چه زود گذشت.... .

همین موقع ها پارسال تو عید بود که مشغول تست های تیزهوشان بودیم!! ولی خودمونیم : پارسال که واسه قبولی تیزهوشان میخوندیم انقدر درس نخوندم که امسال خوندم!!!!( نه مسافرتی رفتیم نه گردشی! تازه ادبیاتمونم گفته خاطره یه گردش خانوادگیتون رو بنویسین!! گردشمون کجا بود که بنویسم!!!)

یادش به خیر، یه روز از صبح تا شب تو نخبه داشتیم درس میخوندیم!!

انگار همین دیروز بود که سارا بهم زنگ زد گفت مدرسه سلام قبول شده! منو عطیه هم از خوشحالی دق مرگ شدیم!!!

آخرین روز مدرسه و سال سوم راهنمایی و بازخواست از طرف مدیر... .

انگار همین دیروز بود که عطیه بهم زنگ زد گفت تیزهوشان قبول شدی منم زدم زیر گریه!!! نمیدونم چرا! فکر کنم از ناراحتی! آخه اون موقع به مدرسه سلام خیلی وابسته شده بودم ولی الان اسم سلام که میاد مو های بدنم سیخ میشه! خیلی سخت گیرن! سرباز خونست به خداااااا!!!!!!

خانوم نیازی زنگ زد بهم تبریک گفت!!! از اون بعید بود;)

سکته ی پدر بزرگم و جریاناتش...! میشه گفت سکته ی من...:|

خرداد و تابستون با بچه های نخبه رفتیم اردو (فشم) یکی از بهترین روز های من!!!

اولین روز مدرسه.... احساس غربت شدید! حس عقب بودن از بقیه! احساس تنهایی....

اولین نمره ریاضی:: 14!!!!!

اجتماعی:18!!!!

نمره هایی که تو عمرم نگرفته بودم و الان بهشون میخندم و میگم نمره باید متنوع باشه! احساس کم بودن... . بعضی وقتا هم احساس نبودن...!!!!

علاقم نسبت به ریاضی و فیزیک برگشت رفت رو زیست و شیمی و دوباره برگشت رو ریاضی و فیزیک!!!

با خودم نسبت به خیلی چیز هاکنار اومدم.... . سعی کردم طرز فکرم رو عوض کنم... .

و تا حدی تونستم... .

دعوت نخبه برای معرفی قبولی های تیزهوشان به تازه واردا... .

دومین کنسرتم...!

* روی هم رفته سال پر بار و خسته کننده ای بود! انتظار داشتم بهتر از این باشه. ولی راضی ایم به رضای خدا....

امسال رو نمیدونم چه جوری میشه...! ولی امیدوارم این جور که فکر میکنم نشـــه!!!

یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبر اللیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال....

پ.ن: بهم تبریک بگین! اولین پست کوتاهمه!!!!!!