مدرسم شروع شده...!!!!!!!!!!


سلام!!! خیلی وقت بود که نیومده بودم وب واسه مدرسه!!! 11 تیر اولین روز مدرسه بود!!! خیلی هیجان زده بودمو شبش اصلا نخوابیدم!! فقط دوساعت خوابیدم!! شب پیششم با مائده حرف زدم!! اونم حسابی بهم خندیدو گفت که بابا تازه تابستون شروع شده...!! گفتم واسه من از اول امتحانای ترم شروع شده بود!! آخه تو امتحان ترما اصلا درس نخوندمو معدلم 20 شد!! آخه تو سال انقدر خونده بودم که دیگه حتی از شکل کتابامونم بدم میومد!! و اینکه من بی کار نمیتونم تو خونه بشینم!!! ترجیح میدم مدرسه برم تا اینکه تو خونه پشه بپرونم!!! روز اول 45 دقیقه زود رسیدیم!! آخه دوره و به خاطر ترس از ترافیک مجبور شدیم زود حرکت کنیم. یه کم تو پارک نزدیک مدرسه قدم زدیم. رفتم نشستم سر کلاس. هیچ کس نیومده بود. اسم بچه های کلاس رو نگاه کردم نه عطیه نه فائزه تو کلاس من نبودن!!! خیلی حالم گرفته شد!! بعد یه دختره اومدو بغل من نشستو باهم دوست شدیم! اول کلاس خالی بود ولی بعد تا خر خره پر شد!!! 40 نفـــــــــــر!!! تا حالا تو چنین کلاس پر جمعیتی نشسته بودم!! بعد که ریاضی درس داد به خودم گفتم که این بچه ها چه جوری قبول شدن وقتی ساده ترین مسئله هارو هم نمیتونن جواب بدن!!!! روز اول فیزیک هم داشتیم. به نظر معلم خیلی خوبی میاد!!!

در کل روز خوبی بود و ماهم سعی کردیم سوراخ سلمبه های مدرسه رو پیدا کنیم!!!

روز دوم تا از در وارد میشدی ناخن و جورابتو میدیدن!!! منم ناخنم بلند بلند بود!! و مجبور شدم که از ته کوتاهش کنم البته تو خونه!! جوراب هم میبایست بلند باشه. که مال من بود! زنگ آخر زبان داشتیم. منم تو بالا ترین لول بودمو فقط 4 نفر بودیم. به خاطر همین کلاس تشکیل نشد . گفتن باید بیشتر بشیم تا واسمون کلاس بزارن!! رفتیم سر یه کلاس دیگه نشستیم!!

دیروز هم المپیاد فیزیک داشتیم و مطمئن شدم که بچه ها هیچی حالیشون نیست!! یه مسئله رو بیش از هزار بار توضیح داد!!!!!! من بار سوم - چهارم فهمیدم ولی کلاس هم که تموم شده بود بچه هنگ کرده بودن!! کاری نداشت که!! فقط 4 تا دونه ضرب بود دیگه!!!! این بار زنگ آخر کلاس فرهنگی داشتیم. که خودمون انتخاب کرده بودیم که چه کلاسی بریم. منم رباتیک رفتم. اهم رو درس داد. و جمع کردن مقاومت ها ( مگاومت ها!! معلمه این جوری میگفت!! نمیدونم چه جوری جلو خودمو گرفتم که نخندم!! شاید واسه اینکه شبیه یکی بود که خیلی دوسش داشتم!! زن بوداااا!! فکر بد نکنین!!!) بچه ها این یکی رو هم به زور فهمیدن!!! نا سلامتی مدرسه سلام قبول شدنو از فیزیک هیچی بارشون نیست!! خدا به خیر کنه!!!!!!!!!

امروزم رفتیم استخر!! چه استخری بود!! تا حالا استخر به این بزرگی ندیده بودم!! نای راه رفتن نداشتم!! انقدر که داشت یادم میرفت گوشیمو از مدرسه بگیرم!!!!!!!! از تاکسی پیاده شدمو بدو بدو رفتم مدرسه!

راستی یادم رفت که بگم خیلی از ناظماش میترسم!! چشم تو چشمشون که میشم تا مغز استخونم میلرزه!! بد اخلاق نیست ولی چهرش خیلی جدیه!!

راستی یه چیز خنده دار!!! اومدن سر کلاسو بهمون گفتن که تو راه رو نمیتونیم با دبیرای مردمون حرف بزنیم!! من داشتم میترکیدم از خنده!!!!!!!!! راست هم میگفتن! آخه اگه اداره بفهمه که دبیر مرد داریم دیگه هیچی!!!

ولی کلی با عطیه و فائزه مسخرشون کردیم!!! جالب اینجاست که من تو کلاس دانش 1 ام و عطیه دانش 2 و فائزه دانش 3!!! هیچ کدوممون باهم نیستیم! یه خوبی ای که داره اینه که خبر از کلاسای دیگه داریم!!! و کمتر سر کلاس شیطونی میکنیم!!

امروز واسه استخر رفتن چه اتفاقایی که نیفتاد!! عطیه اگه دوست داشت مینویسم تو وب. اول باید رضایت بده!!!

راستی!! مدرسه چادریه!!! منم اصلا عرضه راه رفتن با چادرو ندارم!! چون تنها میایم ترجیح میدم چادر سرم باشه البته با اون مانتو مدرسه کسی کاری به کارمون نداره ولی هر چی هست - چادر خیلی قشنگ تر از اون مانتو ی بد رنگه!! دیروز تا دوم چادر سرم بود و تا زانوم خاکی شده بود!!! خب چی کار کنم!! تا حالا اصلا چادر سرم نزاشتم!!! به خاطر همین تصمیم گرفتم که دیگه توراه چادر نزارم چون این جوری سنگین ترم!!!

دیگه بسه چون چیزی یادم نمیاد!!!