سلام به همگی!!!

عذر میخوام که یه مدت نبودم! ینی بودم ولی به خاطر شاهکار مائده وب تعطیل شده بودو راستش نه من نه اون حوصله درست کردنشو نداشتیم!!!!

راستش از این به بعد هم زیاد نمیتونم بیام نت!‌ فقط در حد تایید کردن نظرات و جواب دادن به اونا. چون فقط به خاطر کارا و تحقیقا ی مدرسم میام نت!!!

در مورد روز اول مدرسه خیلی حرف ها داشتم که بزنم ولی دیگه گذشته!!!! ولی یه اتفاق خوب تو روز اول مدرسه افتاد!!‌کلاس زبان رفته بودم ثبت نام که معلم کلاس پنجم دبستانم رو دیدم!!!!!!!!!!!!! نیشتم تا بنا گوشم باز بود!! اخه از اون معلمایی بود که واقعا دوسش داشتم!!!

خیلی اتفاقای دیگه تو ی این دو هفته افتاده!‌منم خوب تونستم خودمو یه هویی با شرایط مدرسه منطبق کنم!!!

بلخره آقای آجورلو (مدیر اجرایی موسسه) رو به آرزوش رسوندم!! دفتر برنامه ریزیم رو تموم کردم!!‌آخه اون میگفت که آرزو به دل موندم که یه نفر این دفتر رو پر کنه!!!!!

ولی دوروزیه که هنگیدم!!‌ نمیدونم چرا!!!!

فکرم به شدت مشغوله و سر کلاس حواسم به کل پرته!!! به یه چیز دیگه فکر میکنمو نمیدونم چیه!!! البته من آدمی ام که ده تا کارو میتونم با هم بکنم!!‌ میفهمم معلم چی میگه ولی نمیتونم روش تمرکز کنم!!!

مخصوصا امروز سر اجتماعی که بحث به جایی کشید که من ازش متنفرم و حسابی رفتم تو فکرو حالم بد شد!! ظهر هم که اومدم خونه به دلایلی عصابم خورد شدو زد به معدم و دل درد گرفتم!!!!!!!! نرفتم کلاس زبانو درسای مدرسم رو به زور تموم کردم که البته همش تموم نشده و فردا صبح بلند میشم میخونم چون الان خوندنم هیچ فایده ای نداره!!!!

امروز در کل هنگ بودم!!! سر پژوهش فیزیک معلمه میخواست یه آزمایش با تخم مرغ انجام بده بعد تخم مرغ رو داد به من که پوست بکنم!! منم واقعا نمیدونم اون لحظه چی شد که پوست کندن یادم رفته بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!! یه چیز عجیـــــــــــــــــــــــــــــــب!!!!

بعد تخم مرغ رو گذاشتم رو میزو فشار دادم!!!! تخم مرغ له شد!!!! معلمه کم مونده بود که فوش ام بده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! آبروم به صووووووووورت کامل ریـــــــــخت!!!!

منم تا زنگ آخر داشتم به این فکر میکردم که چی شد که من هنگیدم!!!!!!! رفتم تو هم!!!

خیلی ها رو مقصر دونستم!‌نمیدونم این کارم درسته یانه ولی....!! اگر یه کم دیگه به این مسائل فکر کنم به جنون میرسم!!! کاش یکی میفهمید و بعدش میتونست کمکم کنه!!!

عطیه ، سارا، و بقیه دوستام منو درک میکنن ولی نمیتونن هیچ کمکی بکنن!!!!

همیشه لب هام خندونه و بعضی ها میگن دختره میشکل داره همش میخنده!!‌ ولی قلبم حسابی خط خطیه!!!! با هزارو یک چسب به هم چسبوندمش!!! کمی تا مقداری چسبیده! اگر تا چند روز دیگه باز نشه!!!

بگذریم! از ناراحت کردن بقیه به خاطر خودم متنفرم!!!

رسیــــــــــــــــــــدیم به خبر خوب!!!

همون طور که از وبلاگ عطیه در جریان آزمون ورودی المپیاد موسسه هستین به استحضار میرسانم که بین 100 نفر شرکت کننده نفر 3ام شدم و عطی هم جزو 5 نفر اوله!‌البته اینا باگزارش خانوم نیازی (پشتیبان) بود که خیلی وقت ها اشتباه از آب در میاد!!‌ تو آزمون 6 ، 7 ماه پیش گفت که تو 40 نفر اولم که رتبم شد 60 و خورده ای!! میدونم داغونه!! :D

یه خبر خوب دیگه!! بلخره بعد از مدت ها سارا رو خوش و خندون دیدم!!!! اونم تو المپیاد مدرسه معلما تاییدش کردن!!!!!! خودش باور نمیکنه!!!!

دیگه اینکه اگر دیر اومدم وب ناراحت نشین!!!!! به خدا مدرسه کارای زیادی دارمو نت ام داغووووووون!!!!!

بای بای!!