشت ولی همشون رو تا آخر خوند و تموم کرد!

به این میگن پشتـــــــــــــــــــــــــــــــــــکار!!!!

خیلی از خاطراتشون با دکتر رو تعریف کردن که همین باعث میشد من احساس نزدیکی بیشتری به دکتر حسابی و پسرشون بکنم!

هی یه خاطره تا نصفه تعریف میکرد یاد یه خاطره دیگه میفتاد بعدی رو تعریف میکرد به نصفش میرسید خاطره بعدی و ما همین طور صدای جیغ هامون بیشتر میشد!!!!!!

خلاصه آخرش همه رو تعریف کرد و ما هم همه رو به هم چسبوندیم!

یه چیزی که خیلی نظرم رو جلب کرد و دلم هم گرفت این بود:

وقتی جوجه ای میخواست به دنیا بیاد دکتر حسابی، همسرشون و دوتا بچه هاشون میرفتن و کمک  میکردن جوجه ها به دنیا بیان که اگر جوجه ای بهش گرما کم رسیده بود و نمیتونست از تخم بیاد بیرون اینا پوستش رو بکنن! پوست تخم مرغ رو هااا!!!

میگفت یه جوجه ی خیلی خوش رنگی تو دست دکتر به دنیا اومد و دکتر اسمش رو گذاشت آق دودی(آقا دودی) و

اسم مهندس آق بیژِی(بیژِی به معنای پسر) بود ! به هر دو احترام میگذاشت دیگه!!!

که ما سر این موضوع خندیدیم! اونم گفت باشه دیگه! مهمون دعوت میکنین که مچ بگیرین دیگه! به حسابتون میرسم! آخه سوتی هایی که میداد کم نبود و ما هم میخندیدیم!

برگردیم!

آق دودی رو شونه دکتر بود همیشه! یه بار هم کار خرابی کردو دیگه کار خرابی رو دوش دکتر نکرد!

آق دودی ده سال با این خانواده هم سفره و هم خونه بود که بعد از ده سال مرد!:(((

دکتر آق دودی رو خاک کرد تو حیاط خونش و با زبون فرانسه نوشت که این پرنده ده سال با صداش دل این خونواده رو خوشحال کرده!

و ادامش این رو گفت که وقتی یه خروس شایسته چنین احترامیه پس ماکه انسانی چی!!!!

این پرنده یه بار کار خرابی کرد و بخشیده شد حالا اگر کسی تو دولت ما ســــــــــی سال هم خدمت کنه و یه اشتباه بعد از این همه مدت بکنه آبروش رو همه جا میبرن. چرا کار های خوب و نیرو های مفید حکومت رو تشویق نمیکنن و ....!! حرفش سر این بود که اگر ما یاد بگیریم خوبی های دیگران رو برجسته کنیم میتونیم پیشرفت کنیم.

میگفت دکتر و مادرش(مادر مهندس، همسر دکتر:D)  همیشه میگفتن که اول به کسی عشقت رو ثابت کن بعد اون فرد به حرفت گوش میده! البته با یه جمله بندی قشنگ!

و این همون جریانه!

من با خودم فکر کردم که متاسفاته دولت با با علم بیگانست! علم و سیاست رو با هم قاطی کرده و چیزی شده که الان شده.... .

دکتر حسابی با اون همه غظمتش برای خانوادش پدر بود! برای همسرش همسر ! و پدر من برای خانوادش دکتر شکریه، استاد دانشگاهه، چهره برتر روابط عمومی کشوره ، رئیسه و برای دیگران همه  چیز.

بگذریم... 

یه خاطره دیگه هم که خیلی توجهم رو جلب کرد این بود:

دکتر دوتا بچه داشت، یه پسر و یه دختر.

و یه خدمت کار که 11 سال هر اردیبهشت ماه همسرش وضع حمل میکرد:)))) (و سر این قضیه نماز خونه از شدت خنده منفجر شد)

و دوتا از بچه هاشون مردن و 9 تا بچه داشتن! بچه های پست چی محل و .... هم روش!

هر شب 9 تا 10 به بچه های خدمتکار و پستچی محلو بچه های کو چه و ... درس میداد، 10 تا 12 به بچه های خودش و 12 تا 1 به همسرش! که اگر این دوتا بچه (به قول خودش) چسقلی (یکی دیگه از سوتی هاش که از ازدیاد حرف زدن بود:D)   حرفی زدن ، مادرشون بدونه چیه.

که از این چند تا بچه(9 تا بچه ی خدمتکاره و غیره) سه نفرشون به مقام دکترا و دونفر به مقام وزارت رسیدن! (و به گفته ی خودش): به جایی که بچه های دکتر حسابی نرسیدن!

ا ز تمدن ایران حرف زد، از نوابغ ایران!

که نیروگاه هسته ای عراق و فکر کنم سوئیس رو ایرانی هاساختن.

و اینکه پیامبر فرمودن : علم اگر در ثریا باشد مردمانی از پارس به آن دست میابند.

و اینکه فردوسی هزار هاسال قبل از جامعه شناس معروف(که اسمش رو یادم نیست) گفته توانا بود هرکه دانا بود/ ز دانش دل پیر برنا بود

این بود علم ایرانی!

