بعد از اینکه امتحانا تموم شد نه تعطیلی ای داشتیم و نه وقتی برای استراحت! دلم خیلی هوس چند رو بخورو بخواب رو کرده بود و واسه 22بهمن داشتم نقشه میکشیدم!

از چند هفته قبل هی داشتم تو گوش مامانم میخوندم این چند روزه باید بریم شمال! از طرفی تو دلم یه دودلی شدیدی بود! آخه پنجشنبه المپیاد داریم و من نمیخواستم غیبت کنم هم به خاطر کلاسش:D هم به خاطر اینکه اگر غیبت کنم خیلی عقب میفتم!

در هر صورت سعی کردم دلم رو راضی کنم که بریم!

صبح چهار شنبه تو مدرسه داشتیم امتحان شیمی میدادیم که سرم رو برگردوندم و دیدم چه برررررررفی داره میباره!!!!!! ساختمون روبرو کمرنگ دیده میشد!!!!! کل آسمون سفید سفید بود! با این وضعیت نمیشد رفت!!!!

از برف خوشحال بودم و با خوشحالی بقیه امتحان رو نوشتم و زود دادم و به برف خیره شدم! شاید این برف برای هیچ کس اونقدر شگفت انگیز نبود که برای من بود!!!!

همه یه نگاه سر سری میکردن و دوثانیه یه لبخند رو لبشون و تموم! ولی من محو برف شدم! ولی صدای زنگ اجازه نداد به بقیه تفکراتم برسم!

در هر صورت گفتم دو حالت بیشتر نداره! یا میریم و یا نمیریم و من کل سه روز رو میخوابم!

رفتم خونه! مامانم هم تازه رسیده بود، گفت بدو بدو حاضر شو که بریم! گفتم بریم؟!؟!

دوباره به شدت دودل بودم! با خودم کلنجار رفتم و گفتم من حاظر! مامانم گفت نمیخوای کتاب بیاری؟ واقعا تصمیم خوندن درس تو مسافرت رو نداشتم! گفت حد اقل فیزیکت(المپیاد) رو بیار! منم که عشق فیزیک گفتم بد چیزی نمیگه!

ولی میدونستم لاش رو هم باز نمیکنم!

دوتا کتاب و یه چک نویس گذاشتم تو کیفم + شارژر و هنس فری و اینجور چیزا!

ساعت حدودا نزدیک 4 بود که راه افتادم به سمت ترمینال. 4:15 اونجا بودیم.

یه لحظه به گوشم خورد که بلیط ها ی مازندران تموم شده! منم که بعضی وقتا دلم اگر حرفی رو بزنه اشتباه نمیگه! باور نکردم! گفتم میدونم که امروز میریم شمال!

مامانم رفت پرسید. واقعا بلیط ها تموم شده بودن و به هیچ کس بلیط نمیدادن! چند دقیقه ای صبر کردیم و لا بلیط!

هی مامانم بهشون میگفت که بابا من از دیروز تا حالا 6 بار زنگ زدمو گفتین که بیاین حضوری بلیط بگیرین ، داریم!

منم اون طرف حرص میخوردم!

بهش گفتم مادر من! خودتون وقتی تو بیمارستان یه بنده خدایی یه سوال رو دوبار تکرار میکنه جوش میارین حالا هی داری این یه حرف رو تکرار میکنی!

بلخره مامانم آقایی که تو ترمینال نور کار میکرد و اونجا دیدش و گفت ما مسافر خودتونیم و این جور چیزا!

اونم گفت من خودم هم واسه خانوادم بلیط گیر نیاوردم!

در نهایت نا امیدی داشتیم بر میگشتیم منم که عصاب کلا ندارم و سرم درد میکرد چهرم خنثی بود و دلم رو نمیدونم ناراحت بود یا نه!

بعد از تقریبا یک ساعت داشتیم بر میگشتیم، رفتیم رو پل هوایی ، داشتیم بالا میرفتیم که مامانم گفت بزار برم ببینم واسه فردا صبح بلیط میده یا نه. منتظر موندم تا بیاد!

وقتی اومد نیشش تا بنا گوش باز بود! گفت جور شد بریم!

اون آقا (فامیلیش یادم نیست:D) بلیط واسمون جور کرد. رفتیم سوار اتوبوس ساعت 5 شدیم.

وااااااااااااااااااااااااااااااااای

پشتمون دوتا خانوم نشسته بودن و بلند بلنددددد حرف میزدن!

 منم سرم خیلی درد میکردو میخواستم بعد از دوساعت بدو بدو 5 دقیقه بخوابم!

