سلام!!!

دیروز تولد دوستم ، فرشته بود...!!

همه بر و بچه های قدیمی رو دعوت کرده بود!!!

دوشنبه که داشتم میرفتم نخبه تو راه بهم زنگ زدو گفت پنجشنبه تولدمه منم بدون چون و چرا قبول کردم!!!! گفت واقعااااا میای؟؟/؟؟؟؟ گفتم آره میام ولی الان دارم میرم کلاس بعدا زنگ میزنم ادرس رو میگیرم!!

دوشنبه تو نخبه با سارا جریاناتی داشتیم!! برای اولین بار اشکش رو دیدم!!!

بگذریم!!!

دیروز از مدرسه اومدم سریع حاضر شدم که برم!!!!!:D  از 2 تا 4 درحال حاضر شدن بودم!!!

پدر گرامی در خواب!!!

بابا!

بابا!!!

بابااااا!!!!!!

دییییر شد!!!!

ناهار و حاضر شدن!!

رسیدم

خونشون رو یادم بود!

فقط نیاز به کوچه بود! دوبار رفته بودم خونشون.

یه بار واسه تولدش یه بار واسه اینکه بهش ریاضی یاد بدم که البته بیشتر حرف زدیم تا ریاضی!

چه قدر پارسال من رو کفری میکرد!!!! دائما درحال دعوا بودیم!!!!

فکر کنم خیلی ازم بدش میومد! ولی دل جفتمون برای همدیگه خیلی تنگ شده بود!!!!!

وقتی رفتم مبینا(شییییطون) و پریناز اومده بودن!

حسااااابی بغل کردیم همدیگه!!!

تو دلم گفتم فرشته خدا خیرت بده بعد از 6 ماه ما رو دور هم جمع کردی!!!! تولد من چون تو تابستون بود 5 نفر بیشتر نبودن! اونم فقط دو نفر از مدرسه قبلیم بودن! سه تای دیگه از بچه های نخبه بودن!!!

بازم بچه های نخبه ی خودمون!!!!!!!!!

رفتم نشستم!

با بچه ها گپیدیمو آهنگ!

اول فقط خود فرشته میرقصید منم دلم سوخت و برخلاف میل باطنیم رفتم:D

یه کم گذشت تا دوست جدیدشون دنیا اومد! خیلی اروم بود!!!!

بعد از اون پریا اومد!

و بعد نادیا جونم!!!!!!!!!!

خیلی خوشحال بودم بچه هارو میدیدم!!!

بعد چند تا از دوستاشون

نادیا، فرشته، مبینا و بیشتر بچه های پارسال رفتن مدرسه مهر.

پریا ندای زینب

پریناز آیین روشن؛ دوکوچه پایین تر از مدرسه بنده!!!

و منم که فرزانگان!!! که خل و چلان بیشتر بهش میخوره!!! :D

دلم گرفت! یاد پارسال و شیطنتامون افتادم!!!!

یاد درس نخونامون!

و ندای آزادی رو نفرین کردم!!!

اونجا اصلا درس نمیخوندیم!!!!!

یادمه فرشته همیشه ساعت 9، 10 شب اس میداد کدوم درس امتحان داریم؟ از کجا تا کجا؟

میگفتم مگه شروع نکردی!!

میگفت نه بابا! دارم با خواهرم میرقصم!!!!

و نادیا که ساعت 12 شب شروع میکرد تا 1، 2!!!

و میبینا که تو مدرسه درس میخوند!

و پریا که همیشه درحال خر زدن بود!

و پریناز که همیشه ادعاش میشد!!!

و من که درس نخونده سر امتحان میرفتم و 20!!!

و و و و!!!

یاد پیوندمون افتادم!!

12 تا بودیم ولی همه پشت هم!!!!

مبینا تو کلاس ما نبود! ولی به قول خودش سر جاهازیمون بود!

یه بار رفته بودیم اردو!

و با سرویس خودمون که ون بود رفتیم!

