امروز آخرین روز امتحانات بود و امتحان زبان داشتیم ولی چون 26 ام بود و آموزش پرورش امر کرده بودند که 25 ام باید تموم شده باشه امتحانا ، به خاطر همین ما مجبور شدیم بعد از امتحان با وجود امتحان فردا و پس فردا مدرسه بمونیم! فردا یه کتاب دیگه زبان رو امتحان داریم و پس فردا کامپیوتر، برنامه نویسی!!!!!!!!! وای که چه قدر سختـــــه! عین آدم هم که درس نمیده! ینی میده ولی نمیدونم چرا هیچ کس حرف هاش رو نمیفهمه!!!

ماهم وقتی امتحان دادیم بی کار بودیم، خواستن مسابقه ورزشی بزارن که نمیدونم چرا نشد و بچه ها همین طوری تو حیاط نشسته بودن و این بهانه ای شد برای اعتصاب!!!!!!

فردا بچه های سوم ا متحان تاریخ داشتن و تاریخ سوم هم که دیگه باید بدونین! برای فرزانگان هم که دیگه تاریخ چرته و براشون مهم نیست و واقعا هم درک ندارم که به چه درد میخوره! من خودم خیلی تاریخ ایران رو دوست دارم و میخونم ولی حفظ کردن به اجبار چند تا (هزارتا) اسم ومکان و کار و این جور چیزا اونم بدون هیچ ارتباط بینش خیلی مسخره به نظر میرسه! ولی از طرفی دونستنشون لازمه! ینی شیرینه!

بگذریم!

سوما اعتصاب کردن! سابقشون تو این کارا زیاده!!!!! ما هم فکر کنم اول فکر کردیم که واسه تعطیل کردنمونه!!! آخه بعد از امتحانا هیچ تعطیلی نداشتیم! بعد از امتحان که چه ارض کنم! توی امتحانا!!!!!!!!!!

منم نمیدونستم جریان چیه و میدیدم خانوم خلخال(ناظم کل) هی بچه ها رو به زور میفرسته بالا! بعد دو هزاریم افتاد که جریان چیه! بنده رو هم که میشناخت و منم پالتو قرمز!!!! خو اگرم تو حیاط میموندم پدرم در اومده بود!!!!!!با دوتا از بچه ها به طور عجیبی پرت شدیم تو ی راهرو! رفتیم طبقه دوم و از پنجره اونجا نگاه کردیم که وقتی خلخال رفت اون طرف مابپریم پایین.  رفتیم پایین و تا حدود 11 اونجا بودیم.

هنوز معلوم نبود که کلاسا برگزار میشه یا نه! و معلم ادبیات و زبان فارسیمون در تلاش بود که بره خونه!!!

و باهمکاری هم دیگه موفق شدیم معلمارو بفرستیم خونه! البته کار دیگه ای هم نمیتونستن بکنن!!! 

بعد رفتیم تو کلاس و خل خلی هامون شروع شد! صدا در آوردیم، خوندیم (البته این بار نرقصیدیم) و کلی کار دیگه!!! تا ساعت دو و نیم تو مدرسه ول بودیم!!

نزدیک ساعت دو بود که بازم احساس تنها بودن بین 15 ،20 نفر رو کردم!!!!

با همه دوستم ولی انگار با هیچ کس دوست نیستم! همش احساس خورد شدن میکنم. دوباره رفتم تو خودم! و مثل همیشه کسی از درد دلم خبر دار نشد... و این بیشتر از هرچیزی آزارم میده...

 در کل روز خوبی بود ولی آخرش حالم گرفته شد!!!

ولی هر چی که بود مدرسه بدون معلم عاااالی بود!!!!!!

 بچه های همش قر میزدن : خو میزاشتن بریم خونمون، میتونستیم درس بخونیم، این همه الافمون کردن!

دیگه داشت از قر زدناشون کفرم در میومد! یه ذره درک ندارن بفهمن که باباااا! از اداره اجازه نداشتن که تعطیل کنن! مگه حالا بد شد! من که با دوستام بودن رو به توخونه تنها بودن ترجیح میدم! هر چند بعضی وقتا دوست دارم تنها باشم ولی با دوستا بودن حس دیگه ایه!!!

راستی یه فیلم هم بهمون نشون دادن. در مورد زندگی ژاپنی ها بود. از آقای ابوالفضل جلیلی. وقتی به کشور ها ی مختلف سفر میکرده  فیلم میگرفته و اینا رو پخش کرده.

فیلم جالبی نبود ولی حداقلش این بود که فهمیدم که چه قدر فرهنگ مردم عادی ژاپن شبیه فرهنگ ماست!!! و دلیل پیشرفتشون: تو مدرسه وقتی درسشون تموم میشه دوتا نیم زنگ دارن. دوتا یه ربع. تو یه ربع اول مدرسه رو تمیز میکنن. تو یه ربع دوم هرکس تو  اون روز خطایی کرده جلوی بقیه اعتراف میکنه و تا همه نبخشنش مدرسه تعطیل نمیشه!!!!

دیگه داشت خوابم میبرد و تو نماز خونه چند نفری بیشتر نبودن! منم میخواستم برم به خاطر بچه ها نشستم! خیلی آدمای مظلومین و منم واقعا وقتی پیششونم خیلی جلوی خودم رو باید بگیرم! بچه های آرومی هستن!! خیلی مودب! اصلن یه چیزین!!!!

منم  دیگه روم نشد بگم بریم بالا تو کلاس، مجبور شدم باهاشون تا آخر فیلم بشینم...!

.

.

.

.

.

.

.

دنبال چی این؟؟؟؟

تموم شد دیگه!!!!