از یکی دوماه پیش قرار بود بریم لواسان. اول برای اینکه از روز درسی گرفته نشه گفتن چهار شنبه و پنجشنبه. ولی ما گفتیم پنجشنبه المپیاد داریم و نمیخوایم کلاس المپیاد رو از دست بدیم. انداختنش شنبه و یکشنبه.
ادامه مطلب
 نویسنده : روژیـ ـ ـ ـن㋡ ㋡
 تاریخ : دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
 کلمات کلیدی :
از یکی دوماه پیش قرار بود بریم لواسان. اول برای اینکه از روز درسی گرفته نشه گفتن چهار شنبه و پنجشنبه. ولی ما گفتیم پنجشنبه المپیاد داریم و نمیخوایم کلاس المپیاد رو از دست بدیم. انداختنش شنبه و یکشنبه.
جمعه نمایشگاه بودم و وقتی اومدم خونه خسته و کوفته بودم. شنبه هم امتحان شیمی و ریاضی داشتیم و منم لای کتاب هارو باز نکردم.
شیمی که نگرفت و ریاضی هم طبق معمول به خاطر بی دقتی گند زدم! درس هم که نخونده بودم، سرعتم برای حل مسائلش سخت بود! غر نمیزنم (خود معلممون هم میگه) همیشه سخت ترین سوالات برای امتحانه! من دیگه برای امتحانای ریاضی سوالای معمولی رو خیلی کم مخونم چون میدونم یک درصد هم از اون ها نمیاد!!!
صبح موقع سوار شدن سرویس، آقای راننده ی عزیزمون گفت که صندوق جا نداره و چمدون من رو تو ماشین جا نداد و ککش هم نگزید که من نمیتونم چمدون ببرم به خاطر همین پدر بنده با وجود کارهای زیادش مجبور شد اول چمدونم رو بیاره مدرسه بعد بره سر کار!
2:30 مدرسه تموم شد و ماهم ساعت 3 حرکت کردیم به سمت لواسان.
تو مینی بوس، کمبود آهنگ به شدت حس میشد. سروناز شروع کرد به خوندن و ماهم همراهی میکردیم ولی بچه های دیگه بی بخار تر از اونی بودن که همراهی کنن.
بچه ها اسپیکر آورده بودن ولی اهنگ هاشون خارجی بود و به قول معلم دینی باهاشون مانوس نبودیم!
راستی یادم رفت که بگم ناظممون و معلم پرورشی و معلم ورزشمون باهامون اومده بودن و متاسفانه معلم پرورشیمون با مینی بوس ما اومد و از اول تا آخر قر قر کرد!!! بر خلاف معلم ورزشمون که کل اردو یک بار هم که قر نزد هیچ کلی هم همکاری کرد! برخلاف اخلاق سر کلاسش!!!
راننده که دید در به در دنبال آهنگیم خودش اهنگ گذاشت اما اهنگ اون هم داغون بود!!!
ساعت 4 رسیدیم اردوگاه امام خمینی. اردوگاه که چه عرض کنم! جنگل بود!
خیـــــلی سرسبز بود و منظره های عااالی ای داشت. بچه ها بهش میگفتن ماسوله!
توی کوه بود. اولش گم کردن که باید برن بالای کوه یا پایینش. من هم از این فرصت استفاده کردم و حسابی از اطرافم لذت بردم. شقایق های قرمز وحشی بین سرسبزی علفها جلوه قشنگی به محیط داده بودن. من که واااقعا لذت بردم. یه کلاغ هم تنها داشت تو آسمون پرواز میکرد! کاملا رویایی بود! حد اقل برای من! یاد حرف آقای آجورلو افتادم که روز اردو ی فشم گفت : هیچ کدوم از شما سرتون رو بردین بالا تا به برگ این درختها نگاه کنین؟؟؟
ساعت 4:15 وارد خوابگاه شدیم. دوتا اتاق بود. یکی 32 نفره و یکی 42 نفره. ما کلا رو ی هم رفته حدود 45،46 نفر بودیم. کلاس 101 رفتیم تو 42 نفره هه که حدودا 15 نفر بودیم + سه تا مراقب = 18 نفر
و کلاس 102 رفتن 32 نفره بدون هیچ مراقبی.
به محض رسیدن و معلوم شدن جاهامون مارو بردن تیر اندازی [اکثر بچه ها روی طبقه ی دوم تخت خوابیدن]
تیر اندازی با اصلحه بود و از 5تا تیر من هیچ کدومش به هدف نخورد طبق معمول!!!
بعد از اون رفتیم تو محیط و از منظره استفاده کردیم و کلی عکس های هنری گرفتیم.
بعد مارو گوش دراز فرض کردن و مارو بردن سالن ورزشی که بازی کنیم. قصدشون تخلیه انرژی ما و سرگرم شدنمون و اینا بود!
وقتی وارد میشدیم میز تنیس بود و آبخوری. دوباره یه در داشت که وارد زمین والیبال میشد و با یه تور از زمین فوتبال جدا شده بود. روی دیوار ها هم عکس های رشته های ورزشی رو کشیده بودن.