و دم در یه جایی که مربوط به علم میشه(خیلی ببخشید! کلا یادم نیست چی بود! فقط این رو یادمه که تو اخبار نشونش میده!:D ) یه سنگ بزرگه.

روی این سنگ 4 نفر از دانشمندا رو گذاشتن:

ابو علی سینا، ابو نصر و ...... و ..... (ببخشید حافظم خوب نیست! همون دانشمندای ایرانی که خودتون میشناسین دیگه!!)

که هر 4 تاشون ایرانی اند!!!!! یعنی از این دانشمند ها بزرگتر پیدا نکردن که مجسمش رو بگذارن!!!

و خیلی چیز های دیگه گفت که اگر بخوام بگم باید تا فردا صبح بنویسم!

آخر در مورد مریضی دکتر حسابی و همسرشون حرف زدن که البته نصفش رو اول برنامه گفته بودن!!!

خاطره ای از دکتر حسابی که شاید خیلی ها شنیده باشین!

توی بیمارستان سوئیس که بستری بودن و آنژیوکت بهشون وصل بود و قوی ترین مرفن و داروی خــــــــیلی قوی ای که قلب دکتر کار کنه و با این حال باز هم قلب دکتر به سختـــــــــــــــــــی کار میکرد( زیستم خوب نیست! نمیدونم اسم هایی که گفت چی بود، فقط خیلی وضعیت دکتر خراب بود دیگه! و همین رو بدونین که همه میدونستن رفتنیه) پرستار رفت تو اتاق و دیدی دکتر دارن کتاب میخونن، آلمانی بود. پرستار یک ساعت، یک ساعت و نیم همین طور ایستاده بود و داشت دکتر رو نگاه میکرد.

به پسر دکتر که اومده بود تا وسایل پدرش بعد از فوتشون رو ببره گفت من طی 29 سال کارم توی سی سی یو چینی چیزی ندیدم! من میدونم این بیمارا چه زجری میکشن و دکتر با وجود این زجر داشتن مطالعه میکردن! به پاشون زدم: دکتر الان استراحت کنین، چه موقع کتاب  خوندنه؟!

دکتر میگه: من با خودم قرار گذاشتم هر شب 2 ساعت آلمانی بخونم!

بغضش گرفته بود، جو سنگینی بود، همه اشک هاشون در اومده بود. منم اشک چشم رو گرفته بود و به سختی میتونستم ببینمش. یاد نگرفتم اشک هام را رو گونه هام سرازیر کنم و هیچ وقت به اشک هام اجازه ندادم روی گونم بیان و تو اون لحظه  ا حساس کردم فقط منم که میخوام گریه کنم، وقتی این جو سنگین توسط خود مهندس برداشته شده بود دیدم چشم اکثریت قرمزه و خیلی ها هم هنوز تو اون حال و هوان! چشم هامو برای چند لحظه بستم. تا آروم تر شم.

خود مهندس جو سنــــــــــــــــــگین رو احساس کرد و گفت یه چیز میگم حالا که بخندین!

وقتی خانوم ساسانی مدیر مدرسه داشت میرفت که قابی رو به ایشون بده مهندس گفت خب حالا یه کف مرتب به افتخارم بزنین. جو عوض شد همه خندیدن! ولی من نمیتونستم بخندم.... .

هممون عاشقش شده بودیم!

ده دقیقه بود زنگ خورده بود و ما نمیزاشتیم جلسه تموم شه!

گفت بگم؟(همون یه چیزی رو که بخندیم، که یادم نیست چی بود) گفتیم بگین.

گفت سرویساتون میرن ها! گفتیم نمیرن

گفت مگه شما کارو زندگی ندارین!!! گفتیم نه:D

******

جلسه تموم شدو هیچکس نمیخواست تموم شه! میشه گفت تنها سخنرانی ای بود که هیچ کس حرف نمیزد و انقدر مجذوبش شده بودم! البته تو این لحظه یاد آقای آجورلو مدیر اجرایی نخبه افتادم که الان به خاطر مشکلاتی که با نخبه پیدا کرد از نخبه رفته و منو سارا و عطیه عذا داریم!!! یاد اون افتادم که همیشه میرم تو عمق حرف هاش!

ولی این با اون فرق داشت!!!! نمیدونم چه فرقی! ولی بهتر از آقای آجورلو رو پیدا کردم!

عطیه من رو نزن!!!!!!! تو هم اگر بودی شاید این رو میگفتی (اگر از ...... چشم بپوشیم:d)

بعد از اینکه مراسم تموم شد بچه ها دورش رو گرفتن تا براشون چیزی بنویسه! اون هم جملاتی از دکتر حسابی رو واسه بچه ها نوشت و آقایی که همراهش بود هی میگفت دیر شده فقط امزا کنین!

من و دوستم هم به اون یکی دوستم گفتیم که برای ما هم بگیره! حالا نمیدونم واسه ما رو امضا کرده یا چیزی هم نوشته!

ایشالاه با مدرسه یه روز بریم خونه دکتر حسابی تا چیزایی که نا تموم گذاشت رو اونجا برامون کامل کنه!!!!!