امروز تلافی شد! تلافی دیروز که خیلی حالم بد بود!!

صبح رفتم مدرسه راهنمایی ام (ندای آزادی).

رفتم که پروندمو بگیرم!! دلم خیلی گرفت!!! دلم واسه شیطنت هامون تنگ میشه!!!

چه روزایی خوبی بودن!! ولی روزای بدم داشتم!! ولی دیگه نمیخوام اون روزا رو به یاد بیارم!!

چهره تمام دوستام اومد جلو چشمم!! تو حیاط چه کار هایی که نمیکردیم!!! همش میگفتن کلاس 1/3 ساکت!! حدود 10 تا بستنی میخریدیم و میشستیم دور هم و میخوردیم!!

میزدیم و میرقصیدیم!!!(عطیه خانوم دیدی رقص رو درست نوشتم!!)

سر کلاس معلمارو اذیت میکردیم!!! خیلی حال میداد!!!

خلاصه کلی خاطره خوب و بد یادم اومد!!

نزدیک نیم ساعت طول کشید که پروندمو درست کنه! خیلی رفتارش عوض شده بود!! باهام خیلی مهربون بود ولی اول زیاد محل نداد!! دلم گرفت!! گفتم خب میخوام مدرسم رو عوض کنم جرم که نمیکنم!! آخه دوسش داشتم!! دوست نداشتم آخرین باری که میبینمش ازش خاطره بد داشته باشم!!!

بعد که داشت پرونده میداد دیدم نه!! زیاد تغییر نکرده!!! خوشحال شدم!!! باروی خوش خدافظی کردیمو رفتیم سوار آژانس شدیم! رفتیم اختیاریه. فرزانگان3.

اونجا خیلی کارمون طول کشید!! ده فرم دادن که پر کنیم. همشون هم یه چیز میخواست فقط تنها فرقی که داشت شکل فرمه بود و انداز فونتش!!!!!!

خلاصه کارای اونجا رو که تموم کردیم. فهمیدیم که کلاس تابستونی واسه اولا ندارن و بعدش من گفتم یا کلاسای سلام رو ادامه بدم یا برم نخبه. به خانوم نیازی پشتیبان شعبمون زنگ زدم!! اونم گفت بیام نخبـــــــــــــــــــه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

از خوشحالی داشتم بال در میاوردم!!! انقدر که از نخبه برگشتن خوشحال شدم از تیزهوشان قبول شدن خوشحال نشدم!!!!

خداجون ممنون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

برمیگردم جایی که خیلی دوسش دارم!!! پیش خاطرات خووووب!!!!!!!! پیش خوشحالی ها!!!!!!!!!!!!! چه خاطرات خوبی داشتم با استادا!!! یادش بخیر!! دلم خیلی براشون تنگ شده بود!! آقای دهباشی(که سارا دل خوشی ازش نداره!!) آقای معمار!!( که خدایی اعتراف میکنم که خیلی اذیتشون کردیم!!) آقای کریمی!! (که این اواخر داشت کلاساش کسل کننده میشد!! ولی خوش میگذشت!!) و خانوم نیازی که چه قدر آتیش میسوزوندیم!! ولی سر درس هم خیلی سخت گیر بودو من ازش میترسیدم!!!

خیلی خوشحالم!! فردا میرم!!! آخ جوووووووووووووووووووووووووووووون!!!!!!!!!!! دلم خیلی تنگ شده بود واسه نخبه!!!!!

خب دیگه!!!!!! از ابراز احساسات بیام بیرون!!

بعدش رفتیم ونک. مدرسه سلام! ساعت 10:30 زنگ تفریحه. منم خدا خدامیکردم که زنگ تفریح برسیم که از دوستام که تازه پیدا کرده بودم خدافظی کنم و خبر نخبه برگشتنم رو به عطی و فازی بدم!!!

دقیقا ساعت 10:30 رسیدیم!!! بعد منم اجازه گرفتم و رفتم بالا که بچه هارو ببینم!! خانومه شکه شده بود!! گفت مگه به این زودی دوست هم پیدا کرده؟؟؟؟؟؟؟؟؟

رفتم سه تا از دوستام رو که تازه باهاشون دوست شده بودم رو دیدم و ازشون خدافظی کردم. بعدش تو سالن دنبال عطی و فازی میگشتم!! ولی یافت نشدن!! میدونستم کجاباید پیداشون کنم. رفتم پایین. اونجا دیدمشون. وقتی عطی شنید که برمیگردم نخبه حرصش درومده بودو میخواست منو حسابی کتک بزنه!! ولی چون مامانم اونجا بود آبرو ریزی نکرد!!! اونم گفت حسابی به استادا سلام برسون و (آقای معمار شما این قسمت رو نخونین!!) بوسشون کن!! منم گفتم باشه حتما!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!خنده

تصمیم گرفتیم بریم خونه مامان بزرگم و ناهار تلپ شیم!!نیشخند(کار همیشگی)

دبستانم یه کوچه از کوچه مامان بزرگم اینا پایین تره. از اون کوچه که رد میشدیم دیدم بازه. آژانس رو وایسوندمو اونجا پیاده شدم!! از دیدن معاونمون خانوم قراخانلو خیلی خوشحال شده بودم!! یک عالمه باهم حرف زدیم و منم دونفر رو واسشون ثبت نام کردم!! اخه از صبح داشت مینوشت و دستش خیلی درد میکرد!! منم یه ساعت اونجا نشستم و حسابی خوش گذشتوندم!!! یک عالمه ثبت نامی داشتن!!!

خانوم قراخانلو خیلی خسته بود!! اصلا حوصله جواب دادن هم نداشت!!!!!استرس

بعد رفتم خونه مامان بزرگم. بعدشم ناهار خوردم بعدشم خوابیدم بعدشم بلند شدم بعدشم عصرونه خوردم بعدشم حاضر شدم که بیایم خونه. و سر راه بریم آرایشگاه که مو هامو کوتاه کنم و لی هر دوتا آرایشگاهی که رفتیم تعطیل بود. بعدشم رسیدم خونه بعدشم اومدم نت!!!

خیلی خوشحالم که فردا میرم نخبه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!