امروز ساعت 7 مبایلم رو کوک کرده بودم که تا 8 بیدار شم

بیست دقیقه به هشت بیدار شدم و رفتم سراغ مامانم که خواب بود

بیدار نشد

رفتم سراغ بابام که تو حال رو مبل خوابیده بود!!! جریان رو فهمیدم! این مدت مامانم عصاب نداره و فهمیدم که دعواشون شده.

به روی خودم نیاوردم

تقریبا بیدار بود

بیدارش کردم. به زوووووووووور

و با اشاره بهش گفتم که من امروز میرم نخبه پیش خانوم نیازی

گفت بزار 5 دقیقه بخوابم

گفتم اول چایی بزن

نزد!!!

گفتم باشه

مبایلم را رو 5 دقیقه کوک کردم

زنگ که زد گرفتم جلوی گوشش

گفت خواب خوبی بود!

بلخره بعد از یک ساعت تلاش مستمر تونستم بیدارشون کنم.

صبحونه خوردیم کنار هم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دیشب به آنیتا اس ام اس دادم که زنگ تفریحتون کیه؟ میخوام بیام.

گفت 10:30 و 12

خواستم ده و نیم برم اونجا

ولی سرم به کارم گرم شدو تا ساعت رو نگاه کردم 1:15 بود و دیر بود برای رفتن

آنی اس داد گفت کجایی گفتم زنگ بعد میام. کار دارم.

11:30 با مامان راه افتادیم

من رفتم نخبه اونم رفت خرید

بعد از چند مدت خانوم نیازی رو دیدم!!!!!

آنی هم اومدو پرید بغلم!!!!! دلم براش خیییییییییلی تنگ شده بود! از اتمام مدرسه ها  دختر کوچولوم رو ندیده بووودم!!!!!!! 

آقای دهباشی و محمدی رو هم دیدم!

فکر میکردم آقای دهباشی رفته شعبه غرب آخه ترم پیش غرب بود!

چقدر دلم براش تنگ شده بود!!! معلم شاهکاری بود!!!!!!

تو راهرو دیدمش.

گفتم سلام آقای دهباشی. خوبین؟ اول چهرم رو شناخت و بعد تو اون شلوغی گفت شکری ای!!!!

تو دلم گفتم په نه په عطیم!!!!

گفتم بله!!!

از پله  ها رفتیم پایین. گفت مدرسه ای قبول نشدی؟ کجا میری؟

گفتم تیزهوشان! باور نکرد. و من فهمیدم به درد تیزهوشان نمیخورم. شکم تا حدودی به یقین تبدیل شد. گفت موفق باشی

و من یه لبخند.

آنیتا و دوستش که چه قدر ریزه میزه بود!! جلوم وایساده بودن! معلم اونا نبود!!!!

گفتم نعمتی رو از دست دادین!!!

آقای محمدی هم که تو راهرو میومد میرفت. هی میخواستم سلام کنم گفتم که اگه نشناسه اونوقت خیلی ضایعست!! بعد از چند بار اومدن و رفتن من رو دید و من از خدا خواسته!

سلام:)

سلام خانوم شکری خوبین؟

تعجب کردم انقدر خوب یادشه من رو!!!!

گفت هنوز هم درس خونی دیگه!!! تو دلم گفتم خوبه یه ماه معلمم بود و اینجوری میشناسه. لبخند زدم و دلم دوباره پر شد! گفتم بله:)

خانوم اسماعیلی(یه چیزی تو مایه های معاون اونجا) گفت برو تو دفتر بشین تا خانوم نیازی بیاد. گفتم باشه.

با آنی رفتیم تو حیاط. میخواستم برم تو راهرو که آقای دهباشی اونجا بود و منم خجالت میکشیدم! یه مدت تو حیاط موندیم  و وقتی آقای دهباشی رفت تو دفتر پریدیم تو راهرو.

رفتم سر کلاسشون. همشون میشناختن من رو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

گفتم آنی بمیری که به همه خبر دادی!

خانوم نیازی گفت که از صبح خودشو کشت تا بیای!!!

تو دلم گفتم چه عجب برای یه نفر اهمیت دارم!!!!

تازه به نیازی هم گفته بود که دیشب چی بهش اس داده بودم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خانوم نیازی اومدو منم رفتم تو دفتر پیشش.

گفت اووووووف! چه قدر کار دارم! گفتم کمک میخواین؟ گفت تو که میدونی من چه جوری کار میکنم!

تو دلم آه کشیدم و بهش یه لبخند زدم!

گفتم چرا نمیخوای کلاسای المپیاد رو بیای؟

دوباره بغض اومد سراغم! صدام لرزید ولی خودم رو کنترل کردم و گفتم که آخه نمیشه.

من دارم واسه فیزیک هم میخونم! ترسیدم بگم نمره های مدرسم داغون شده. گفتم مدرسه هم که کاراش زیاده!

گفت همه اینا بهانست!( عادت کردم به این جمله)! بعد گفت شوخی کردم!! خیالم راحت شد که حد اقل یه نفر میفهمه که خوندن دوتا المپیاد باهم سخته! گفت میدونم سخته مخصوصا الان که سه روز در هفته شده. اگه دوروز شه میتونی بیای؟

تو دلم گفتم نه! ولی بهش گفتم آره حالا اون جوری خودم رو میکشونم!

گفت حالا بزار با آقای رحیمی تو جلسه حرف میزنم!

خدا رو شکر کردم که خانوم نیازی به بی فکری و مستبدی دارستانی نیست!