مانتو هامون رو دراوردیم و شروع کردیم به فوتبال بازی کردن. کلاس 101 باهم و 102 هم باهم.
بیشتر به وحشی بازی شباهت داشت ولی خیلی خوش گذشت!!! وقتی توپ کنار دیوار گیر میکرد همه میریختن سر توپ فلک زده و سعی میکردن توپ رو بگیرن.
تو بازی ما تکروی نقشی نداشت! همبستگی جالبی بود و لذت بردم. دوساعتی در حال بازی بودیم.نیم ساعت ،45 دقیقه بچه ها داشتن والیبال بازی میکردن و منم چون والیبال بلد نبودم کنار دیوار نشسته بودم و نقش مشوق داشتم.
تصمیم گرفتم برم اینترنت با گوشیم ولی اونجا اصلااااااا خط نمیداد و اگر هم میداد 5 دقیقه طول میکشید که یه صفحه باز کنه!!!
بیخیال نت شدم.
مامانم زنگ زد وباهم حرف زدیم.
بعدش هم مانتو هامون رو پوشیدیم و رفتیم به سمت خوابگاه.
عرق خااالص بودیم:D
تو خوابگاه همه لباسهاشون رو عوض کردن ولی بوی مطبوع پا همه جا پخش بود!
حدود ساعت 7 بود که رفته بودیم خوابگاه.
ساعت 9:30 شام حاضر بود. قبلش با گلناز رفته بودم تو حیاط برای قدم زدن. هوا تاریک تاریک بود و نمیشد چیزی دید ولی از بالا همه شهر معلوم بود. گلناز دستش رو انداخت دور کمرم و راه رفتیم. زنگ زد به زن دایی هاش تا روز مادر رو بهشون تبریک بگه. منم به همه مامان هایی که میشناختم یه اس ام اس فرستادم. اکثرشون معلم هام بودن و ساعت 9:30 و زیاد زنگ زدن بهشون رو نمیپسندیدم.
خانوم اکبرزاده (معاون) اومد گفت برید شام. خودش خیلی خسته بود. روی لبه ی باغچه نشسته بود. گفت شما برین منم بعدا میام. دستم رو به سمتش دراز کردم گفتم بلند شین:)
گفت خیلی خستم دو دقیقه دیگه میام. لبخند زدم و گفتم باهشه:)
رفتیم تو سالن غذا. باید خودمون میرفتیم شام رو برداریم. ظرف غذا + ماست + قاشق و چنگال + نون + نوشابه
با دیدن نون فهمیدم غذا جوجه ی خالیه!! من عادت ندارم غذا رو با نون بخورم و باید به خوردن جوجه بدون پلو راضی میشدم. هیچ وقت توی سفر به این چیزها قر نمیزنم. همونش هم صفا داشت!!!
توی جوجه سیخ چوبی بود که من آی کیو بالا اول فکر کردم استخونه!!! همگی از قانون جنگل پیروی کردیم و نصف غذا رو با دست خوردیم. جوجش خوب بود:)
******
با چادر مهدیه تخت های خودمون رو از مراقب ها جدا کردم و بچه ها آهنگ گذاشتن و شروع به رقصیدن کردیم.
اون وری ها (102 ها) چراغ رو خاموش کرده بودن و پارتی راه انداخته بودن.
ما هم همین کار رو کردیم ولی هی معلما چراغ رو روشن میکردن و هی ما خاموش!!!
اول تسلیم شدن ولی بعد باز استبدادشون گل کرد و روشن کردن، البته من به اونا حق میدادم! وقتی چراغ خاموش میشد هیچیییی رو نمیشد دید و ما چراغ قوه مبایل رو میزاشتیم رو چشمک زن و میشد خود خود پارتی! اما اونا نمیتونستم همدیگه رو ببین و میدونین که ! وقتی زنها به هم میفتن تنها کاری که میکنن حرف زدنه! البته مردها هم همینن ولی شدتش کمتره! و وقتی موقع حرف زدن کسی رو نبینی نمیتونی خوب حرف بزنی :D
چراغ هارو روشن کردن: اول تصمیم گرفتیم پتو هارو از دوسر تخت ها به هم وصل کنیم تا تاریک شه ولی دوتا مشکل بود: 1. بعضی پتوها کوتاه بودن. 2. ارتفاع تخت ها کمتر از قد ما بود!
بیخیالش شدیم.
یه سری ها در حال بزن و برقص بودن و ماهم در حال پاستور بازی کردن: سلام بی بی، بلف و ... . کلی هم به هم دیگه سر بازی بلف میخندیدیم!!! چون تعدادمون خیلی زیاد بود دو دست پاستور داشتیم. یعنی به جای 52 تا 104 تا ورق بود!!!:D
ساعت 11 خاموشی دادن!
ما هم با نور مبایل در حال بازی بودیم!