یادش بخیر! ما همیشه تو ماشین تا برسیم خونه شعر میخوندیم و میخندیدیم!

اون روز هم برگشتنی معلم دینی که باهامون اوومده بود ، جلو نشست و ما عقب!

مبینا شروع کرد!

ما هم دست!

تو کوچه مدرسه بچه ها یهو رم کردن و شروع به جیغ زدن کردن!!!!!

بعد که رسیدیم مدرسه خانوم سراجیان(مدیر) فرشته، مبینا، اسما و پگاه رو صدا کرد!

خدایی مبینا جیغ نزده بود!

زنگ تفریح شد! دیدم داره گریه میکنه! گفتم چ شده!

جریان رو تعریف کرد. گفت برو بگو که من نبودم!

مطمئن نبودم که جیغ نزده!

مخصوصا که معلم دینی هم اونجا بود و همه چیز رو دیده بود!

با این حال گفتم باشه!

رفتم به سراجیان گفتم مبینا نبوده و اینا!

معلم دینی هم هزار و یک سوال کرد که مثلا بگه مبینا بوده!

منم به هرکدوم جواب میدادم!

گیر که میکردم زیر چشمی به مبینا نگاه میکردم اونم به کمک میومد:))

ناظممون که اتیش بیار معرکه بود گفت تو که میگی سه نفر بودن ینی امکان داره اون همه صدا رو فقط اون سه نفر درارن!!!!

گیر افتاده بودم به شددددت!!!!

که یادم نی کی وسط حرفش پریدو من از شر این سوال سخت خلاص شده بودم! البته برای سوال اون هم جواب داشتم!!!!

حرف منم که تو مدرسه حرف بود! سراجیان قبول کردو گفت باشه برین بیرون!

از مبینا عذر خواهی کرد!

یاد همه خاطراتمون افتادم!!!

رفتم تو خودم!

دلم گرفت!

اونا همه تو یه مدرسه بودن و من تک!!!!

بین اونا نمره های من از همشون گند تر بود!!!!

داشتم امیدم رو از دست میدادم!

شاید به خاطر اینه که خدایی بلد نیستم واسه مدرسه چ جوری باید درس خوند!!

اخه تو ندای ازادی ما درس نمیخوندیم که!!!!!!!

کفش پاشنه بلند پوشیده بودم!

پام داشت میپوکید!!!

همش هم داشتیم میرقصیدیم!!!!

ولی یواش یواش عادت کردم!!!!

خونشون سه طبقستو هر سه طبقه واسه خودشونه! طبقه دوم رو هم دادن اجاره، طبقه اول هم آرایشگاه خواهر بزرگشه!

خونه بزرگی نبودولی کوچیک هم نبود!

آینه زیاد داشت!!! :D

یه دختره بود از مدرسه مهر که همکلاسیشون بود!!!!

واااای! چه قدر ادعاش میشد!!!

داشتم با نادیا و پریا حرف میزدم و میگفتم  که تو مدرسه ما هر کی 18 بیاره همه چشما گرد میشه!!!! سوالایی میدن که اصلا تاحالا ندیدی!

دختره برگشت گفت که مدرسه ما هم همینه!!! خیلی سختگیرن و این چرتو پرتا!!

تو دلم گفتم تو اصلا میدونی من چه مدرسه ایم که انقدر زر میزنی؟؟؟؟@؟؟!؟!؟!؟

لبخند زدم و به حرفم ادامه دادم!!!!

خیلی خوش گذشت!!!!

درسا هم بود راستی!!!

چه قدر تغییر کرده بوووود!!!! تو نگاه اول نشناخته بودمش!!

پیوند بین ابرو هاش رو برداشته بود!!! سیم دندوناش رو هم برداشته بود!!!!

خیــــــــلی تغییر کرده بود!!!

داشتیم میرقصیدیم و من تو فکر بودم!!!! به خاطراتمون فکر میکردم که الان تموم شده بودن و برای هیچ کدومشون مهم نبود!

