مدرسه شاید کلمه ای چند بعدی

در تابستان:عزیزم دلم تنگه اون روز هاست با بچه ها...

در پاییز:چه دوستا و روز های قشنگیقلب

در زمستان: من تعطیلات عید میخوامناراحت

در بهار: لعنتی حالم ازت بهم میخوره کی تابستون میرسه!!

اما اون هایی که سال آخرین در یک مدرسه ای مثل منو روژین در این روز آخر یه حس عجیبی به و جود میاد حد اقل در من این حس هست احساس میکنم که مدرسه مثل یه دوسته وجودش مثل یه دوست میمونه و تو این لحظه های آخر دل کندن سخته باید همه روز هایی که با بچه ها خندیدیم و از خنده دل درد میگرفتیم و التماس میکردیم بهم که دیگه نگو! و احساس میکردیم از این بهتر نمیشه و چند لحظه بعد صدای معلم تو گوشت که فلانی بسه بیا پای تخته یا منفی گرفتیو... میگفتی از این مزخرف تر نمیشه!

نمیدونم هر چی بووود عالی بود و حالا دلم میخواد هنوز تو مدرسه بمونم پیش دوستام و یه روزایی به ترک دیوار بخندیم و یه روز هایی پشتمونو بهم کنیم همه رو دوووست دارم و نمیخوهم رها کنم سخته که همه خاطراتو یه جا تو مدرسه جا بذارم و همه رو به دست فراموشی بسپرم و برم یه جا سال جدیدی رو شروع کنم...گریه داره واقعا گریم میگیره

بقیه خاطراتمو تو ادامه مطلب بخونین...

 


وقتی اول که زنگ میخورد از این ور راهرو به سوی اونور راهرو جلوی در کلاس آتوسا(دوست صمیمی ام) رو پیش میگرفتم و دو تایی به راه پله زل میزدیم و وقتی شخص به خصوصی از پله ها میومد پایین در کمال آرامش وانمود میکردیم به طور اتفاقی اینجاییم و داریم صحبت میکنیم ولی چشمامون یه چیز دیگه میگفت! البته این به طور اتفاقی شاید کل سال بووود!!!!یاد اینکه چه قدر منو آتوسا نشستیم روی اون سکو معروف حیاط و اون میله که البته پرچم بالاش بود و ما اونو بقل میکردیم در مواقع کمبود محبت!!!(البته نه به خاطر پرچم!)و اینکه چه قدر خندیدیم رو اون سکو و وقتی ناراحت بودیم از نشستن رو اون سکو و حرف زدن با هم دیگه آروم میشدیم هنوز صدای خنده ها تو گوشمو و اینکه چه قدر دزدکی از اون سکو به یه پنجره ای نگاه میکردیم و کسی که اونجا بود را میپاییدیم!!!! و هر 2 ثانیه یه بار قربونش میرفتیم!فرشته و بهترین محل جای کلاس آتوسا بود که دقیقا رو به رو یک در اسرار آمیز بود!!!! و وقتی در باز میشد باید یکی قیافه ما رو میدید و یادم نمیره وقتی به در بسته میخوردیم هم زمان دست به کمر با اخم زل میزدیم تو چشمای همدیگه! و وقتی بریگشتیم سر کلاس از جو خارج نمیشدیم و یا بهتره بگم نمیشدم و سر علوم بعضی وقتا زل میزدم به زمین و اتفاقات زنگ تفریح و حرفامنو 40 بار تو مغزم دوره میکردم! تا میشنیدم میگفتن زنگه!!!

این بود پاره ای از خاطرات ما تو مدرسه

حالا اگه شما جای من بودید حاضر میشدید بگید آخیش راحت شدم

من این حرفو نمیزنم با اینکه از اطرافیانم تقریبا هیچ کس موافق نیستاما یاد این روزها هنوز لبخند رو لبام میاره