دفتر چه خاطراتم را ورق میزدم پر از خاطرات رنگارنگ از روز های من

گاه صفحاتی که خوشحالی را میتوانستماز دست خطم درک کنم!

و گاه صفحاتی که با مدادم سیاه بودند و حرف از غم میزدند

هر کدام را میخواندم دنیایی از تجربه آن روز

اما من بی هیچ اهمیتی به تجربه ها،ورق میزدم،ورق...

میخواندم و میخواندم  جالب این جا بود گاه روزهایی پیش آرزویی کرده بودم و با خود در التماس پروردگار خواستار برآورده شدنش بود

و در روز  بعد نوشته ها نشانگر برآورده شدن خواسته ام بود

اما من بی هیچ اعتنایی فراموش کرده بودم که این لطف او بود...

به راستی چه قدر فراموشکاریم....