رفتیم تو اتاق 102. اونا یه پنجره باز روبه بیرون داشتن. معلم ها خواب بودن ما هم از پنجره با آستین کوتاه که هممون تنمون بود پریدیم بیرون:D هوا سرد بود! چند دقیقه که نشستم سردم شد و رفتم کت برداشتم. همه نشستیم لبه ی اونجا. جایی که بودیم طبقه سوم بود و میشه گفت مثل پاسیو بود و مثل لبه ی پشت بوم. یه میله هم روی این لبه بود که مانع افتادن ما میشد. ماهم پامون رو از زیرش رد کردیم و نشستیم. همه کفش هامون رو دراوردیم که نیفته پایین. به هم چسبیده بودیم که گرممون شه! حدود 10 تا کنار هم بودیم. بچه ها شروع کردن به آهنگ تایتانیک خوندن و وسطاش که حفظ نبودن گیر میکردن!
از پایین صداهای عجیب غریبی میومد. یه سری کارایی داشتن میکردن. ترق توروق، ترق توروق!
بعد از یه مدت دیدیم یکی اون پایین یه چراغی دستشه و داره میاد بالا. البته نمیومد بالا ما تو اون تاریکی که همدیگه رو هم نمیتونستیم ببینم فکر کردیم کسی داره میاد به سمتمون. همه پریدیم تو پنجره. البته مطمئن بودم که به سمت ما نمیاد ولی قصد داشتم برم تو. ولی وحشت بنده زمانی شد که دیدم دونفر واقعا دارن از پله میان بالا!!!!!!!
بعد که نزدیک تر شدن بچه های خودمون بودن و زدم زیر خنده! وضعیت داشتیم اون لحظه!!!
رفتیم تو اتاق خودمون. بچه ها هی بلند بلند حرف میزدن و منم هی میگفتم ساااااااکتتتتت! اون بنده خدا ها خوااابن! گناه دارن، خستن!
حدود 1 بود: نشسته بودیم رو تخت و حرف میزدیم.
گلناز ساعت 11 خوابید!
منم خواب و بیدار بودم. گفتم من رفتم بخوابم. حدودا 2 بود. نه! 1:30
بعد از رفتن من بقیه هم اومدن. همه بیدار بودیم ولی خواب بودیم! ینی تو رخته خواب بودیم ولی تاحدودی بیدار!
زنگ گوشیم رو خاموش نکردم که صبح زود بیدار باشم.
_______________________روز دوم _____________________
طبق معمول همیشه ساعت 5:15 زنگ زد. همراه من گوشی همتی (پرورشی) هم زنگ زد.
ساعت 6 گوشی کس دیگه ای زنگ زد. و همین طور 7 و 7:10. هر بار گوشی از زنگ میزد من ساعت رو نگاه میکردم.
دیگه داشتم از صدا ها روااانی میشدم!
گلناز هم هی روی تخت زیری من تکون میخورد ودوبرابر تکون اون بالا تکون میخورد!!!!!
منم که میومدم تکون بخورم تخت قرچ قروچ صدا میداد و نگران بیدار شدن بقیه بودم. البته همه بیدار بودن ولی هیچ کس همت بلند شدن رو نمیکرد.
گوشیم شارژ نداشت به خاطر همین هی سرک میکشیدم که ببینم گلناز بیداره که گوشیم رو بدم بزنه به برق یا نه.
وقتی مطمئن شدم بیداره گوشیم رو دادم بهش. بعدش هم خودم دیگه خواب از چشمام پریده بود و بلند شدم با گلناز و رفتم دستشویی. میدونستم اگر با بقیه بخوام برم دیگه دست شویی رفتنم با خداست!!! 40 نفر!!:D
ساعت 8 دیگه همه بیدار شده بودن و تا همه از تخت بیان بیرون شد 9.
روژینو آناهیتا کنار هم خوابیده بودن. تخت آنا زیر کولر بود و اون هم از ترس سوسک رفته بود پیش روژین.
شبنم و فائزه هم کنار هم خوابیده بودن.تا 3 داشتن با هم حرف میزدن که همون جا خوابشون برده بود.
به زور روژین و آنا رو از تخت کشیدیم پایین.
9:30 صبحونه حاضر بود. نون و پنیر و کره و چایی شیرین و مربا.
خوردیم و بعدش رفتیم پینت بال.
من
سروناز
غزال
ثمین
روژین
آنا
شبنم
فائزه
حاضر شده بودیم که بریم تو زمین
لباسمون شبیه لباس سربازی بود.
شلوار من به شدتتتت گشاد بود. واسه بقیه هم
همه نگران بودن که نیفته پایین!:))))
دست به شلوار رفتیم تو زمین
به دونفر شلیک کردم و خورد و خودم هم سه تا خوردم!!!
اول پای راستم خورد و جیییغ کشیدم.
بعد خورد کمرم، گفتم آااخ
بعدش خورد به پای چپم. گفتم اووف. دیگه به دردش عادت کردم. زیاد صدام در نیومد.
بعد رفتیم راپل.
منظره قشنگی داشت.
کلی پله رفتیم بالا بعد قرقره 20 کیلویی برداشتیم
بعد چیز میز به خودمون بستیم
دوباره کللیییی پله رفتیم بالا
حاااالاااااا::::
صف بستیم که از طناب آویزون شیم که بریم اوون ورش!
آقاهه قرقره رو به طناب وصل کرد. من رو به قرقره. نشستم روی سنگ و بدش سر خوردم پایین!
ارتفاع اونقدر زیاد بود که اگر میفتادیم (که نمیفتادیم) کم کمش مرگ بود!!!
