انگار همین دیروز بود که با غربت تماااام وارد مدرسه شدم!! همه همدیگر رو میشناختن و من تک بودم! !

انگار همین دیروز بود لباس پوشیدم و با شوق تمام به مدرسه جدید رفتم! و حالا امتحانای ترم شروع شده!

انگار همین دیروز بود که با عطیه، سارا، مژده  و بچه های نخبه میرفتیم کلاس های تیزهوشان!

انگار همین دیروز بود که برای استادمون تولد گرفتیمو از زیر امتحان در رفتیم!

انگار همین دیروز بود که با عطیه ساعت 9، 9:30 از کلاس برمیگشتیم و اون اشک میریختو منم دلداری های همیشگیم!

انگار همین دیروز بود! پنجشنبه بود و جمعه آزمون تیزهوشان ،من و عطی داشتیم از استرس سکته میکردیم که راننده سرویسمون مارو برد لویزان یه گشتی زدیم و برگشتیم! هوا تاریک بود ولی آرامش جنگل فراوون! حالمون بهتر شده بود! منم بعدش یادمه که رفتم خونه مامان بزرگم و در سکوت و هنگ بودم به خاطر آزمون!

انگار همین دیروز بود که عطیه میگفت یا سمپاد قبول میشم یا خودکشی:)))) منم میگفتم به سلام راضی باش دیگه!!!!!!

انگار همین دیروز بود که وقتی از آزمون سلام برگشتم گریه کردم واسه اینکه فکر میکردم بد د ادم و واقعا واسه آزمون زحمت کشیده بودم!

به استادم اس ام اس دادم و اون گفت قبولی! من میگفتم نیستم! میگفت هستی! میگفتم نیستم! میگفت بچه به حرفم گوش کن! میگم قبولی!!!!

و من راضی نشدم! حتی امید وار هم نشدم که فرداش سارا زنگ زدو گفت قبول شده! منو عطیه از خوشحالی بال دراوردیم!!!!

و ما هم هفته بعد رفتیمو کارنامه گرفتیم و من با رتبه نسبتا خوبی قبول شده بودم!!!!!

انگار همین دیروز بود که واسه ثبت نام عطیه تو سلام چه دردسرایی نکشیدیم!!!!

بهم زنگ میزدو هق هق میکرد و من پشت تلفن میلرزیدم و آروم میگفتم درست میشه! آروم باش!

چه روزای قشنگی بودن که تموم شدن!!!!!! و خاطراتش موندن! هی ! که چه قدر خاطرات سختن!!!

انگار همین دیروز بود که با عطیه از مدرسه سلام برمیگشتیم و میگفتم من اگر سمپاد هم قبول شم نمیرم چون به خاطر آزمونش امسال سطحش ممکنه پایین تر باشه! ودیدیدم که چه قدر نرفتم:))))))

انگار همین دیروز بود که وسط حیاط مدرسه نشسته بودیم و داشتیم تاریخ میخوندیم! من و نادیا 4 درس آخر رو نخونده بودیم و ریلکس بودیمو پریا میگفت شما چه جرئتی دارین! و من از روی سوالای نهایی سال های پیش سوالاتی که از اون 4 درس میومد رو به نادیا گفتم! و تاریخ با 4 درس نخونده بیست شدیم! دینی هم دو سه درس نخونده بودم!!!!!

هیـــــــــ!!! نخونده 20 میشدم و الان خر میزنم و میبینم بی دقتی پــــــــــــره تو برگه!!!

انگار همین دیروز بود که به خاطر گریه هام مورد مواخزه قرار گرفتم!!!! و این بیشتر از هرچیزی من رو آزار میداد!!! 

یادش به خیر!!! چه روزایی بودن!

چه قدر خوشحال بودم که با عطیه تو یه مدرسم و این خوشحالی هم دوماه بیشتر طول نکشید...!!!!

چه قدر روزای غربت توی مدرسه جدید سخت بود!!!!!! احساس میکردم پیش همه اضافی  ام!!!

همین دیروز بود که گفتم اووووووووووووو کو تا امتحانای ترم!!! و فقط دوهفته به امتحانات مونده! وای خدااااا!! کمک کن! نیم ترم رو که خیلی بد دادم!!!!! حد اقل ترم جبران کنم!!!!!!

تو ی یکی از بهترین مدارس بودن حس خوبیه! ولی استرسش زیاده!!! جو درس فقط حاکمه و نمیتونی دیگه بگی که حوصله خوندن نداشتم!!!! کاری که سه سال راهنمایی فراوان انجام میشد و با ده دقیقه خوندن حل میشد!!!!

توی یه مدرسه عادی همون کتاب رو بر میدارن سوال میدن و ما نمیدونیم قراره چه شاهکاری تو امتحان باشه!!!! سوال مفهمومی میدن خووووووووشگل!!!!!!!

انگار همین دیروز بود که واسه کلاس المپیادای نخبه خوشحالی کردم و الان دیگه نمیخوام برم!!!!!! چه روزای قشنگی با نخبه داشتم!!!!!

بهترین روزای زندگیم بودن!!!!!!

(نفس عمیق میکشم) و به آینده فکر میکنم و به بار سنگین خاطرات که همیشه باهامه!!!!!!

خدارو درک کردم!!!! باتمام وجودم درکش کردم!!!!!

وقتی به یاریم شتافت!!!!! تاحالا این جوری نشده بود! و شاید شده بود و من غافل بودم!

خدا رو حس کردم وقتی که چشمام از اشک هایی که اجازه خارج شدن نداشتن پر شده بود قرمز شده بود و صورتم با تمام کنترل هام خیس بود و لبخندی رو لبم ظاهر شد!!! چه حس قشنگی بود که این بار خودم  حس کنم که پیشم هست و ...

حس زیبایی بود! و من از این حس خوشحالم....... 

چه حس آرامشی دارم که حالا همه چیز رو به خدا واگذار کردم که اون بهترین چیز هارو برام بفرسته!!!

قایق دلت رو به خدا بسپار تا اون بهترین (مسیر) رو براش انتخاب کنه!

نوشته هام تیکه تیکه شدن! نفهمیدین تعجب نکنین:D