چه بارونی بود!!! با صدای سنتور استاد زیباتر هم شده بود!!

نعمتی که خدا از آسمون برامون فرستاد!! ایا هیچ کدوم از شمارفتین برای شکر گذاری 5 دقیقه زیر بارون وایسینو به آسمون نگاه کنین و بگین خداااااااااایا شکرت. شکرت از این همه نعمت!! آیا ترس از سرما خوردگی رو کنار گذاشتینو رفتین زیر بارون تا زیر نعمت الهی خیس شین؟ آیا هیچ کدومتون گفتین که خدایا رحمتتو قربون!! تو این گرمای تابستون بارونی فرستادی که تو سرمای سرما ی پاییز هم نمیومد!!

مثل اینکه آسمون خیلی دلش گرفته بود!! فکر کنم حسابی ازمون عصبانی بود! بهمون شکایت کرد! گفت که ای آدمی زااااد! چرا؟؟چراانقدر بی ملاحضه ای؟؟؟

حیف!! واقعا حیف که اون لحظه کلاس بودم وگرنه همچین میرفتم زیر بارون که موش آبکشیده بشم!!

گروه نوازی داشتیم و بعدشم من کلاس خصوصی خودمو داشتم. قبل از همه هم کلاس زبان کسل کننده رو داشتم . سر درد داشتم چه جوووووورم!!! هیچی از سنتور نفهمیدم فقط سرمو تکون میدادم به معنای فهمیمدن!!! در پنجره به دلیل گرمای قبلش باز بود!! وقتی بارون زد طرف راست من خیلی زیبا خیس شد!!! روی سنتور هم قطرات بارون بود!! سنتور خاکی حالا شده بود خیس!!! استاد داشت قطعه ای رو مینواخت! بسیار زیبا!! وقتی اون مشغول ساز زدنه حتی بمب هم متوقفش نمیکنه! واقعا سخت بود که تو اون لحظه آبرو رو حفظ کنم و به بارون اعتنایی نکنم!! وقتی پارت تموم شد سرشو بلند کردو گفت واااا!! چه خبره!! منم نفس راحت کشیدم که الان میتونم خیلی راحت به بارون فکر کنم و خودم زیر اون خیس خیس ببینم!!

نگران مامانم بودم!! خسته و کوفته میومد دنبال من و باید زیر بارون خیس میشد!! هرچند که خودم اصلا نگران خیس شدنم نبودم!! تا کلاسم تموم شد بارون هم وداع کرد!!!

هوا فوق العاده بود!! با اینکه تو اوج خستگی بودم ولی به خودم اجازه دادم که به مامانم بگم بریمو تو میدون هفت حوض بشینیمو یه چیزی بخوریم، با این حال که روزه نبودم ولی از گشنگی داشتم میمردم!!!!

رفتیم تو میدون هفت حوض نشستیم. بعد از بازسازیش خدایی خیلی خوشگل شده!! رفتیم کنار فواره ها نشستیم ، قطرات آب منظره رو زیبا تر کرد!! از گروه نوازی فیلم گرفته بودیم، خیلی قشنگ شده بود!! هرچند که سوتی ها کم نبود!!! به مامانم نشون دادم هر دو رو. 6،5 دقیقه طول کشید بعد گفتم بریم یه پیتزا بخریمو بیایم همین جا!!

رفتیم خریدیم. و کنار فواره نشستیم. بعد از مدت هاااااااا یه بار دیگه آرامش رو احساس کردم. بعد از حدودا یک سال دوباره به خدا پی بردم. احساسش کردم. احساس کردم بیشتر از قبل کنارمه!!!! خوب بود!!

وقتی داشتم از پله ها پایین میومدم طبق معمول لیز خوردمو تقریبا پاهام تا جایی که جا داشتن جلوی ملت باز شدن(چه آبرو ریزی ای) منم بی اعتنا گفتم وااااای چه قدر بلند بود!!(خدایی هم بلند بود. حدود 70،80 سانت بود) بعد بی اعتنا به راهمون ادامه دادیم!! انقدر اینجوری خوردم زمین که دیگه خوب میدونم چه جوری خودمو جمعو جور کنم!!!

پ.ن1: آخر شهریوووور دوتا اتفاق خوب میوفته!! یک: کنسرتم دو:اردوی نخبههه!!! دوباره با بچه ها میریم آتیش میسووووووزونیم!!

پ.ن2: بابا بزرگم دیروز صبح سکته قلبی کرد(کامل!!) الانم بیمارستانه!! نمیدونین چه قدر اشک ریختمو دعا کردم براش!! (پیش خودمون بمونه هاااا!!) براش دعا کنین!! :)

پ.ن3: همتونو دوست دارم!! ممنون که سرزدین!!

پ.ن4: به امر مائده خانوم دیگه کپی پیست نمیکنم(البته قول نمیدم)!! جناب عالی و داداششون و یه نفر دیگه که بماند کیه از کپی پیست تو وب بدشون میاد!! میگه هر کی خواست میره تو گوگل سرچ میکنه متن زیبا(که اصلااااااااااا پیدا نمیشه، خودتونو سبک نکنین و سرچ نکنین چون بنده بسیار انجام دادم و بی نتیجه)

پ.ن4: واسه امروز مطلب بسته!!! فعلا خداحاااااافز (ظ) !!!!:دی