خیلی حااال داد! وسطش یه کم این ور و اونور میشد که دلم تقریبا هووری میریخت!
ترمز:
یه طناب به طنابی که من اویزونش بودم وصل بود که با سرعت میخوردیم توش و تهش دست آقایی که پایین وایساده بود، بود که میکشید و ما می ایستادیم. وقتی متوقف شد احساس کردم همه چیز دور سرم میچرخید ولی خیلی باحال بود! سرحال شدم!
مسافت زیاد بود ولی چون سرعتمون زیاد بود زود تموم میشد! تا بیای عادت کنی و به منظره نگاه کنی تموم میشد!
آخر سر هم خانوم اکبر زاده رفت!
ازش فیلم گرفتم!
بعد هم برگشتیم سالن.
و بعد از سالن رفتیم ناهار
باقالی پلو با مرغ بود
یکی از بچه هابه باقالی حساسیت داشت و زرشک پلو پیدا شد و خورد! دلم پیشش بود!
وقتی ناهار تموم شد ساعت 2 بود. گفتن سه حرکت میکنیم.
تا 2:15 وسایلم رو جمع کردم و تا 2:30 تو بیشه چرخ زدم(اینترنت)
یه ربعی خوابیدم که با صدای گلناز بلند شدم
روژین
روژین
روژین شکری
- بله بله؟؟
- شارژرت رو بده غزال میخواد.
بعدش دیگه نتونستم بخوابم
خیلی خوابش شیرین بود.
تا یه ربع به سه دراز کشیده بودم.
بعدش حاضر شدیم که بریم باغ پرندگان.
باغ پرندگان پایین کوه بود.
جایی که مابودیم تا جایی که میتونستیم مینی بوس سوار شیم، کلی پله داشت و منم ساکم سنگین بود! راننده هه ساکم رو گرفت و برام برد تو ماشین. خیلی حال کردم!!! ساکم سنگین بود و سختم بود اون همه پله!
کلی ازش تشکر کردم.
توی باغ پرندگان:
قسمت مرغ هاش بوی خیــــلی بدی میووومد!!!! خفه شدیم
تاووس های خیلی قشنگی داشت! سفیــــد بود یکیش!!!1
یه میمون هم تو باغ پرررندگان بود! خیلی باااامزه بود!
بهش پفک دادیم. نصفش رو گاز زد و بقیش موند. دستش رو آورد که برش داره، افتاد و کلی سعی کرد که برش داره که پفک بیچاره خورد خاک شیر شدو میمون بنده خدا نتونست بخوره!
خیلی بامزه بود!
خسته بودم. رفتم پیش پرگل نشستم. داشت با مامانش در مورد رفتن به خونه حرف میزد.
گفتم من با آژانس میرم تو هم سر راهی با هم بریم. تعارف کرد گفت نه! یه پل هواییه میرم خودم. زیاد اصرار نکردم که سختش باشه. میدونه که آدم تعارفی ای نیستم و اگر میخواست بهم میگفت.
تو مینی بوس خیلی خسته بودم و چرت میزدم. گوشیم رو دادم به مهدیه که عکس های باغ پرندگان رو برام بلوتوث کنه. 100 تا بود!!!
رسیدیم مدرسه. آزانس گرفتم و رفتم خونه مامانبزرگم. مامانم میخواست بره ملاقات داییش ولی واسه مامانبزرگم مهمون اومد و نتونست بره و با بابام رفتیم خونه. مامانم من رو شوت کرد تو حموم.
از حموم که اومدم بیرون، یه خانوم و آقا اومدن برای دیدن خونه. طبقه دومیه میخواد بلند شه و خونه نیست به خاطر همین میان خونه ما رو میبینن.
امروز امتحان فیزیک داشتیم. و منم حوصله خوندن رو نداشتم. امروز رفتم مدرسه و فیزیک هم امتحان گرفت.
یه امتحان هم که خوب و بدون غلط دادم، برگه رو جمع نکرد!!!!!
یه نمره کامل هم نمیتونم دااااشته باااااشم!!!!!!!!؟؟؟؟
پ.ن1: فکر نکنم هیچ احدالناسی باشه که کلش رو بخونه!!!!
پ.ن2: یه آجی دارم (خواهر نه هاااا!!) اسمش رها ست! خیلی ماهه:d
raha160.persianblog.ir
سفارش کرد که ازش تعریف کنم:D
اینم تعریف رها جونم:D
 نویسنده : روژیـ ـ ـ ـن㋡ ㋡
 تاریخ : دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
 کلمات کلیدی : روز های من
صبح ساعت 9 بیدار شدم.
زن عمو و دوتا دختر عموهام دوروزی بود که خونمون بودن. دختر عموم امتحان فوق لیسانس داشت. هر وقت میومدن تهران میرفتن خونه خالشون ولی اینبار اومدن خونه عموشون. اونم واسه اینکه باباشون اجازه نمیده!!!!! عموم داره از زن عموم طلاق میگیره!
متنفرم از این استبداد مردها!!!!!
