با کمال تعجب پنجشنبه ساعت 10 از خواب بیدار شدم! نمیدونم چرا این مدت انقدر خواب آلو شدم! شاید واسه آلودگی هوا:D

به مریم اس ام اس دادم که دیشب ساعت 11 رسیدم و الان خونه خاله نیرم. میای اینجا؟؟

گفت مهمون داریم میام ولی زیاد نمیتونم بمونم.

- باشه

بعد از چند ساعت اس ام اس داد گفت نمیتونم امروز بیام، فردا ناهار میام.

منم گفتم باشه!

عصر کار خاصی برای انجام دادن نداشتم! مامانم هم خواااااااااااااب! تصمیم گرفتم یه کم فضولی کنم. خونه خاله نیر پر از چیزای قدیمی و باصفاست!

کتاب خونش رو نگاه کردم، پر از کتاب ها ی شعر، این همه بار که میرفتم اونجا هیچوقت به  این توجه نکرده بودم! تو اتاقش کتاب داستان های انگلیسی قشنگی داشت.

روی کتاب خونش عکس آقا جون(پدر بزرگ مامانم) که سال پیش فوت کرده بود رو پیدا کردم. روی میز کامپیوترش هم عکس آقاجون و مامان سوری(مادر بزرگ مامانم) بود. مامان سوری هم حدودا سه سال پیش فوت کرد.

تو اتاقش هم کنار تختش چند تا عکس از آقاجون و مامان سوری بود!

منم که خیلی دلم برای آقاجون تنگ شده بود از عکس روی کتاب خونه با مبایلم عکس انداختم.

نقاشی روی کاشی خالم هم رو کتابخونش بود. و همه جا پر از عروسک های بامزه!

چون نمیتونن بچه دار شن خونش پر از عروسکه! میگه بچه هامن! الاق و شیر و گوسفند و ........!!!!!

خاله نیر گفت رو کتاب خونه یه چراقه، اون رو پرهام درستش کرده! بردار نگاش کن.

پرهام به عبارتی نوه ی دایی مامانمه و الان فکر کنم اول دبستان باشه!

برش داشتم! یه مدار کوچولوی با سلیقه بود که من بعد از 8 سال درس خوندن و حد اقل   5 سال مدار درست کردن هنوز هم نمیتونم یه مدار درست حسابی بسازم!در 

در کل پنجشنبه اتفاق خاصی نیفتاد. تو خونه بودیم و من از بودن با خاله نیر خوش حال بودم! کلی هم خندیدیم.

*****روز سوم*****

مثل روز قبل ساعت 10 بیدار شدم.

و تو گوشی جدیدم که حدود یه ماهه خریدم داشتم گشت میزدم که یه باز باحال پیدا کردم! تا 11 داشتم بازی میکردم که مریم زنگ زد گفت هستین بیام! برق از سرم پرید! گفتم آره بیا! حالا کی میای؟ گفت الان میام دیگه ! گفتم آها، باشه. تو ی نور فاصله ها خیلی کمه! جایی اگر بخواد خـــــــــــــــــــیلی دور باشه نهایتا 20 دقیقاست! خونه مریم تا خاله نیر هم حدود 10 دقیقه یا نهایتا یه ربع بود! 

از رو تخت پریدم و رفتم که صبحونه بخورم و خودم رو جمع و جور کنم.

آخرای صبحونم بود که رسید. راستش نمیدونم بعد از چند ماه میدیدمش ولی خوشحال بودیم!

قدش بلند و لاغره، با لباسی هم که پوشیده بود خیلی خوشمل شده بود! هر کی نمیدونست فکر میکرد دانشجو ه!

گفتم دو لقمه بخورم میام.

-باشه

رفتیم باهم تو اتاق و شروع کردیم به حرف زدن! به قول خاله نیر جیک جیک کردن!

مامانم و خاله نیر تصمیم داشتن برن دریا و جنگل (جنگل نور که عاشقشم!) ولی چون مریم جنگل  رو دوست نداره منم گفتم نمیام، با مریم میمونیم خونه.

