خدایا شکرت.

به خیر گذشت.

رفت آنژیو گرافی دیگه برنگشت خونه. رفت عمل. دوتا رگ قلبش بسته شده بود.

عمل شد و امروز صبح به هوش اومد. 5 ساعت عمل.

خدایا شکرت. دیگه نزار ناراحت شه. دلم میگیره. اون برای من پدر بزرگی نیست که سالی یه بار شاید برم پیشش شاید نرم. اون برای من یه پدر بود مادر بود یه همراه بود. اون برای من همه چیزه. نمیتونم ناراحتیش رو تحمل کنم به خاطر همین نمیرم بیمارستان.

خدا جونم به این زودیا ازم نگیرش چون اگه اون بره منم باهاش میرم.

این روزا هیچ کس حوصله نداره. منم ندارم. تو وضعیت خوبی نبودم بد تر هم شدم.

د ر حدی که حتی به مائده هم پریدم!!!! هیچ وقت انتظار چنین کاری رو از خودم نداشتم. انتظار نداشتم به خاطر کسی که تو زندگیم هیچ اهمیتی برام نداره(یه وقت فکر نکنین بابابزرگمو میگم) به مائده بپرم!!! مائده جونم نی نی کچل من! منو ببخش! میدونی دلم از کجا پره و امیدوارم درکم کنی...

راستی 31 شهریور میخوام تولد بگیرمو همه دوستامو دعوت کنم! مدرسه ، نخبه، زبان ، سنتور!!

حساب کردم بیشتر از 20 تا شدن و حدود 10 تاشون هنوز معلوم نیست بیان یا نه.

نرگسک ، خورشید جاودان، مریم و همه لینکا شما هم دعوتین!!

آدرس: تهران. اولین کوچه دست راست!!! تو کوچه های شرقی بگردین!!!!!

از کجا به کجا رسیدم!!!!!

فقط اینکه یکی برای پدر بزرگ من یکی برای پدر رایحه یاس(یکی از اعضای بیشه) و برای همه مریضا دعا کنین!

من خودم تو بیمارستان بزرگ شدم! مهد کودکم هم حتی تو بیمارستانی بود که مامانم کار میکرد و بیمارای زیادی دیدم! آدمایی که عزیزشون رو از دست میدادن و میزدن تو سرشون و بخش رو میزاشتن رو سرشون!! ولی خودم هیچ وقت تو چنین وضعیتی قرار نگرفته بودم!!!

همیشه تو بیمارستان امام حسین از آی سی یو و سی سی یو رد میشدم  ، یا تو بخشی که مامانم کار میکنه مریضارو میدیدم ولی هیچوقت نمیتونستم درکشون کنم!!!

و شاید الان هم نتونم!!

خدا جونم کمکشون کن!!!

کمکشون کن....