ساعت 10:30 اتوبوس بلیط داشتن. صبحونه خوردیم و همه حاضر بودن الا من! و همه دیرشون شده بود (نه به خاطر من) منم در عرض 5 دقیقه حاضر شدم. نرسیدم به سر و وضعم برسم. یه مانتو نخی پوشیدم که درجه آبپزیم تو اون گرما کم باشه. در به در دنبال شال میگشتم که پیدا نمیشد. مقنعه سرم کردم. راحتتر هم هست. هی مثل شال این ور و اون ورم ولو نمیشه!!! دیروز سر کلاس سنتور هی میفتاد رو دستم نمیتونستم بزنم!!! و دوباره از اول میزدم!
تو راه رفتن به ترمینال از میدون آزادی گذشتیم و سمیرا و سیما از میدون عکس گرفتن (!) و منم یه سری توضیحات مربوط به میدون و ترز (طرز) ساختش رو بهشون گفتم.
تاحالا یه بار رفته بودم ترمینال غرب. اونم وقتی بسیـــــــار کوچیک بودم. اینم اول یادم نبود وقتی به مکان سوار شدن اتوبوس رسیدیم یادم اومد. اون محیط سیاه و کثیف و پر از لات و لوت! شاید واسه اینکه تو اون دنیای کودکی یا ترسیده بودم یا اینکه متعجب بودم! یه چیز تاری یادمه که به مامانم چسبیده بودم...!
بابام از دوره دانشجوییش اونجا مسئولا رو میشناخت. به آقا شاهرخ (;) ) سلام کرد. بلیطشون ردیف آخر بود. اونم شماره صندلی رو عوض کرد : 6.7.8
یه آقایی وقتی دید سه تا زن ان گفت صندلی کناریشون مرده و سریع ترتیب جاشون رو داد!
خندم گرفته بود! البته به روی خودم نیاوردم.
رفتیم سمت اتوبوسشون. سوار شدن و خداحافظی کردیم. با بابام صبر کردیم تا اتوبوس حرکت کنه. بعد رفتیم.
تو ترمینال دوتا آب معدنی گرفتیم که آب اولیه رو برای رفتن تو آتیش نمایشگاه داشته باشیم. یه آدامس اربیت هم گرفتیم 1000 تومن!!!!!
تو راه رفتن و سوار شدن ماشین، تمام زورم رو زدم که در آب باز شه ولی باز نمیشد. بابام بهم میخندید. گفتم چیه؟؟؟؟ الان فکر کردی بهت میدم که بازش کنی! نه خیرآقااا خودم بازش میکنم. (تو این مواقع دوست داره همین رو ازم بشنوه!) دیگه پوست دستم داشت کنده میشد که گفتم بیا بازش کن. زور زد ولی نتونست! گفت حق داریااا! چرا انقدر سفـــــته! با سعی و تلاش فراوان بلخره باز شد!
بابام پاش به ماشین نرسیده آب رو تموم.منم دستم گرفته بودمش که خنک شم.
زمین داغ بود و از همون اولش پام داشت میسوخت.
رسیدیم نمایشگاه و دنبال جای پارک مناسب بودیم.
گفت: حست رو به کار بنداز یه جای خوب پارک کنیم.
- برو که دم در نمایشگاه جا پارک گیر میاریم
هی رفت این کوچه و اون کوچه ولی یافت نشد. رفتیم دم در نمایشگاه که دوتا جای پارک بود!!!
یه پراید داشت از جاش بیرون میرفت. بابام اومد اونجا پارک کنه که دید ماشین جا نمیشه.
اون طرف خیابون هم جا بود. رفت اون ور پارک کنه که تا به خودش بجنبه یکی جاش رو گرفت. پیاده شد گفت داشتم اونجا پارک میکردم. و به خیر و خوشی گذشت!!!
بدو ورود نمایشگاه خیلی شلوغ بود. حدود ساعت 11 رسیدیم نمایشگاه.
همون اول دیدن همکارای بابام شروع شد!
اونم گفت فردا تو اداره میپیچه شکری با کت و شلوار سفید اومده بود نمایشگاه. گفتم بپیچه مگه مهمه!!!!
اولین انتشاراتی که رفتیم پرسمان بود.
کتاب شیفته رو داشت. نوشته نوشین روشنی راد. بابام گفت کتاب های دیگه خانم روشنی از جمله روژین چاپ نشده؟
- کار هاشون به نمایشگاه نرسید. بعد از نمایشگاه چاپ میشه. شما شیفته رو خوندین؟
- آره. دخترم هم خونده.
- خوشت اومد؟
- آره:)
- از چیش؟ برام جالبه! چون کتاب غمناکیه
- بیشتر از شخصیت خود خانم روشنی راد خوشم اومد.
نوشین (دانشجوی بابام) زندگی خودش رو روی برگه آورده. کل کتاب رو با اشک خوندم و تا سه روز تو شک کتابش بودم. شاید اگر یه زندگی ساختگی بود ا نقدر روم تاثیر نمیزاشت ولی یه زندگی نامه واقعی و بد تر از اون شرح زندگی خودشه. یه زندگی سخــــت که از نامردی مردها و ... حکایت میکنه. مادری که بچه های خودش رو از دست داده و بچه های شوهرش رو بزرگ کرده(!) مادری که از زندگی خودش زده برای بچه های زن شوهرش!!! یه زن فوق العاااده....!
