خدایا!! کمکم کن!! میگن بنده هاتو دوست داری! پس کمکم کن!! دیگه چه قدر داد بزنم؟ چه قدر گریه کنم؟ چه قدر زجه بزنم؟؟؟ فقط بگو! بگو تا کی باید این بد بختی هارو تحمل کنم؟؟

کو اون عشقی که تو خانوادمون بود!!

کو اون زمان که از کنار هم بودن لذت میبردیم نه مثل الان زجر میکشیم!!

کو زمانی که مامان خورشید  بود و بابا ماه!!

کو زمانی که زندگیم پر از شادی بود!

کو زمانی که خونه از شادی برق میزد؟؟

کو زمانی که روژین کسی بود که بقیه رو میخندوند!!!!

کو زمانی که روژین همیشه همدرد بقیه بود!! حالا یه نفرو میخواد که باهاش همدردی کنه!!

یه روز داشتم با دوستم درد دل میکردم!! گفت روژین! تو خیلی عوض شدی!! تو کسی بودی که همه کلاس باهات حال میکردن ولی الان برج زهر ماری!!!!

واقعا یه نفر چه قدر تحمل داره؟؟؟ دیگه تا کی میتونم این راز لعنتی رو تو خودم نگه دارم؟؟

به هر دری زدم که کمکم کنن نتونستم!! نه معلمم نه خالم نه دوستم!!!

خدایا!!! کمکشون کن!!! یا این زندگی رو تموم کن یا درستش کن!!!

دوست ندارم مثل دبیرستانی های دیگه تو این سن افسرده باشم!! دوست دارم همون روژینی باشم که همه میشناسن!! روژینی که همیشه شاد بود!!! روژینی که به خاطر شاد بودن تظاهر نمیکرد!!!

چه جوری؟؟؟

برام دعا کنین!!!