چه قدر دوشنبه خوش گذشت!!لبخند


دوشنبه چه روز خوبی بود!! خیلی خوش گذشت!! میدونم الان سارا و عطیه زود تر از من در مورد دوشنبه نوشتن!!!

از ذوقم از ساعت 4 صبح بیدار بودم. بعد ساعت 5:30 با بابام  دفتر فاطمی رفتیم. اونجا همه رو دیدم . خیلی دلم واسشون تنگ شده بود. سارا که عین خل و دیوونه ها پرید بغلم!!! از شدتش سه متر پرت شدیم عقب!!!  دلم واسه خانوم نیازیان - سارا - عطیه- فائزه - ریحانه و آقای آجورلو مدیر اجراییمون خیلی تنگ شده بود. خوشحال بودم که روز خوبی در پیش دارم روزی که با کسایی ام که با تمام وجود دوستشون دارم...!!

رفتیم و سوار اتو بوس شدیم. سه تا اتوبوس بودیم که اتوبوسا پشت سر هم صف کشیده بودن و انقدر به جوب چسبونده بودن که به سختی رد شدیم!!! رفتیم سوار شدیم. همه بی بخار بودن و برخلاف تصور خانوم نیازی اتوبوس رو سر من و عطیه چرخید!! آخه من تو موسسه زیاد شیطونی نمیکنم!!! بعد هی منتظر فائزه بودیم ولی نیومد. بهش زنگ زدیمو اونم گفت تازه از خواب بیدار شده!!! ما ساعت 6 دم دفتر بودیم اونوقت خانوم ساعت 7 تازه بیدار شده بود!!! بعد خانوم نیازی بهش آدرس اردوگاهو دادو اونم اومد اونجا.  به قول عطیه اسپیکر های اتو بوسه به درد جرز دیوار میخورد!!!! ما که تقریبا عقب نشسته بودیم اصلا صداشو نمیشنیدیم!! بعد منو عطیه دست به کار شدیم- البته من زیاد اهل آهنگ نیستم و نتونستم خوب با عطی هم راهی کنم!!! ولی انقدر دست زدیم که دستای من تا مچ قرمز شده بودو دستای عطی ورم کرده بود. اتوبوسه خیلی خوب بود ولی بدرد حال کردن نمیخورد!! هیچ جا نمیشد روش زد غیر از شیشه!! که اونم صدا نمیداد!!! و دستای عطی هم روش اذیت میشد. بالا خره خانوم نیازی یه بشکه پیدا کردو روش زدن!! پارتی اتوبوسی گرفته بودیم!! ولی اونایی که جلو ی اتوبوس بودن خیلی بی بخار بودن!! حتی به خودشون زحمت نمیدادن که دست  بزنن!! بگذریم!!! بلخره رسیدیم به اردوگاه. اردوگاه خوبی بود!! بهمون خیلی خو ش گذشت!!! اول اتاقامون معلوم شد!! 6 شیطون موسسه باهم رفتیم تو یه اتاق. من- عطیه- سارا- فائزه- ریحانه و فاطمه. البته فاطمه اصلا شیطونی نمیکنه ولی خوب همراهی میکنه!!! بعد به دقیقه نکشید که اتاق شبیه آشغال دونی شد!! (از این که این لفظ رو استفاده کردم ببخشید! کلمه دیگه ای پیدا نکردم!!) تو اتاق کلی خل خلی کردیم!!! بعد پشتیبانا که خودشون بیشتر از ما اهل حال بودن اومدن صدامون کردن که گروه بندی شیم. گروها این جوری بود: دبستان - راهنمایی و دبیرستان. نمیدونستیم که جزو راهنمایی حساب میشیم یا دبیرستان!! چون خانوم بیرامی پشتیبان غرب با راهنمایی ها بود ترجیح دادیم بریم اونجا. یکم وسطی و یکم والیبال بازی کردیم. بعد 6 تایی رفتیم پارک!! اصلا فکر نمیکردم که خانوم نیازی این جوری باشه!! خیلی باحاله!! رفتیم با خانوم نیازی چرخو فلک بازی کردیم. هممون جیــــــــــغ میکشیدیم!! حالمون داشت به هم میخورد!! اگه کنارش دسته نداشت هممون پخش زمین میشدیم!! بعد بازم بازی کردیمو رفتیم اتاق. تو اتاق برای رو تختی پارچه های سفید بود. (آقای معمار لطفا این قسمتو نخونین من خجالت میکشم!!!) من رفتم لای پارچه سفید!! بعد بچه ها پارچه رو دور من کشیدن و گفتن لا اله الله!!!! ترکیده بودیم از خنده!!! ریحانه هم داشت فیلم میگرفت!!!! منم ترکیده بودم از خنده بچه ها بلندم کرده بودنو منم میترسیدم که الان پارچه پاره شه منم پرت میشم پایین!!! نمیتونم اون لحظه رو توصیف کنم!! هیچ وقت اون جوری نخندیده بودم!!!!

