بعد از ظهر کسل کننده;دراز کشیده بودم رو تخت  روز ام رو مرور میکردم که هیچ نکته ی مهمی نداشت منتظر گذشتن زمان بودم تا آفتاب بره و برم بیرون

خیره به دیوار و خالی از افکار صدای اس ام اس مجبورم میکنه بلند شم، متوجه میشم که تقریبا بیرون رفتن کنسل شده ، حال جواب دادن به اس ام اس را هم نداشتم  بر میگردم رو تخت و فکر میکنم این روز تا آخرش قراره نکته ای  نداشته باشه...

صدای آیفون:

صدای دختر جوون نشون میده که  بلافاصله به سوالش جواب بدم و بگم:

-          نه ،طبقه ی اول

با خودم تو دلم خوشحال میشم کسی اینوقت با ما کاری نداشت ،در حال گذاشتن گوشی که

یکدفعه دوباره منو صدا میکنه و میخواد گوشی را نگذارم ؛ منظورش را میفهمم ، در اوج بی میلی لباس میپوشم و با کیف کتاب های امانتی که یک صفحه اش رو کامل هم نخونده ام به دستش میدم ، با همون چهره ای بی لبخند و خنثی ام سعی میکنم در رو ببندم؛ میپرسه : کدوم هاش رو میخواهید بخرید و من انگار غافلگیر شده و یه کم خجالت اضافه میکنم: هیچ کدوم نمیذارم نگاه سنگینش رو چهره ام بمونه و میگم ممنون اولین پله به سمت طبقه ی بالا صدا میاد: کتاب چی میخونید؟تاریخی، مذهبی ، رمان..؟؟ برمیگردم و با خودم میگم نمیدونه خیلی وقته به خاطر پایان های لوس رمان ها دیگه خیلی کم کتاب میخونم اما خب یه لبخند میزنم و میگم گاهی رمان میخونم؛ اونم یه لبخند تحویلم میده و منو برمیگردونه ،

-یه دقه وایسا پس

 مجال نمیده صحبت میکنه

-الان کتاب میارم برات، البته این ها رو دیگر امانتی نمیدم ولی تخفیف میدم

 چند بار خواستم بگم نه من نیاز ندارم اما تو رودروایسی وایساده ام و با خودم در دعوا که چرا گاهی انقدر زبانم قفل میشه که بگم من کتاب نمیخوام...

 چشممام نگران میشه،

یه دفعه یه بغل رمان میده دستام همشون قطر دار

با بی میلی و به حالت وانمود کردن برگ میزنم کتاب ها رو

و اون هم تند تند شروع به تبلیغ که این خوبه اینمپرفروش ترین ه و اینم ارزونه بین حرفاش چشمم یه کتاب رو میگیره

یک دفع احساس میکنم باید بخونمش نه خلاصه ای داره که بفهمم درباره ی چیه و نه چیز دیگری اما جلدش و عکسش میرسوند محتو رو یک دفعه فقط خواستم کتابو بخرم..! پله ها رو بالا میام پول رو برمیدارم و به خودم میخندم که در او بی میلی دارم کتاب میخرم.... کتابو میگیرم و شروع میکنه تبلیغ برای دوباره خریدن اگه دوستی و کسی صمیمی بود فقط میگفتم خفه شوووووو دیگه! اما خب یه نگاهی میکنم که میرسونه دیگه نیازی به کتابی نیست!

دوباره رو تختم بر میگردم ،این دفعه با یه هیجان و میفهمم روز ام تا آخرش بی نکته نمیمونه ...شروع میکنم کتاب رو میخونم و میخونم گذر زمان رو متوجه نمیشم و داره کتاب به دلم میشینه!!!

پ.ن1: برای روژین عزیز: من دیگه فکر نمیکنم این پستم غمگین باشه !!

پ.ن2: نکته این عکس اینه که خیلی وقته عکس نیست تو بلاگ و همه چی مثل امروز بعد از ظهر کسل کننده بود!

پ.ن3: نکته خوب کتاب شعری از حافظ ه که چند بار تکرار شده و من خیلی لذت بردم :

وصال او ز عمر جاودان به

خداوندا مرا آن ده که آن به