دیشب داشتم هندسه میخوندم و عین آهو تو سوالایی که حل نکرده بود گیر کرده بودم که مائده زنگ زد!

مامانم برداشت و گوشی رو بهم دادو گفت مریمه! جوش آوردم! یک عالمه کار داشتم و اگر مامانم راست میگفت یه ساعت عقب میفتادم!:D

خداروشکر از لبخند مادر جان پی بردم که مائدست!

گفت مگه پنجشنبه ا متحاان داری؟

گفتم پس چی فکر کردی!!!! درس زیبای هندسه داریم!

خدارو شکر کرد!!!

گفت ینی فردا صبح امتحان داری؟؟؟

گفتم تو بگو چی کار داری! کاری به امتحان من نداشته باش

گفت با آتو (آتوسا، دوست مشترک من و مائده) و با دوست های آتو قراره بریم پارک پلیس تولد دوستشه!

منم از خدا خواسته ! برای دیدن مائده لحظه شماری میکردم! خیلی وقت بود ندیده بودمش!

گفتم باااااااشه! فقط من تا ده مدرسم، حدودا 11 میرسم

گفت باشه

با خوشحالی هندسه رو تموم کردم.

صبح گوشی درب و داغون و بدون درم رو گذاشتم تو کیفم و رفتم سمت سرویس. بااااااااارون میوووووومد! از سر تا ته کوشه خیس آآآآآآآآآآآآآآب شده بودم!!!!!

دو قدم راه یخ کردم!

امتحان رو دادم! بدک نبود! ینی خوب بود.

امتحان که تموم شد حدودا 9:30 بود . در آن سرما ی جانمان سوز تو غذا خوری طبق معمول جمع شدیم. 

تگــــــــــــــــــــــــــــرگ میووووووومد! احساس میکردیم که سقف سالن داره میاد پایییین!!!!

منم دست به دعا بودم که بند بیاد که بتونیم با بچه ها بریم بیرون!

خوشم میاد تو مدرسه ما گوشی آوردن یه مسئله عادیه!

مائده زنگ زد و من کاملا ریلکس جواب دادم! میدونستم ناظم نمیاد تو سالن.

خااااانوم تازه بیدار شده بودن! صداش خواااااابالو بود!

منم گفتم به جهنم ساعت 10 که موقع بیدار شدن نی!

گفتم داره تگرگ میاد، میخواین برین؟

زنگ زد به آتو! آتو جان دم در خانه دوستشان بودند!!!!!

موندم چه جوری منجمد نشده بود!

دوباره زنگ زد بهم گفت که آره میریم.

از اون ور مامانم!

مادر جااااان! مدرسم! اره میریم

تو سرویس ، راننده خواست دوباره جنگولک بازی دراره! رفت تو یه جا که گـــــــــــل بود!

و گل همچین مثل تو فیلما پاشید به ماشین که ماشین توسی(طوسی) تبدیل به قهوه ای شد!

مارو آرزو به دل گذاشت که یه بار ماشینش گلی نباشه که ما موقع پیاده شدن گلی نشیم! اخلاق نداره....!!!

به مامانم  زنگ زدم گفتم یادت نره به سرویس بزنگی بگی من رو چهارم پیاده کنه! دوباره غر نزنه که نگفتین.

هر چند 10 کیلومتر اون ور تر پیاده کرد ولی خدارو شکر نزدیک پارک بود!

با هزار ترس و لرز از  اتوبان مانند بین دوتا پارک پلیس رد شدم! زیر پل بودم! ولی حوصله نداشتم که برم تو پارک، اون همه پله پایین، بعد اون همه پله بالا بعد دوباره پایین!

به زور و با هزار بسم الله رد شدم!

مائده تو مدرسه بهم گفت که بیا پارک پایینی دم سینما 4 بعدی، تو سرویس گفت بیا پارک بالایی دم پل هوایی، دم پل هوایی گفت بیا بالای بالای بالای پارک!

با اجازتون فحش رو بستم بهش!

دلم درد میکرد و هوا سرد بود! و حوصله نداشتم تا بالااااا برم!

رفتم تا یه جایی که به خیال خودم ته پارک بود! آتو و دوستش پانیذ اومده بودن پایین که باهم بریم بالا!

