سلام به همگی!!!!!

دیروز دومین جلسه از کلاسای المپیاد نخبه بود!!!!

روز قبلش خانوم نیازی زنگ زدو  گفت کلاسا نیم ساعت دیرتر شروع میشه...

منم خوشحال و خندون از اینکه یه ربع بیشتر وقت دارم تا استراحت کنم!!!!

بگذریم!!!

5:30 کلاسم شروع میشد که من یه ربع به 5 حرکت کردم به سمت فاطمی...

ینی 45 دقیقه زودتر ولی 1 ساعتو ربع به خاطر بارون شدید تو ترافیک بودیم و بنده نیم ساعت دیر رسیدم سر کلاس...

خوشبختانه اون استاده نبود که دائما راه بره و ایراد بگیره....

یخ کرده بودم!!!

ساعت 6 بود ولی عین 9 شب تاریک بود.....

کلاس تموم شد و من به خانوم نیازی گفته بودم که برام آژانس بگیره ولی گفت از ساعت 7:20 دارن زنگ میزنن یه ساعته که هیچ ماشینی پیدا نکردن!!!!

بچه های آژانسی رو بین بچه هایی که با مامانو باباشون میرفتن و هم مسیر بودن تقسیم کردن...

نمیدونم بعضی وقتا چرا بد شانسی های من پشــــــــــــــــــت سر هم اتفاق میفته....

رفتم تو ماشین که نشستم دیدم بوی عطر شابدولعظیمی وحشتناکی میده خانومه...

داشتم خفه میشدم...

سلام کردم و گفتم فلان جا پیاده میشم...

گفت مسیر من حکیمیه هست و نمیتونم ببرمت تهرانپارس....

داشتم جوش میاوردم...

بابام زنگ زد گفت کجا بیام دنبالت...

به خانومه گفتم مسیرتون کجاست گفت بابایی حکیمیه...

تو دلم گفتم جوووووون من!!!! نمیدونستم!!!

گفتم کجاش...

گفت باباییی حکیمیه...

گوشی رودادم بهش...

بابام گفت من میام بابایی فلاشر م رو روشن میکنم...

رفتم تو فکر...

گفتم اگر من بودم میبردمش تا دم در خونش ولی حالا مهم نیست!!!!!

به همه چیز فکر کردم...

به اینکه مامانم چه قدر حرص میخوره که همیییییییشه دیگران برای من در اولویتن...

خب چی کار کنم؟؟؟؟؟ دوست دارم همیشه یه کار خوب کنم....

اینکه تو زندگی دیگران یه نقشی داشته باشی و خوب باشه یه حس خوبی بهت میده....

دوستام (مائده ، عطیه ، سارا) همیشه رو سر من خراب میشن و مشکلاشون واسه منه....

چون همیشه درکشون میکنم و دوست دارم حد اقل اگر نمیتونم کمکشون کنم درکشون کنم.... چون سخته که کسی درکت نکنه ....

بعد اونوقت مامانم میگه چی کار داری؟؟!!؟!؟!؟ انقدر دل نسوووزون..

آقا جان نمیشه دیگه.... نمیشه.....

خلاصه هزار و یک فکر....

برگردیم تو ماشین!!!!

مادر ودختر چادری بودن و هزار دور این چادر رو دور خودشون پیچونده بودن!!!

گرمشون بود شیشه رو تا ته دادن پااااااایین!!!!!!!!!

منم با یه ژاکت ساده... داشتم بید بید میلرزیدم...!!!

دوست داشتم هزار و یک فحش بهشون بدم ولی گفتم درست نیست حتی اگر تو دلم بگم...

یک ساعت با حالت لرزیدن و اس ام اس دادن گذشت تا وسط اتوباان به پدر رسیدم...

گفتم بدو بخاری رو روشن کن که تا مغز استخونم یخ زده....

خدایی چه بارونی بود....

آسمون حسابی دلش گرفته بود.....

امروز صبح که داشتم با سرویس میرفتم مدرسه دیدم چه خیابونا و درختاش خوشگل شده....

پاییز یه شبه اومد....

شاید هم مدتی بود که اومده بود ولی من متوجه نشده بودم....!!!

درختا داشتن زرد میشدن و همه جا رنگ پاییز بود.....

خیلی خوشمل بود خیاااابون....

مدتی نگاه کردم و محو نعمت های خدا شدم...

یه شبه پاییز اومدو معلوم نیست که کی میره....

امید وارم یه شبه نره....!!!

بارون زیبایی بود... بعد از ماه ها...

عالی بود...

حد اقلش این بود که من دوباره به نعمت های الهی پی ببرم و اونا رو ببینم.....

بیاین هم خدا رو بابت این نعمت زیباش شکر گذار باشیم و به زندگی لبخند بزنیم تا زندگی هم به ما لبخند بزنه....

پ.ن: عطیه خوندن این نوشته برای تو مجاز نبوداااااااااا!!!!! ولی حالا که خوندی...