دوباره بعد از چند ماه دوستامو دیدم!! امروز تو دانشده اقتصاد دانشگاه تهران امتحان پایان ترم داشتیم.

بزارین از دیروز بگم تا برسیم به امروز.

دیروز صبح که کاری نکردم. 7 بیدار شدم و اینترنتو درس. از ساعت 3 تا 9 زبان و سنتور بودم.

فرداش (که امروز باشه) امتحان داشتم و لای کتاب رو هم باز نکردم!!!!!! بی خیال بی خیال!!!

خدایی درسای این ترم از همه ترمایی که تا به حال رفته بودم چرت تر بود!!! دوباره سر کلاس باید میخوابیدم! و از این تجربه متنفرم! هیچی بد تر از این نیست که برای سومین بار یه چیز رو بخونی تازههههه سطح پایین تر!!!! سوم راهنمایی بالا تر از اینهاشو خونده بودیم خدارو شکر که مدرسه تیزهوشان میرم وگرنه که سرکلاس مدرسه عادی خرو پوف باید میکردم!!!!

خلاصه شب از خستگی عین مرغ ها ساعت نه و نیم ، ده خوابیدم و صبح پنجو نیم شش بیدار شدم. راستش یه کم استرس واسه درس نخوندن داشتم ولی با اعتماد به نفس دادن به خودم رفعش کردم!!!

زودی به بچه ها ساراو ریحانه اس دادم که امروز میان ببینمشو ن یا نه؟ که بعدا متوجه شدم که به یه سارا دیگه که دوست سنتورمه اس داده بودم. ریحانه هم فکر کرده بود منظورم تولدمه!!! باهوووووووشّ!!!!!

خلاصه !!! پدر جان که قربونش برم همیشه سر حرفشه و ادعای .... (ولش کن)

دیروز گفت که میبرمت و صبح که از خواب بیدار شده بود گفت که 7 کلاس دارم نمیتونم! بعد میگن چرا شکاکی اینقدر به بابات!!!

بگذریم

ساعت 7:30 آژانس اومدو منو مامانم سوار شدیم. اول منو رسون دانشگاهو خودش رفت بیمارستان و قرار شد که ساعت 11 بیاد دنبالم. که مامان جان هم پول خوشگل آژانس که 18 تومان شده بود رو گذاشت به عهده من و جیبم رو خالی کرد!!!

رسیدم دانشگاه!! دانشکده اقتصاد برای من پر از خاطره است!!! تقلب ، خنده، دوستی ها!!!

خیلی خوشحال بودم که دوباره بعد از سه ماه ریحانه و بعد از شش ماه مژده رو میدیدم!!!

واقعا جای عطی و سارا خالی بود!!! صف بستیم. اول دبستانی ها بعد راهنمایی و بعد نوبت به ما رسید!!

راستی یه دختره به نام شکیبا رو هم دیدم که اوایل کلاس ویژه رو اومدو بعدش نمیدونم چی شد که نیومد. مخی بود واسه خودش!!!

مژده همچین پرید بغلم که خودم باور نمیکردم! خیلی دختر خوبیه و با ادب!! برعکس من!!!

رفتیم تو! بعداز پیمودن سه طبقه و نفس نفس زدن! (عطیه میدونه دانشگاه اقتصاد چه پله های جانانه ای داره!!!)

رسیدیم و من بدون کارت ورود به جلسه!!!!

برگه ها پخش شد. 30 سوال ریاضی در عرض 30 دقیقه حل شد و خیالم بابت فیزیک راحت شد که یک ساعت بیشتر وقت دارم. 40 تا ریاضی بود که بدون غلط زدم و سر فیزیک هنگ کردم. خسته شده بودم و گردنم در حال شکستن آخه حدود یه ساعت سرم پایین بود و اصلا بالا نیومد!!!!

بعد از چند دقیقه برای فیزیک هم راه  افتادم. به خوبی ریاضی نبود ولی خوب بود. یه سوال رو هزار بار حل کردم و بیجواب!! احتمالا تو گزینه ها اشتباه شده بود چون از هر کس پرسیدم نمیدونست!!!!!

شکیبا داشت به پشت سریش میرسوندو اونم نفهمید چی میگه منم به یاری شتافتم و به اون با انگشت گزینه 4 رو نشون دادم!!!!