دایی سعید (شوهر خاله مامانم، شوهر خاله نیر) حدود ساعت 12 بیدار شد. شب ها دیر میخوابه! یه مدت معرق کار میکرد.

من  و مریم هم تو اتاق گپ میزدیم و طبق معمول با گوشی ور میرفتیم.

عصر جمعه مریم اینا مهمون داشتن. خاله ها و دایی هاش و عموش که میشه شوهر خاهر دایی سعید:D (دیگه خودتون حساب کنین مریم چه رابطه ای با من داره!!! )

باباش زنگ زد که دارم میام دنبالت، گفت به روژین هم بگو بیاد خونمون. اول دوست نداشتم برم، روز آخر بود و دوست داشتم با خاله نیر باشم. ولی گفتم اگر هم برم اونجا بهم خوش میگذره. انتظار نداشتم مامانم با اون اخلاقش این یه جا رو بزاره برم ولی گذاشت! همیشه حرف هاش بر خلاف دل منه! وقتی میخواستم برم میگفت نــــــع، حالا که دودل بودم خیلی راحت گفت باشه!!!!!

رفتیم اونجا. حاضر شدیم و یواش یواش مهموناشون اومدن!

صحر(دختر خالش که اول راهنماییه) وارنیا و برادرش که اسمش رو یادم نیست (دختر و پسر دایی مریم)

و یه پسره دیگه که اونم فکر کنم پسر خالش بود.

بین همه اینا صحر بزرگتر بود و بقیه همه سه سال بیشتر نداشتن!

صحر و مریم خیلی باهم خوبن! با اینکه مریم سه سال از صحر بزرگتره ولی همه چیز رو بهش میگه! صحر هم دختر فهمیده ایه!

واااای! من موندم مریم چه جوری انقدر حوصله بچه ها رو داره!!! خیلی نسبت به کارهاشون ریلکسه! در صورتی که من و صحر اصلااا حوصله بچه هارو نداریم! من داشتم جوش میاوردم، البته بچه ها هم بچه های شیطونی نبودن! ولی خب از بچه های کوچیک بدم میاد دیگه! چی کار کنم!

شب خوبی بود! حدود ساعت 12 رفتم خونه!:D ینی بادختر دایی مامانبزرگم که میشه زن عموی مریم با شوهرش که میشه عموی مریم و پسر عمو های مریم رفتم خونه، ینی من رو رسوندن.

*****روز آخر*****

ساعت 1 ظهر بلیط داشتیم. رفتیمو سوار اتوبوس شدیم و خدا رو شکر این بار آدمای پر حرف پشمتون نبودن! ردیف دوم بودیم!!! خیلی باحال بود! تا حالا تو اتوبوس انقدر جلو نشسته بودم!

اتوبوس فیلم ورودآقایان ممنوع رو گذاشت! اتوبوس داشت از خنده منفجر میشد!!

و نزدیک امام زاده هاشم برف و کولاک بود! جاده تقریبا بسته بود! حدود  2 ساعت امام زاده هاشم گیر کرده بودیم و منم دیگه داشت حالم بد میشد. نمیتونم زیاد تو ماشین بشینم. بابای عزیزم زنگ زد گفت من نمیتونم بیام ترمینال دنبالتون. جوش آوردم!!!!

تو دلم گفتم کی واسه ما وقت داری!!!

آخه خواهر زاده محترمشون تشیف آوردن تهران بینی عمل کنن. اینم رفته کرج که ببینتشون!

معلومه! خواهر و خواهر زادش باید هم مهم تر از زن و بچش باشن!

تو دلم گفتم به درک! کی  اومده که بخواد حالا بیاد!

رسیدیم ترمینال! هوا خیلی سرد بود!

ماشین گرفتیم.

برام جالبه که همیشه وقتی از ترمینال میخوایم بریم خونه یه شرایط پیش میاد!

