١- یکی بود یکی نبود ۵ تا دانش آموز بودن تو مدرسه پگاه ! کلاس اول دبستان بودن.

با هم روزای خوب و به یاد موندنی ای داشتن.

تا که روز معلم تصمیم گرفتن :

هههه هههه زرنگی میخوای همشو اینجا بخونی!!!

بقیش تو ادامه مطلبه!


برای معلمشون ، خانم مرزدارانی، یه روز به یاد ماندنی بسازن. اونا تصمیم گرفتن همه تو کمد دیواری قایم بشن!! اونا خیلی کوچولو بودن و تو کمد دیواری جاشدن!!

معلم وارد کلاس شد و دید ۵ تا کوچولوش نیستن ، تعجب کرد ! ولی یهوو ۵ تا فسقلی از کمد دیواری بیرون پریدن!

خانم مرزدارانی زهره ترک شد!!!!!!!

با وجود این که ٧ سال از این ماجرا میگذره ، این خاطره  تو ذهن من هستشو با هاش زندگی میکنم!!لبخند

دلم واسه اون روزا خیلی تنگیده کاش میشد جهان عقب گرد داشته باشه ولی نمیشه!افسوس

٢- مامان من (روژین) پرستاره حالا میخوام یکم از خاطرات اون بگم!

چند روز پیش مامانم داشت از خاطرات چند سال پیشش برام میتریفید! شاید نزدیک 16،17 سال پیش!!

یه زنه اومده بود اونجا ( بیمارستان) عشایری بود اصلا هم فارسی بلد نبود! سفارش کرده بودن که حواسشون به مریضه باشه یه موقه گم نشه!

مامانمو همکارش رفتن تو اتاقش که بهش لباس بدن بپوشه اونم چون فارسی حالیش نمیشد همکار مامانم با اشاره بهش گفت این لباسا رو بپوش لباسای خودتو بذار تو کمد.

اون هم فکر کرده بود اون میگه با لباسا برو تو کمد بشین!!خنده

اونم با لباسای عشایری و لباس بیمارستان تو دستش رفتو تو کمد نشست!!

مامانم اومد بهش سر بزنه که دید نیستش! به همکارش گفت. اونا ترسیده بودن که نکنه گم شده باشه! همه جارو گشتن اما ازش خبری نبود ! که یهوو مامانم دید با اون لباسای گونده رفته و تو کمد نشسته!!!!!!!!!!قهقهه خلاصه اون شب از خنده منفجر شدن!!!!!!!!قهقهه

٣- حالا از گذشته بیایم بیرون بریم سراغ ۴،۵ ماه پیش:

تو مدرسه کلاس ما دقیقا جایی بود که یک طرف اتاق کاملا پنجره بود. تو زمستون چون هوا سرد بود پنجره رو پیچ کرده بودن اما زیاد تو گرمی هوا کمکی نکرد!!! بهار شد و هوا گرم. یه جورایی دانش آموز آپز شده بودیم!!!لبخند به خاطر همین خودمون دست به کار شدیم! قربونش نرم مدرسه خیلی بهمون اهمیت میده!!!!

یه پیچ و راحت باز کردیم چون شل بود. اون یکی پیچو هر کاری کردیم باز نشد.

(چند نفر و فرستادیم پشت در که اگه کسی اومد بگن) با خط کش فلزی افتادیم به جون پنجره و پیچش! بالاخره باز شد!!

زنگ بعدش قرآن داشتیم! معلم قرانمون ناظممونه! تا اومد دید پنجره بازه چشاش عین تخم مرغ بزرگ شده بود! ماهم همه دست به یکی کرده بودیم که بگیم پیچاش شل بود. خوشبختانه کسی هم لو نداد!( بچه های کلاسمون آدمن لو نمیدن.) ناظممونم چیزی نگفت فقط گفت مسئولیتش با خودتونه! بعد گفت همین حالا پیچشو بذارین سره جاش ما هم یکی از پیچارو گم کرده بودیم! دست پاچه شدیم ولی به روی خودمون نیاوردیم همین جوری الکی پیچو گذاشتیم توش ولی باز پر رو پر رو زنگ بعدش پنجره رو باز کردیم!!!! بابا خب گرممون بود خوب بود اگه دانش آموز آپز میشدیم؟!؟!؟!؟!؟!چشمک

۴- چند روز بعد از این که پیجره رو باز کردیم ینی آخرین پنجشنبه سال بود. ما هم معمولا پنجشنبه ها معلم نداشتیم! اون روز مدرسه پسرونه حکیم که سر کوچمونه تو مدرسمون برنامه داشتن. پسراش انقد با مزه و کوچولو بووودن!!!!!!!! ما هم حوصلمون سریده بود و داشتیم نگاهشون میکردیم! بعد از نگاه کردن حوصلمون سرید زدیم زیر آواز همین جوری که داشتیم میخوندیم یهوو ناظم محترمه تشریف فرما شدن!!ساکت ما هم همین جوری داشتیم میخوندیم که یهو کلاس انقد ساکت شد که از دیوار صدا میومد از ما نه! هممونو از کلاس بیرون کرد و فرستاد تو حیات ما بازم شروع کردیم به خوندم ، از خل خلی خدمون خندمون گرفته بود! این بار یکم جدی تر دعوامون کرد ما ٢،٣ دقیقه ساکت شدیم ولی دوباره خوندیم این بار منم که شاگرد خوبه ی کلاس بودم دعوا کرد این بار دیگه ساکت ساکت شدیم! خدمت کار مدرسه ی حکیم داشت پاکتای خالی ساندیسو میبرد بیرون یکی از بچه ها گفت خسته نباشید اونم گفت ممنون همچنین دوستم دوباره در جواب گفت شما هم خسته نباشید ما هم به ایم جوابش خندیدیم. وقتی سرایدار برگشت گفت کی گفت خسته نباشید؟ ما همه ترسیدیم که شاید از خندمون عصبانی شده باشه. دوستم گفت من بودم سرایدار هم بهش یه آبمیوه داد!! هممون حصودیمون شد!! از اون به بعد هر کی رد میشد میگفتیم خسته نباشید! که بهمون موز یا مبایل بده چون این جور چیزا تو دستشون بود! اونا هم فکر میکردن ١٢ تا دیوونه اونجا نشستن و میگن خسته نباشید! اما ما دیوونه نبودیم حوصلمون سریده بود!