خب یه نظر گذاشتم و خیلی چیز ها رو گفتم ولی باز موند دلم خواست یه پست بگذارم یکهو دلم برای خاطره هامون تنگ شد از اون روز هایی که ازشون فاصله گرفتیم ...

میخوام از اولش بگم اوایل تابستون پارسال من خیلی حوصله ام سر میرفت از آرمان)داداشم( پرسیدم این ها که سایت درست میکنن میشه منم یکی درست کنم گفت آره و من باورم نمیشد یک ندید بدید به تمام معنا به بلاگفا رفتم بلاگ زدم اسمش شاگرد دوم بود و توش چند تا مطلب نوشتم کلی ذوق زده به روژین خبر داده بودم که من یه بلاگ دارم و بعد مدتی تو اویل شهریور یهو به فکرمون رسید تو ی پرشین بلاگ یه بلاگ بزنیم و بگیم از دوستی 6ساله مون و خاطراتمون... بلاگ رو با چه هیجانی میزدیم و فرم رو پر میکردیم و یادم نمیره تو بالکن خونه ی مامان بزرگم بودم که روژین زنگ زد و گفت برامون یه نظر گذاشتن من شوق اون ذوق :بخون روژین چی گفته؟ اون برای پست روین که جملات زیبا بود نوشته بود خیلی قشنگه و یه گل همین ما رو دیوونه کرده بود حالا که فکر میکنم خیلی بچه بودم به سرعت به بلاگ لیدی سان رفتیم و اولین دوست مجازیمون که ندیده بودیمش به سرعت از زندگی هم دیگه خبر دار میشدیم روز ها از پی هم میگذشت  و ما کلی دوست مجازی دیگه داشتیم بهشون نگاه میکردیم که چه جوری پست میذارن و ما هم مثل اون ها حرف میزدیم و لوس بازی... شاید الان یه سری از علائمش رو در روژین ببینید  !! همه چی گذشت  نه خیلی سریع اا خیلی چیز ها شد چه مطالبی که کپی پیست نکردیم درش و چه پز هایی که به بقیه ندادیم! و احساس غرور داشتیم اما همه گذشت و فعلش گذشته شد .. حالا همونجور که بلاگ بزرگ شده ما هم باهاش بزرگ شدیم خبری از اون پست های لوس نیست و کپی پیستم به لطف روژین کمتر شده من سعی میکنم اتفاق های روز هامو بنویسم اما یه جوری که عمومی باشه روژین اون ها رو غمگین میبینه اگه اینجوریه پس زندگی من همش سیاهه اما نه خب باید قبول کرد که ما همه بزرگ شدیم و فرند استوری شد خط خطی های دو وروجک!

پ.ن: اینم منو روژینیم !! شبیه واقعا ها