صدامون کردن که بریم سالن همایش!! که بزنیم و برقصیم!! خانوم ایمانی اومد در زد ( قراره پشتیبای شمال شه) ما هم طبق معمول آخری بودیم!! ازمون قول گرفت که بترکونیم ما هم گفتیم حتما!! چه مجری پر رویی بود!!! ما هم از اون دور تا تونستیم تیکه بارونش کردیم!! در مورد این قسمت عطیه مفصل توضیح داده.

برگشتیم رفتیم ناهار!!! گند زدیم به میزمون!!! حالمون داشت بهم میخورد!!!

بعد رفتیم اتاق. یه کم حرف زدیم و بعد من سرم و از در بیرون کردم که ببینم چه خبره. دیدم آقای آجورلو نشستن و بچه ها کنارشون - اول به بچه ها گفتم که نگاه کنین!!‌آقای آجورلو نشسته و داره قصه میگه!!!!! بعد رفتم بیرون که دنبال عطیه و سارا بگردم!! رسیدم به جایی که آقای آجورلو نشسته بودن!! اول خواستم از اونجا رد شم و برم پارک دنبال عطیه. ولی انقدر آقای آجورلو قشنگ حرف میزنن که نتونستم رد شم!! به احترامی بود!! همون جا ایستادمو با اشتیاق به حرفاشون گوش کردم!! خیلی قشنگ حرف میزنه. آدم خیلی تحت تاثیر قرار میگیره. اونجا عطیه و سارا هم نشسته بودن. اون موقع بود که آرزو کرم که ای کاش این لحظه هیچ وقت تموم نشه!! یه لحظه ی خیلی قشنگ بود!! حرفای آقای آجور لو تموم شد ولی بچه ها ول کن نبودن!! یکی نبودبگه که بابا ولش کنین !! خسته شد!! بعد با بچه ها( 6 تایی) تصمیم گرفتیم بریم تیر اندازی!! البته قبلش رفتیم مقازه و بستنی خریدیمو اونجا برادر آقای رحیمی(مدیر عامل موسسه ) رو دیدیم. انگار سیبو از وسط نصف کردن!! کپ هم دیگن!! رفتیم تیراندازی. سارا با پرتاب اولین تیر جیغ کشیدو پخش زمین شد!! تفنگه خیلی سنگین بود!! به سختی تونستم بلندش کنم!! مرده هم کلی به تیر اندازیمون خندید!!! بعدش رفتیم جایی که همه مسئولا نشسته بودن!! اونجا نشستیم که حالا به دلیلی که حوصله توضیح ندارم- صندلیم جلوی اون همه آدم با شخصیت برگشت!!! میگم بد شانسم نگین نه!!! سارا و عطیه از خنده نمیدونستن چی کار کنن!! عطیه هم به جای اینکه نگران من باشه - نگران گوشیم بود که پرت شده بود رو زمین!!!

بعدشو دیگه زیاد یادم نیست!! چند دقیقه آخر بود که همه با ناراحتی جمع شدیم- که چندتا عکس بگیریم. خیلی ناراحت بودیم. تو چشمای هممون اشک حلقه زده بود. نه به خاطر اینکه اردو تموم شده به خاطر اینکه دیگه نمیتونیم بریم موسسه!! دلمون واسه اون روزا تنگ میشد!!! خیلی حس بدی بود!! 1000 تا عکس از اینو اون گرفتیم!!! عطیه نزدیک بودگریه کنه که نکرد!! هم اینکه مامانش نفهمه هم اینکه  تو اتوبوس خانوم نیازی و بچه ها ناراحت نشن!!! منم دلم خیلی گرفته بود!!

وقتی رسیدیم. آرزو میکردم که ای کاش مدرسه سلام قبول نشده بودیم که بتونیم بیایم موسسه! این آرزوی هممون بود!! دیشب هم گریه کردم!!! و به خودم قول دادم که حتی به خاطر جبران زحمات خانوم نیازی - آقای آجور لو و همه کسایی که برام زحمت کشیدن - باید یه فرد موفق شم!! دلم واسه صدای آقای آجورلو- دعواهای خانوم نیازی- اذیت هایی که استادامونو کردیم و خاطراتمون خیلی تنگ میشه!!!

نمیدونم چی بگم!!! خیلی ناراحتم!!! جدایی از اونا برام سخته!! بدون اونا میمیرم!! نه!! جسمم نه!! روحم!!! من شاید بعضی وقتا بی احساس باشم ولی به محیطم خیلی وابستم خیلی زیاد. و خیلی سخت میتونم فراموش کنم!! و به خاطر همین همیشه بیشتر ا زبقیه ضربه میخورم. دیگه درد و دل بسته!!! فقط باید بگم که دلم خیلی تنگه!! خیلی زیاد!!!