به این فکر میکردم که من سال سوم بیشتر از یه برج زهر مار نبودم! و رفتار اونا که از روی نادانیشون بود من رو بیشتر آزار میداد!!!!

سال دوم همه رو ریختم تو خودم و سال سوم تحملش برام سخت شده بود و با این حال که حدودا تموم شده بود مشکلم ولی بهش فکر میکردم و گریه های بی دلیل!!!

معلم ها ازم کفری شده بودن!!!!

معلم ادبیاتمون گفت یا میگی چته یا به مامانت میگم !!!!!

منم مونده بودم!!! گفتم باشه میگم!!!

وقتی بهش گفتم کپ کرد!!!! عین مجسمه داشت من رو نگاه میکرد! و هیچ چیز بیشتر از همه آزارم نمیداد که میگفتم عیبی نداره میگذره بهش فکر نکن! به تو مربوط نمیشه و این چرندیات(به قول استاد المپیاد فیزیکمون دریبری!!!)

ولی خدارو شکر اخر سال بود!!!!

انقدر زمین رو نگاه کردمو رقصیدم که فرشته فکر کرد ناراحت شدم که کسی با من نمیرقصه به پریا گفت با دوست جونیم برقص دیگه!!!!

من یهو به خودم اومدم!!!

گفتم خاک تو سرت روژین که حتی تو تولد هم این افکارت رو ول نمیکنی!!

بهش لبخند زدم و ادامه دادم!!!!!

وقتی با فرشته میرقصیدم یه جور خاصی بهم نگاه میکرد!!!

نمیدونم از رو ترحم بود یا چی! ولی حدس میزنم که بچه هایی که جریان رو میدونستن بهش گفته بودن!!!

چون هیچوقت انقدر باهم مهربون نبودیم!!! همیشه حتی از دور هم باهم درحال جنگ بودیم!!!!

اخه همیشه سر کلاس تیکه میپروند!!! منم غر میزدم! نه به خاطر درس! بیشتر به خاطر عصابم!!!!

پارسال خیلی ادم داغونی بودم!!!!

خب هرکی اگه روزی  یه بار گریه کنه دیگه برای بقیه عادی میشه!!!

در حدی که معلم زبانم یه چیزای فهمیده بود!!!

و خانوم درویش دختر سراجیان و معلم هنرمون هم آی کیو فکر میکرد واسه درس خوندن زیاده!!!

منم میگفتم اره!!!

و بابچه ها تو دلمون حسابی بهش میخندیدیم!!

اخه همین کم مونده بود که اونم بفهمه!!!

ولی خدایی همشون راز دار بودن!!

یک کدومشون وقتی مامانم رو میدیدن چیزی بهش نمیگفتن!

فقط یه بار پیارسال از دهن خانوم یاری معلم ادبیاتمون در رفت و منم چپ چپ نگاه کردم و اونم فهمیدو حرفش رو پس گرفت و خودم هم واسه مامانم ماست مالی کردم!

خانوم یاری با وجود سختگیریش و اخلاق بدش خیلی بعضی  وقتا مهربون بود!!!!

و همه چیز رو درک میکرد!!

نامرد هر وقت حالم بد بود واشک تو چشمام جمع میشد ازم سوال میپرسید!!!

منم اعتراض میکردم! میگفت اینقدر غر نزن!! بلدی جواب بده! و وقتی میدید واقعا ناراحتم سوالای آسون ازم میپرسید!!!!

خوب درکم میکرد!!!!

و خیلی خاطرات دیگه!!!

تولد خوبی بود!!!

و اخر ، خداحافظی! که چقدر برای من سخت بود و برای اونا آسون!!!!!!

شاید هم براشون سخت بود و به روی خودشون نمیاوردن!!!

سر کادو و کیک داشتم فیلم میگرفتم که یهو گوشیم خاموش شد!!!!!

اه!!!!

ولی مشکلی نبود عکس هامون رو گرفته بودیم!!!

در کل خوب بود!

یاد آوری زیبایی بود!!!!

هر کی تا آخرش خونده باشه یه جایزه بزرگ بهش میدم:)))))