دیدم بــــــــــــــــــــله! رفتن بااااااااااااااااااالای پارک!!!

رفتم باهاشون! مائده از دور اومد! همانند دو کفتر عاشقی بودیم که سالیان سال از یکدیگر دور بودند! همچنان در بغل یکدیگر پریدن فرمودیم که خدا داند!

چمن ها و نیمکت ها خیس و ما بدون زیر انداز!

با اون یکی دوست آتو، مونا هم دست دادیم و مائده و آتو مسخره بازی دراوردن سر معرفی! و باهم رفتیم باااااالا تر!

وسایلمون رو گذاشتیم رو چمن و من یه برگه باطله که توش هندسه حل کرده بودم رو گذاشتم زیرم و نشستم!

یواش یواش چمن خشک شد...

آفتاب که قاطی کرده بود! هی میومد ، هی میرفت، هی میومد، هی میرفت!!!!

داشتیم مسخره بازی در میوردیم و پفک و دلستر و چیپس میخوردیم که دیدیم یه چیزایی دارن میخورن تو کلمون!!! تگرگ بود! خورشید تو آسمون و تگرگ رو زمین!!!!

باحال بود!

پارک بالایی خدارو شکر خلوت بود! و مثل پارک پایین پر از پسرای بی شخصیت نبود!

پشه پر نمیزد!

جز دوتا پشه ورزشکار که اون ور داشتن باهم با توپ بازی میکردن!

داشتیم دلسترمیخوردیم(به سلامتی:))) ) که یهو دیدیم یه پا اومد و یه ببخشید و پا غیب شد!!!!

همه اینا در صدم ثانیه بود!

مونا کنار درخت بود و توپ رفت کنار درخت و به عبارتی بغل مونا! مونا یه لحظه سکته کرد از توپ!!!!

و منم از حرکت عجولانه  ی پسره خندم گرفت! حول شد بنده خدا! بابا جن که ندیدی 5تا دختر دیدی!

بعد از اینکه رفت ، 5تایی زدیم زیر خنده! از اتفاقی که افتاد! همش در صدم ثانیه بود! و همه در شک! تنها کسی که فکر کنم فهمید چه اتفاقی افتاده بود من بودم!!!!

هر کی مشغول یه کار بود که دید یه پا اومد جلوش:)))

در کل روز قشنگی بود و همچون ولگردان از ساعت 10 تا 2 تو پارک بودیم!

2 که نه! 1:30 این طورا!

با مائده و بچه ها رفتیم پایین(البته در اون بین اتفاقاتی هم افتاد، که حالا بماند!!!)

پانیذ و یک بنده خدا جلووووووووو، بعدش آتو و مونا و پــــــــــــــشتشون من و مائده!

خیلی باهم فاصله داشتیم!

همین طور با مائده گرم صحبت بودیم که دیدم رسیدیم نزدیک فلکه چهارم! نزدیک بود جیغ بزنم! خانوم جان فکر کرده بودن هنوز پارک بالاییه و پلی که میبینه پل بین دو پارکه:)))))))

آتو رو صدا زدیم و متاسفانه از دور یه دست به معنای خداحافظی تکون داد! حتی نتونستیم عین آدم از دوستمون خداحافظی کنیم!

یادم رفت بگم که مامان مائده بیرون رفته بود و مائده جان کلید نداشت و با من اومد خونه مامان بزرگ من!

خوشبختانه چند تا کوچه بیشتر فاصله نگرفته بودیم!

مامان زنگ زد

-کجایین؟

-نزدیک کوچه دهم

-هنوز تو پارکیییییییین

- نه نه(درحول!!) داشتیم برمیگشتیم

رسیدیم

خونه بوی رنگ بدی میداد! منم به بو حساسم! اصلا نمیتونستم نفس بکشم!!

مائده یه ساعتی اونجا بود و بعد مامانش (که کپ معلم زیست ما ه) اومد دنبالش.

و آخر داستان!!!

بعد از مدت ها یه روز خوب رو دوباره تجربه کردم!!!

پیش دوستام:) و آشنایی با دوستای جدید

و یه خاطره به یاد ماندنی دیگه

و شیطنت های بیشتر...!!!

خدایا دوستام رو حفظ کن! از من نگیرشون که بدون اونا هیچ ام