جریان کتاب روژین هم اینه که از اطرافش الهام گرفته و اسم شخصیت اصلی داستان رو گذاشته روژین. دکتر شکری و ... هم هستن!!!
دنبال یه رمان خوب بودم. الانا دیگه بیشتر رمان ها شده زندگی عادی و عامه مردم و عشق و عاشقی. دنبال یه چیز متفاوت بودم که پیدا نکردم. از خانومه سراغ یه کتاب خوب رو گرفتم. اونم چند تا کتاب معرفی کرد. پشتش رو خوندم دیدم بدک نیست.
نوشته مژگان مظفری.
سه نفرن که تو انتشارات پرسمان کتاباشون زیاده: مریم عباس زاده ، مژگان مظفری و یه نفر دیگه! اسم کتاب هاشون هم جالبه.
دوتا کتبا از مریم عباس زاده خوندم. طرز نوشتنش رو دوست دارم. همون اول میکشتت تو داستان. بر خلاف کتاب های دیگه که باید 100 صفحه رو به زور خوند تا جذب داستان شی!
شروع کردیم راهرو به راهرو گشتن تا برسیم به راهرو ی 25!!
بابام کتاب در مورد ارتباطات میخرید منم در مورد تاریخ! و به این نتیجه رسیدم که واقعا مقاومتم در برابر کتب تاریخی خیلی کمه!!!!! دوست دارم همشون رو بخرم!
بر خلاف قبل ، که دنبال کتابهای دوران هخامنشی بودم، دنبال کتب قارجار میگشتم.
هر چند که قاجار گند زد به ایران ولی رسم رسومات جالبی داشتن. و من معتقدم در مورد هر چیزی آدم بدونه خوبه!
به اندازه کافی در مورد دوران هخامنشی و داریوش و کوروش و اتوسا و غیره خوندم.
یه کتاب در مورد قاجار گرفتم.
کتابای جالبی در مورد کوروش کبیر داشت. سعی کردم نویسنده ایرانی نگیرم! چون اصولا سانسورش زیاده!!!
بابام چمش خورد به یه بکیج با نام: مجموعه شاهان هخامنشی.
8 تا کتاب نسبتا کوچیک در مورد 8 شاه هخامنشی. ذووووق کردم. گرفتم و رفتیم.
تا راهروی 20 گشتیم که دیگه پام داشت رو به فنا میرفت. بابام گفت میخوای بریم کلک سیمین و بعد بریم یه چیز بخوریم دوباره برگردیم.
قرار شد تا راهروی 25 چشمامون رو ببندیم که هی پای این غرفه و اون غرفه نه ایستیم!
تا حدودی موفق شدیمD:
راهروی 25، غرفه 48!
رفتیم:
دنبال غرفه بودیم که چشمم به رایحه افتاد.
داشت مجموعه کتاب هاش رو به یه بچه ای توضیح میداد.
تبش قلب وحشتناکی گرفتم و دستام داشت میلرزید! سعی کردم با بابام زیاد حرف نزنم که از استرس درونم بویی نبره!
رفتیم جلو. یه آقایی (که اسمش رو یادم نیست) اونجا ایستاده بود. با بابام دست داد. نفهمیدم هم دیگه رو میشناختن یا نه. رایحه همچنان سر گرم توضیح دادن بود. آقاهه به بابام کارت انتشارات رو داد. به منم داد. گفتم دادین!! گفت عیب نداره بگیر:D
در حین توضیح رایحه چند بار چشم تو چشم شدیم! و همچنان داشت توضیح میداد.
داشتم با بابام در مورد مجموعه آشنایی با حیوانات حرف میزدم و آقاهه همین جوری داشت گوش میداد و منم دیگه داشتم جوووش میاوردم:D گفت مجموعه جالبیه و داشت شروع میکرد به توضیح دادن در موردش که منم گفتم بـــله:) میدونم:) .
بلخره توضیح رایحه تموم شد و گفتم:
سلام!!:)
-سلام
- روژینم:)
و دست دادیم و خوشحال شد.
از درس و مدرسه پرسید!! منم گفتم خوووبه! نمیدونم قیافم چه شکلیه که به هر کسی برخورد میکنم اولین چیزی که ازم میپرسه درس و مدرسست!
آبمیوه برامون ریخت و شکلات تعارف کرد. فکر کنم هلو بود:D وقتی داشتم بر میداشتم سعی کردم لرزش دستم رو نفهمه! و خدا رو شکر موفق شدم!!!
واقعا اون لحظه نیاز بود! چون هم آبمون گرم شده بود و هم من در حال آب پز شدن بودم!
خیلی خوشحال بودم از اینکه میدیدمش!!!!!!! در حال بال دراوردن بودم:)
دوتا از کتابش رو بهم هدیه کرد و توش برام نوشت. ازم پرسید اسمت همون روژینه یا مستعاره؟ گفتم همون روژین.
آخرش هم همدیگه رو بوسیدیم و رفتیم!
دیگه لرزش دستم تموم شده بود. تپش قلبم هم!