همیشه تاریکه، سرده، دست ما دوتا ساکه و ماشین چند تا کوچه بالاتر پارک شده و راننده ماشین ساک رو از مامانم میگیره تا ماشین میبره!!!!!

این بار نمیدونم چرا یه بی اعتمادی توم به وجود اومد وقتی راننده ساک رو گرفت. ترسیدم! و راننده داشت تو اون جمعیت شلوغ تند تند راه میرفت، منم از ترس تند و تند پشت سرش. مامانم هم ریلکس!

خونه که رسیدیم بابام نبود. یکی دوساعت بعد اومد و به جای سلام و احوال پرسی دوباره تو خونه جنگ و دعوا شد. منم داشتم سریال ایزل رو نگاه میکردم و به همه چیز بی اعتنا بودم.

بابام به مامانم گفت شارژرت رو بده شارژر این یکی گوشیم رو پیدا نکردم شارژ نداره. میدونست شارژر تو کیف مامانمه. رفت سمت کیفش و به جای شارژر چند تا برگه آورد بیرون. گفت به خاطر اینکه تو(مامانم) عکس العمل نشون دادی فهمیدم یه چیزی تو کیفته! ولی من میگم که میدونسته! بابای من به جای درست کردن رفتارش جدیدا رفته سراغ فال و اینجور چیزا! البته بعضی وقتا که شاید هم اکثر اوقات درست در میاد.

مامانم سعی داشت برگه هارو بگیره ازش که بابام هم .... گرفته بودو نمیداد! میگفت  اینا در مورد منه، من میدونم. خب اگر میدونی توش چی نوشته شده پس چه جوری اتفاقی برش داشتی!!!!!! هــــــــــــــــــی!

بعد از چند دقیقه جرو بحث آخر مامانم گفت آره در مورد توه واسه خودم نوشتم واسه قبلا ه. بابام هم گیر داده بود چرا این رو با خودت بردی مسافرت! بهونه گیری های همیشش براش شروع کردن دعوای چند روزه... .

منم به این بهانه که سردم شده پتو پیچیدم دورم و رفتم تو اتاقم، حوصله شنیدن حرف هاشون رو نداشتم، واقعا هم سردم شده بود.

یکشنبه نرفتم مدرسه.

صبح که بیدار شدم دنبال برگه ها گشتم و خدا رو شکر رو میز پیداشون کردم.

نمیخواستم تو تفکرات خصوصی مامانم فضولی کنم همون طور که من دوست ندارم بقیه بدونن به چی فکر میکنم! اما خوندن اون نامه برای من مهم بود، باید میدونستم کجای کارم!

باید میفهمیدم که مامانم چه وضعی داره.

برش داشتم. شروع به خوندن کردم. اولش شکایت و حرف های تکراری ولی بعد رسیدم به جاهای مهم:D

فهمیدم مامانم از اون راز با خبره و این چند سال به روی خودش نیاورده، فهمیدم چه قدر تنهاست، فهمیدم ..... . دلم براش نمیدونم سوخت یانه! شاید انتظار فهمیدن اون ها رو داشتم!

خیالات من داره به واقعیت تبدیل میشه! حد اقل فهمیدم توهم نزدم. تمامش حقیقت داشت... .

امیدوار بودم بابام اون نامه رو خونده باشه! بلخره یا این زندگی تموم میشد یا درست میشد!

مامان بابای من دیگه به درد زندگی با هم رو نمیخورن.

ظهر داشتیم ناهار میخوردیم که مامانم بحث شب پیش رو وسط کشید، منم گفتم بلخره خوندش یا نه!؟

- نه بابا نخوند! گفت میخواست اذیتم کنه!

تنفر من نسبت به بابام دوباره برگشت. خسته شدم دیگه از این دودلی. یه روز دوسش دارم یه روز  ازش متنفرم...

خسته شدم از اینکه وقتی بهش نیاز دارم نیست... .

خسته شدم .... .

نمیدونم! شاید اشتباه از منه... .

به قول مامانم راضیم به رضای خدا