باز باران
با ترانه
با گهرهای فراوان
میخورد بر بام خانه.
من به پشت شیشه تنها
ایستاده
در گذرها
رودها راه اوفتاده.
یادم آرد روز باران:
گردش یک روز دیرین
خوب وشیرین
توی جنگل های گیلان:
کودکی دهساله بودم
شاد و خرم
نرم ونازک
چست وچابک.
رودخانه
با دو صد زیبا ترانه
زیر پاهای درختان
چرخ می زد چرخ می زد همچو مستان.
با دو پای کودکانه
میدویدم همچو آهو
می پریدم از سر جو
دور میگشتم ز خانه.
اندک اندک رفته رفته ابر ها گشتند چیره
آسمان گردید تیره
بسته شد رخساره خورشید رخشان
ریخت باران ریخت باران.
بس گوارا بود باران.
به!چه زیبا بود باران!
میشنیدم اندرین گوهر فشانی
رازهای جاودانی.پند های آسمانی:
"بشنو از من. کودک من!
پیش چشم مرد فردا
زندگانی_خواه تیره خواه روشن_
هست زیبا هست زیبا هست زیبا."