قبل از دیدن رایحه وقعا خسته بودم و دیگه حوصله گشتن نداشتم ولی جالبه که بعدش سررررحال شدم:D
بابام تازه جریان رو گرفت!! تازه فهمید که این رایحه ما کیه!!:D
بعضی وقتا به سختی چیزی رو میفهمه! مثلا ریاضی وفیزیک رو که کلا نمیفهمه و همیشه سرش دعوا هه:D
قلق بابام دستمه!
قبل از توضیح هر چیزی در مورد رشته رایحه بهش گفتم که یه مقداری از سوالاش کم شه!
خدا رو شکر اینبار نیاز به توضیح زیاد نبود و خودش زود همه چیز رو گرفت!
از دری که نباید در میومدیم، در اومدیم! گفتم برگردیم تو از اون در بریم بیرون. گفت بالا رو از دست میدیم. گفتم از اون طرف هم پله داره. قیافش جوری بود که حرفم رو قبول نداشت.
برگشتیم تو و از در اصلی خارج شدیم که ساندویچ بگیریم و شکم مبارک رو سیر کنیم.
از در که خارج شدیم گفت راست گفتیاا از این ور هم راه داره!
باخنده گفتم اصولا کسی حرفم رو قبول نمیکنه ولی آخرش به حرف من میرسه!!!
گفت گوشت یا مرغ
- گوشت
- زرد یا مشکی؟
- فرقی نداره. من اینجا می ایستم تا بیای.
رفت خرید و اومد.
رفتیم تو شبستان که یه جا بشینیم و بخوریم. دوتا از پلاستیک هارو خالی کردم و گذاشتیم زیرمون که بشینیم.
خوردیم و زباله هایش را نیز درون سطل زباله ریختیم.
شکم مبارک پدر که همینجوری خود نمایی میکنه با خوردن یه ساندویچ بزرگ دیگه شده بود شبیه....!
رفتیم سالن یاس. چیز خاصی نداشت. دنبال یه کتاب واسه مامانم میگشتم که یافت نکردم!!
چیز جالبی که فهمیدم این بود که هر دومون تا اون لحظه تو فکر رایحه بودیم!
من به یه نحوی اون به یه صورت دیگه! چیزی که اینجا مشترک بود این بود که هر دومون به فکر رایحه بودیم.
اون از لحاظ کاری من از یه لحاظ دیگه!
گفتم بابااااا ولـــــــــ کننننننن!!! (تو همه لحظات تو فکر یه رابطه کاری مفیـــد و سودمنده!!! البته بد هم نیست ولی خبـــــ ...! همش کار کاااار کاااااار!)
رفتیم انتشارات دانشگاهی که معلوم شد با انتشارات آموزشی اشتباه گرفتیم!
جای انتشارات آموزش و دانشگاهی واقعا افتــــضاحه! گرم و خسته کننده!!!!
با انتشارات آموزشی فاصله داشتیم. و منم از پا درد رو به انفجار بودم.
گفتم: ولش کن نمیخواد بریم گلواژه و ژرف اندیشان
- مگه کتاب نمیخواستی؟
- نه ولش کن. فقط یه عربی میخواستم که اونم مهم نیست.
- از اینجا نگیری از کجا میتونی بگیری؟
- از کتاب فروشی (!!!!!)
- بن هات چی؟ مطمئنی نمیخوای چیزی بگیری؟؟؟؟
- آره بابا! ولش کن! فقط یه عربی میخواستم. بقیه درس هارو هم که خودشون کتاب کار میدن اگر هم ندن من مشکلی ندارم.
اون از من مشتاق تر بود که برگردیم!
تو راه برگشت که آقایی پرید جلوم و گفت شما کلاس چندمی؟
اول فکر کردم از این پسرای الافه.
با لحن بدی گفتم اول [ و با یه مکث] دبیرستان.
دیدم خیلی هم سرکاری نیست!!!
گفت سال دیگه چه رشته ای میخواین برین؟
دوهزاریم افتاد! ولی چون نگفته بود که از کجاست هنوز هم مشکوک بودم! با لحن بهتری نسبت به قبل گفتم ریاضی.
بعد گفت شما امتحانات قلمچی رو ثبت نام کردین؟ گفتم نه.
- میخواین ثبت نام کنین
دیدم اگه بگم از طرف مدرسه ثبت نام میشم خیلی میزنم تو ذوقم. چند لحظه سکوت کردم.
بابام وارد بحث شد و آقاهه توضیح داد و آخرش هم اسم و شماره تلفن رو نوشت.***
سوار ماشین شدیم به سمت خاااانه!!!!
همه نمایشگاه یه طرف فکر اینکه باید چهار طبقه معادل 54 تا پله رو بالا برم یه طرف!
4 رسیدیم خونه.
5 خوابیدم تا 8!!!!!
مثلا فردا امتحان ریاضی و شیمی دارم و نشستم و دارم آپ میکنم!!!!
وقتی بیدار شدم پام خیلی درد میکرد. با صدای تلفن بیدار شدم. مامانم بود. گفت دارم میام خونه. واسه اردوی فردات چیزی نمیخوای؟ گفتم خوراکی بخر.
- باشه. تو راهم دارم میام.