تو مدرسه هم روز خوبی نداشتم و همش حرص خوردم ! عین حمال ها سنتور بردم بعد نتونستم بزنم! کیک جشن بهم نرسید، کوک سنتورم خالی شد! ناظممون نزاش ناهار بخورم چون معلم عزیز دینی نیومده بود و ما باید میرفتیم فیلم میدیدیم! اونم چه فیلمی!!!!و همین طور موقع سوار شدن سرویس، سرویس عزیزمون از تو گل (gel)  جو گیر شدو تند رفت و تمام گل پاشید به سنتور من فلک زده! داشتم جوش میاوردم! حرفی نزدم، ولی دیگه نمیدونم اون لحظه صورتم در چه وضعی بود!

برگردیم تو اتوبوس!

خواستم صندلی رو بدم عقب زنه گفت نده، بچه دستمه! گفتم چشم!

نزاشت صندلی رو بدم عقب که هیچ! نزاشت بخوابم! دوباره رفتم سراغ سرگرمی خودم!

فکر کردن!

به بیرون خیره شدم و غرق در تفکر!

برای هزارمین بار بدون بابام میرفتیم شمال!

مریم چی فکر میکرد!!! هر بار که میرم شمال بدون بابا! چرا نیومد؟ کار داشت! و تو دلم: کار که چه عرض کنم....!

درمورد آینده فکر کردم، به نظرم آینده ی قشنگی بود!

سعی کردم دوباره بخوابم ولی ماشالله که صداشون اجازه خوابیدن نمیداد!

کل زندگیشون رو فهمیدم!

اسم بچش علیرضا بود، اسم خودش سارا بود، شوهرش محمد، خواهرش(کناریش) آزاده و معلم بود! شوهر آزاده فکر کنم دکتر بود!!!

و کلی با مامانم در مورد این اطلاعات خندیدیم!

سر دردم شدید شده بود و معدم داشت از فرط گشنگی دردش شروع مشد!

از 12 ظهر که دو قاشق عدس پلو خوردم تا 6 بعد از ظهر هیچی نخوردم!

بلخره نزدیک پلور نگه داشت و مامانم رفت پایین و برام جوجه کباب گرفت!

پشتی ها  هم خدارو شکر پیاده شدن و من از 5دقیقه سکوت پیش اومده استفاده کردم و هم چشمام رو بستم و هم فکر کردم!:D 

5، 10 دقیقه قشنگی بود! در کمال سکوووت!!!!

مامانم برگشت! از گشنگی میل به خوردن نداشتم ولی میدونستم اگر تا دودقیقه دیگه چیزی نخورم معدم از جاش درمیاد!

نا شکری نکنم غذاش بدک نبود! در حد سیر کردن شکم بنده کفایت میکرد!

 وقتی قوم تاتار(استعاره از پشتی ها) برگشتن دست بچشون که یکی دوسالش بود فکر کنم آب یا نوشابه یا چنین چیزایی بود که لطف فرمودن و خالی کردن رو ما!!! البته چون زحمت کشیدن و وسط ریختن زیاد خیس نشدیم!

اون لحظه دوست داشتم جیــــــــــــــغ بکشم و بگم آخه بی فرهنگااااا!!!! چه گناهی کردیم که باید جلوی شما بشینیم؟؟؟!؟!!!!

دوست داشتم فحش رو بکشم به جونشون!

حرفی نزدیم انگار نه انگار که اتفاقی افتاده! ولی دیگه فکر کنم واقعا قرمز شده بودم!

بعد از اون یاد مریم حیدر زاده و هنس فری افتادم!

یکیش تو گوش من و یکیش تو گوش مامانم!

بلخره به آرامش رسیدم!

من عادت دارم ، با صدای مریم خوابم میبره!

بین خواب و بیدار بودم(بیشتر خواب) که صدای مریم تبدیل به یه صدای کلفت و آشنا شد!!

بابام زنگ زده بودو مامانم جواب داده بود منم وحشت زده بلند شدم! تو دلم خندیدم و چشمام رو بستم! 

هنس فری رو از تو گوشم دراوردم، حوصله شنیدن صداش رو نداشتم!(نرگس در مورد این قسمت حرفی بزنی من میدونم و تو:D)

حدود ساعت 11 رسیدیم

مامانم زنگ زد به آژانسی که خالم(خاله مامانم) بهش داده بود و اومد دنبالمون.

 گلاب به رویتان، از ساعت 5 صبح تا 11:30 شب نرفته بودم دستشویی!!!!!!!!

بعد از سلام دویدم تو دستشوییشون!

مرده بودن از خنده!

 18 ساعت!!!!!!!!!:))))

روز دوم مسافرتمون رو تو یه پست دیگه مینویسم!