شاید این تخت ه خیالات ه که من روش ام و دارم این ور و اونور میرم؛ اما به من قصه ی باور را تازه یاد دادن باید شاگرد خوبی باشم .من باور میکنم، حتی اگه روی عقلم یک خط پر رنگ قرمز بکشم ؛ باور میکنم وایمان میارم بهش ...

من قراره خوش بین باشم من مثبت ها رو میبینم و افکار منفی ازم دور اند، شاید باید واقع بین باشم  وببینم که دورم پر از خط تیره هایی که مفهوم منفی رو میرسون اما من اونا رو مثبت میبینم و بهشون تلقین میکنم تا مثبت بشن!!

اتفاقای زندگی همینجوری میوفتن همه مون توزندگیامون معجزه های کوچیک  داریم (اینو رد نکنین) همه یه روز هایی یه اتفاقایی میوفته که دور از عقل ه برامون،

یه قانون مهم که خودم وضع میکنم:برای پیش اومدن این اتفاق ها قرار نیست کار خاصی صورت بگیره

و طبق یه قانون خاص : من نباید دنبال ه این اتفاقه باشم ،اتفاقه دنبال من ه!

و طبق یه گفته مهم: گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی! پس سعی میکنم صبر کنم با اینکه در بی تاب ترین شرایطم!!