خوب شد کار داشت! وگر نه همون جا میزدم زیر گریه و اونم میگفت دیوونه ای که واسه درس گریه میکنی!!!!

آخه همه خیلی دارن روم فشار میارن!!!!

به مامانم میگم نمیکشم. نمره های مدرسم بده. سختمه. نمیتونم برم.

میگه بزار با دارستانی میام حرف میزنم. میاد با دارستانی حرف میزنه

اونم که بی منظق تر از هر آدم دیگه ای! هزار و یک جور خواست توجیحم کنه که من نمیشدم.

میگفت میرسی. میگفتم نععععععععع!!!

منم پیش اون پر رو تر از هر وقت دیگم! با آدم پر رو باید پر رو حرف زد!!! کلیک کرده رو من فلک زده و دست از سر کچلم بر نمیداره!

منم کرم دارم هی بهش جواب میدم!

خلاصه نزدیک بود سرش داد بکشم بگم آدم نفههههم میگم نمیتونم! میفهمی بریدن ینی چی؟؟؟؟؟؟ میفهمی خسته بودن از همه چیز ینی چی؟؟؟؟ میفهمی تازه روحیم اومده سر جاش؟؟؟؟؟؟؟ میفهمی زیر فشارم؟؟؟

(من نمیبرم تا وقتی که ببینم واقعاااااااا نمیتونم!!!!! تا حالا هم از چیزی نبریده بودم) 

حرفاش به نظرم منطقی بود ولی من که نمیتونم کل روز هام رو بشینم درس بخونم. به استراحت نیاز دارم

گفت من میدونم تو میکشی. اگر نمیکشیدی فرزانگان قبول نمیشدی

تو دلم گفتم خفه بابا!!!!!!!!!!!

تو میدونی من میتونم یا من؟؟؟؟

تو دلم گفتم تو جای منی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دوست داشتم دهنم رو باز کنم و فحش بریزم به هیکلش.

ولی دیگه هر چه قدر هم که پر رو باشم نمیشد!!!!

هی باهم بحث کردیم و مامان من در تعجب!!!!

هی میگفت فلان کن بهمان کن

من میگفتم نعععععععععععععع

آخر سر که دیگه  حوصله حرفاش رو نداشتم گفتم باشه!!!!

رفتم اون طرف نشستم. بغض کرده بودم. نسیم کنارم بود. هی میگفت ولش کن بابا!!!

منم تو دلم بهشون جواب میدادم !!!!!

اونا نمیفهمن که یه جا همیشه نفر اول باشی و بری یه جای که وسط باشی چه تحقیریه!!!!

اونم نه به خاطر چیزی که بلد نیستی! به خاطر دقتی که نداشتی، نداری و نخواهی داشت!!!!!

دیروز داشتم میرفتم سنتور! خوشحال بودم! حد اقل سنتور من رو خوشحال میکنه! ولی  مامانم ..... تو حالم!

هی میگفت اگه نمیخواستی بری المپیاد از همون اول نباید میرفتی. چقدر بهت گفتم وقت نمیکنی تو هم میگفتی تو واسه رفت و آمد خودت میگی و....

همین غر غرای مادرانه!!

بابام هم در طرف داری از من بود!!!

مامانم میگفت دوستات رفتن تو هم میخوای دیگه نری. گفتم هیچ ربطی به سارا نداره!

سارا نمیاد! ولی من به خاطر اون نیست که نمیخواام برم! مادر من نمره هام بده! سه روز در هفته نمیتونم درس بخونم! به استرسش نمی ارزه! ولی کو گوش شنوا!!!!!!

رفتم سر کلاس! بغضم گیر کرده بود! خیلی سعی کردم تا غورتش دادم. چک رو دادم به همون زنه که تازه اومده اونجا و هفته پیش چقدر از دستش حرص خوردم.

20 تومان باید بر میگردوند و سپهر(مدیر اموزشگاه) گفت کلاست که تموم شد بیا بگیر ولی سعی کن یادت بره!!! این یه لبخند و یه خنده دروغین رو لبم نشوند.

رفتم سر کلاس!!!!!

کار استادم با دانشجوش هنوز تموم نشده بود و ده دقیقه یه ربع مونده بود. زنیکه ده بار تو این یه ربع اومد گفت آقای فرهنگ کلاس رو تموم کنین دیگه! هنر جو های دیگه به مشکل بر میخورن!

تو دلم گفتم من باید معترض باشم که نیستم تو چرا حرص میخوری!!!!

چپ چپ نگاش کردم  و اونم رفت بیرون.

برای اینکه اونا فکر نکنن که من از این بابت ناراحتم گفتم که دو دقیقه هم حاضر نیستن وایسن!!

برای بار دوم اومد بالا! این بار استاد حسابی بهش جواب داد! تا حالا تو این دو سال و نیم ندیده بودم که با کسی اینجوری حرف بزنه! خیلی محترمه!!!!

کلاسش تموم شد. و سنتور رو گذاشت جلوم. خیلی تمرین کرده بودم و تو خونه خوب میزدم ولی طبق معمول گند زدم!  و آهنگ خون جواانان وطن که طولانی بود رو داااااااغون زدم.

بهش گفتم عذر میخوام عصابم خورده نمیتونم تمرکز کنم! با همون لحن آروم و همیشگیش گفت ای بابا!!!!:)

آرومم کرد.

ولی فقط میخواستم برم تو زمین! آبرو دیگه نمونده بود با اون زدنم!!!!!

ک