تنهایی؛

معنای این واژه را بلند ترین شاخه درخت خوب می فهمد

صبر‏‏‏

انتظار

تا به کی؟

به قدری به انتظارت خیره ماندم به در

که چشمانم باور نمیکرد

این تویی که نیامدی و مرا به انتظار گذاشتی

جای قدم هایت در چارچوب در خالی بود

تا فرشتگان بر جای پاهایت بوسه زنند

اما ذره ای از وجودت لمس نشد

که باری دیگر چشم در چشم یکدیگر بدوزیم

بی آن که سخنی بگوییم

من باری دیگر به وجد آیم از این که

  حتی برای لحظه ای به ذهنت خطور کردم

و شاید بر سرزمین دلت مسلط شده ام

اما حال..

نمیدانستم...

نمیدانستم مرا از کنج دلت بیرون میکنی

که حال نه در ذهنت جایی دارم و نه در

قلبت

دیگر حتی آن لبخند ها را از من دریغ کردی

خودت بهتر میدانی چه کردی...

گویی وانمود میکنی که این تو نیستی

این تو نیستی که این چنین کردی

 و روزی ناگهانی رفتی

آنقدر سریع اتفاق افتاد

که حتی نگذاشتی

بگویم

کجا؟

 اما من باز  به تو حق میدهم

با خود میگویم:

 تو نمیدانستی رد پایت از قلبم پاک ناشدنی ست...

پ.ن:اینم اولین قسمت عش ق نامه که خودم نوشتم منتظر نظرهاتوم...