- مامااااان:(((
- چیه؟؟؟ خوبی؟
- درس نخوووندم
- عیب نداااااره باباااا! میخونی!
انتظار داشتم راه کار بده!
من خسته تر از اونی بودم که بشینم ریاضی و شیمی بخونم! شیمی دوفصل و ریاضی یک فصل!
یه فصل ریاضی مشکلی نیست! بلدم.
مشکل شیمیه که فردا صبح یه کاریش میکنم.
همچنان پام درد میکنه!!!! 5ساعت راه رفتن متوالی همین هارو هم داره دیـــــگه!!!!
روی هم رفته روز خوبی بود. خیــــلی خوووب
بهترین تجربه ی نمایشگاهم بود!
 نویسنده : روژیـ ـ ـ ـن㋡ ㋡
 تاریخ : جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
 کلمات کلیدی : روز های من
دیروز (چهار شنبه) تولد معلم المپیادمون بود.
امروز صبح روژین با یه کیک اومد تو کلاس.
نگران این بودیم که کیک رو خانوم اکبر زاده(ناظم) ببینه. میدونستیم که اگه بفهمه واسه استاد مرددددمون داریم تولد میگیریم همه از دم سرویسیم!!!
به یخچال شدیدا احتیاج بود. مرجان جون (مسئول بوفه) هنوز نیومده بود و تو یخچال آبدار خونه هم نمیشد گذاشت. میدیدن و میفهمیدن.
گذاشتیمش زیر پنکه.
روژین فقط ده تا شمع معمولی گرفته بود. با فاطمه تصمیم گرفتیم که بریم از مدرسه بیرون و شمع 24 بگیریم! بچه های میگفتن باباااا 23 سالشه! ما هم میگفتیم اگه 84 کنکور داده باشه و یه سال جهشی خونده باشه و نیمه اول باشه پس 24 تموم میشه!
با فاطمه رفتیم تو حیاط. خانوم اکبر زاده تو دفتر نشسته بود و داشت بیرون رو میپایید و ما نمیتونستیم بریم بیرون. از تو حیاط داد زدم که بچه ها سر و صدا کنین که اکبر زاده بیاد بالا که ما بتونیم بریم بیرون.
در حال پرسه زدن بودیم که خانوم شاطرقلی (آتنا جون) مسئول کتابخونه اومد. با فاطمه دویدیم به سمتش و ازش خواهش کردیم که بره برامون شمع بخره. اونم بدون چون و چرا رفت.
کلی قربون صدقش رفتیم.
همه چیز آماده بود و عباس کم بود;) (فکر بد نکنین! اسمش رو به خاطر وزن شعر گفتم:D )
نه به تلفن خانم اکبرزاده جواب میداد و نه به ما. هم به 912 و هم به ایرانسلش زنگ زدیم. جواب نمیداد.
گفتیم به خونش زنگ بزنیم به مامانش بگیم پسرتون نیومده مدرسه!
و : دوباره خواب مونده و به مامانش گفته خوابم میاد و مامانش گفته بخواب عزیزم مهم نیست نمیخواد بری
و
و
و
....
سپیده تا دید نیومده شروع کرد گفت بریم خونه بریم خونه. دوست داشتم جفت پا برم تو دهنش و بگم اگه با معلم مرد مشکل داری و فکر میکنی جنبش رو نداری میتونی کلاس نیای.
خانم اکبر زاده میگفت بیاین به سرویس هاتون زنگ بزنم برین. ما هم میگفتیم نههههه. میان حااالا!
ساعت 9 و خورده ای شد و نیومدن جناااب! و ما نشستیم با بچه های زیست کیک رو خوردیم. البته قبلش عکس گرفتیم که بزاریم تو اف بی تا ببینه.
فاطمه شروع کرد به خوندن یه مقاله که مربوط به سال 88 میشد: استعداد های درخشان، قطعه چند؟ ردیف چند؟
و مقاله ای که خودش نوشته بود...! در مملکتی که آزادی یک رویاست، ما سر کلاس ادبیات حق داریم آزادانه بخوانیم و آزادانه بنویسیم. تحسین شیم ونقد کنیم.
تا اون موقع آتنا جون پیشمون بود و بعد رفت.
ما هم کیک رو جمع کردیم و رفتیم سراغ سرویس!!!
یک دهن لقه عوضی به خانم اکبر زاده گفته بود که ما برای آقای شاهبختی کیک گرفتیم وگرنه اکبر زاده با اطمینان کامل درموردش حرف نمیزد.
بگذریم.
با خوندن مقاله سمپاد قطعه چند؟ ردیف چند؟ هممون متحول شدیم. تصمیم گرفتیم سمپاد رو دوباره بسازیم. سمپادی که زیر خاک زنده به گور شده و جنازه ای که زیر خاکه داره نفس های آخرش رو میکشه. ما باید این نفس هارو احیا کنیم.
هر سمپادی با غیرتی بهمون کمک کـــــنه!!!
 نویسنده : روژیـ ـ ـ ـن㋡ ㋡
 تاریخ : پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
 کلمات کلیدی : روز های من
آخرین مطالب وب سایت ㋡خط خطي هاي دو وروجك㋡
|