بعد از اون روش باز شدو هزار تا سوال دیگه پرسید!! تو موازی بودن ولت سنج شک داشتم و از شکیبا پرسیدم و اون گفت درسته ولی خودش آمپر سنج زده بود از بی دقتی و من به دادش رسیدم!!!

نمیدونین تو سالن چه خبر بود!!! از هر طرف صدای یه نفر میومد که میگفت سوال فلان گزیه فلان!!

خدایی تقلب نکردم!!!!

آزمون تموم شد!! ساعت 11

با اینکه لای کتاب رو باز نکرده بودم و لی امید به اول شدن تو کلاس (که هیچی) تو شعبه (البته بدون وجود احسان) دارم.

بهمون پکیج های ترم جدید رو دادن!!!!

یه برگه خیلی خوووووب توش بوووود!!! رضایت نامه اردووووووو!!! .... شهریور!!!!! تاریخشو نمیگم!!!!

و یه خبر بد که شعبه شرق شده فقط پسرونه! غرب و شمال فقط دختر ها و مرکز دختر و پسر!!!

کم مونده که خیابون هارو هم زنونه و مردونه کنن!!!!

بعد از اون آقای آجورلو 5 دقیقه ای صحبت کردن و منم طبق معمول ضبط کردم!!!

با بچه ها رفتیم تو حیاط بزرگ دانشگاه و خداحافظی.

زنگ زدم به آژانس که من کارم تموم شده و لطف کنین بیاین.

ریحانه اسباب کشی دارن و به خاطر همین مامانش 12 میومد دنبالش.

ساعت 11:30 بود و منو ریحانه تصمیم گرفتیم به خاطر وقت گذرونی بریم دورو بر دانشگاه ولگردی!! :D

ساعت شد 12 و آژنس زنگ زد من دم در دانشگاهم منم گفتم باشه منم الان میام.

رفتمو یافتمش و سوار شدم. خدا حافظی از ریحانه. اونم شادو خندون که من زود تر نرفتم که اون مجبور شه یه ساعت تک و تنها اون دورو بر پرسه بزنه.

رسیدم خونه مامان بزرگم. حساب کردن پول خوشگل آژانس و ناهار!!!!!

فشار بابا بزرگمو گرفتم و لالا. تا اومدم بخوابم مامانم اس داد من دم درم در رو باز کن.

منم خواب آلود بلند شدمو درو گشودم. خواب از سرم پرید. (ساعت3)

مامانم و مامان بزرگم شروع کردن حرف زدن!! منم گوش دادن. تا ساعت 4

مبایل مامانم زنگ زد!! بابام بووووود!!! همیشه خدا بد موقع زنگ میزنه. منم از خدا خواسته از قصد خواب آلود بهش ج دادمو عصبانی گفتم چرا همیشه بد موقع زنگ میزنی همه خواب بودن!!!! اونم حرفشو زدو بدون خدا حافظی قطع کرد و منم پر رو جلوی مامان بزرگم بعد از قطع شدن گوش رومو کردم به گوشی و گفتم خدا حافظ و خوش حال از انجام موفقیت آمیز عصبانی کردن پدر!!

سپس دوباره خوابیدم!! حالا صدا کردن اعضای خانواده شروع شده بودکه بلند شو عصروووونه!!!!

بابا بزار بخوااابم صبح 5 بیدار شدم!!!! مگه گوش میشنید!!!!!

ساعت 6 بلند شدمو عصرونه و حوس بیرون کرده بودم به شدت مخصوصا با کفش جدید:D

به مائده اس دادم که بیا بریم دد!! اونم گفت مهمون داشتیم خستم!!

آخه یکی نی بگه دختر!!! مگه خونه جارو کردی؟ کوه کندی؟ یا پذیرایی کردی که خسته ای!!

خوبه سالی به یه بار اتاق جمع و جور نمیکنه!!! گفت بهم بزنگ حرف دارم

منم حوصله حر ف زدنم کجا بود! تا زه حرفای تکراری مائده!! ...، ...،...!! همش تکرارا!!!

الانم که درخدمت شما هستم!!!!

بچه ها لطفا برای بابا بزرگم دعا کنین!! فردا آنژیوگرافی داره. دعا کنین اتفاقی نیفتاده باشه!!! :( :)